وقتی عرشیا (پسرخاله ام) بچه تر بود و هنوز لنگ و پاچه اش اینقدر دراز نشده بود، یه بازی مخصوص خودم و خودش داشتیم. اینکه من چهارزانو روی زمین می نشستم و اون از فاصلۀ دو متری، عقب عقبی و با سرعت میومد طرفم و خودش رو پرت میکرد توی بغلم و قهقهه میزد. و چقدر من خوشم میومد از صدای بلند خندیدنش... طبق عادت جلوی تلوزیون دراز کشیده بودم که با اشتیاق اومد کنارم و در حالیکه دستامو به طرف خودش میکشید گفت: دلا، بیا بازی کنیم لفطن!
با اینکه قیافۀ شر و شیطونش رو معصوم جلوه میداد که نه نگم اما گفتم "نمیشه عرشیا! زیاد حال ندارم." ولی میدونستم حالا حالاها دست بردار نیست و سمج تر از این حرفاس. دستامو با قدرت بیشتری کشید و گفت:" ببین دلا، وقتی کسی ازت خوایش میکنه نباید نه بگی. میدونستی اینو؟!!!" برای نشستن از نیروی دستش استفاده کردم و نشوندمش روی پام... به چشماش نگاه کردم و بهش توضیح دادم که مریضم و فعلاً نمیتونم باهاش بازی کنم. کم کم لب و لوچه اش داشت آویزون میشد. با دست آروم زدم روی قلبم و گفتم آخه این درد میکنه! از نگاه کنجکاو و پرسشگر بچه نتونستم بفهمم متوجه حرفم شده یا به خاطر خداحافظی از بازیش برای چند روز در پیش رو ناراحت و نگرانه!
دو روز گذشت. تیرهایی که قلبم میکشید نسبتاً کمتر شده بود و حالم بهتر. عرشیا متوجه نبود که زیر نظرش دارم و میبینم که چطور با بی میلی قطعه های بهم ریختۀ پازلی که هزار بار درستش کرده رو کنار هم میچینه و از اونجایی که عاشق بچه هاام دلم نیومد با همین بی حوصلگی وقتش رو بگذرونه...
مرموز و کشدار صداش کردم "عرشیــــــــــــا!!!!" نگاهش رو از پازل برداشت و به من خیره شد. تعجب کردم؛ چون با لحنی که داشتم طبیعتاً باید حس شیطنتش تحریک میشد، اما اون مث ماست نگاهم میکرد! دستام و باز کردم و بلند گفتم: بدو بیا بغلم! با خودم گفتم الانه که شارژ شه و بدوه بیاد! اما اون به آرومی بلند شد و به سمتم اومد. نیمۀ راه قطعه پازلش رو به زمین انداخت و با حرکاتی ظریف نشست روی پام. از این ساکتی بچه دلگیر شدم. گفتم: میای بازی کنیم؟ بر خلاف انتظارم ابروهاشو انداخت بالا و گفت نه! از چشام فهمید دلیل میخوام و در حالیکه لبخند ملوسی روی لب داشت با دست ضربۀ خفیفی به سینه ام زد و گفت: آخه این درد میکنه...
این جریان مربوط به گذشته س و الان حالم خوبه. لطفاْ به اصل جریان توجه کنید.

پیوست۱: پدر مادرهایی که زبون حرف زدنشون با بچه کتکه، لطفاً از سرمشق "کودک درک دارد" صد بار بنویسن...