کیف علیرضا رو از جلو دستش قاپیدم. بازش کردم. عکس مادرش به روم لبخند میزد. تنها چیزی که به نظر عجیب اومد این بود که هیچ شباهتی بین خودم و اون نمیدیدم!

از این ماجرا گذشت. رابطۀ من و علیرضا جدی‌تر شده بود. حرف ازدواج میزدیم. حرف کار، آینده، خونواده‌هامون... همیشه میگفت من نباید روی پدرش کوچکترین حسابی باز کنم. اما برام اصلاً مهم نبود چون علیرضا تنها کسی بود که وقتی کنارم میدیدمش، احساس آرامش می کردم و حاضر نبودم به خاطر این دلایل پیش و پا افتاده، اختلافی بینمون پیش بیاد.
یه بار باهم رفتیم قم. جلوی حرم ایستاد و گفت: به این حرم قسم که تا حالا هیچ دوست دختری نداشتم... و تا حالا دستم به تن کسی نخورده...
من ازش نخواسته بودم قسم بخوره. نیازی به این کار نبود.  اون خودش رو به من ثابت کرده بود؛ با همون وقار و متانتی که تا اون زمان توی هیچ پسر دیگه ای ندیده بودم. وقتی قسم خورد همۀ وجودم لرزید... ازش خواستم دیگه این کار رو نکنه. بهش اطمینان‌خاطر دادم که اگه قسم هم نخوره من همه حرفاش رو باور می کنم...
خلاصه که شب و روزم شده بود علیرضا... با اینکه اوضاع مالیم جور نبود اما همیشه هواشو داشتم. وقتایی که بهم میگفت شام نداریم از گلوی خودم میزدم و آژانس میگرفتم میرفتم در خونشون یه قابلمه غذا بهش میدادم و بر میگشتم (اونجور که علیرضا میگفت دو تا هم خونه ایی تنبل داشت که نمیشد روشون هیچ حسابی کردو اگه اعتراض میکرد همشون میرفتن تو سر و کلۀ هم و موقع امتحانا عصبی میشد).
تمام ماه رو صرفه جویی میکردم که هرماه بتونم هدیۀ باارزشی که نشونۀ عشقم‌ه بهش بدم. همه چی خوب بود تا اینکه علیرضا با یکی از همخونه‌ایاش اختلاف پیدا کرد. درست نمیدونم سر چی. هرچقدر هم که میپرسیدم فقط  میگفت دیگه نمیتونه توی اون خونه زندگی کنه و داره دنبال جا میگرده. قرارداد خونه به اسم امیر بود (همون که باهاش دعواش شده بود) و به همین خاطر گفت اگه زودتر نری اسبابت رو میریزم جلو در!
چون آخرای ترم بود هیچ خونه ای گیر نمیومد. شب و روز تمام خیابونهای شهر غربت رو به امید پیدا کردن یه سوئیت با اجاره ی مناسب گشتیم اما حتی یه لونه کبوتر هم پیدا نمیشد!!! روی خواهر برادر علیرضا هم هیچ حسابی نمیکردیم...
رفتم و با یکی از پسرای کلاسمون که عین یه برادر همیشه پشت‌م بود صحبت کردم. به حرمت خواهش من علیرضا رو بدون گرفتن یه پاپاسی جا داد و با تکریم و احترام اسبابش توی خونۀ جدید قرار گرفت...
تااینکه یه‌بار  امیر هم خونه ای نامردش (علیرضا همیشه همینطور ازش یاد میکرد) رو دیدم که چند دیقه بعداز من وارد فروشگاه بزرگی شد که ماها برای خرید اونجا میرفتیم، چون همه چی داشت و دیگه نیازی نبود برای خرید اقلام، کلی این مغازه اون مغازه کنیم…
راهم رو کج کردم که چشمم به چشش نیوفته. بعضی وقتا که میرفتیم گردش علیرضا میاوردش و به همین بهانه نسبتاً هم رو میشناختیم. حتی اوایل آشناییمون یکی دو بار دربارۀ علیرضا و روابطش ازش پرسیدم. میگفت شما مث خواهر من میمونین. علیرضا پسر بدی نیست و هر چی به شما گفته حقیقت داره... با اینکه قبلنا خیلی با هم اُخت بودیم اما حالا ازش متنفر شده بودم.
تا منو دید سلام کرد. از روی اجبار و با بی میلی تمام، جوابش رو دادم. و بی توجه به حضور اون چرخ فروشگاه رو هل میدادم و خریدام‌رو میریختم توش. اون هم کنارم راه میومد و همینطور حرف میزد… گفت من قبلاً بهتون گفتم شما مث خواهرم میمونین اما حق خواهریتون رو به جا نیاوردم. پریدم وسط حرفش که البته که به‌جا نیاوردین! میخواستی علیرضا رو دربدر کنی فقط تیرت به سنگ خورد... انگار نشنید حرفامو، گفت: حتی حرمت اون غذاهایی که میاوردین رو نگه نداشتم. شما حق به گردن ما دارین.
اسم غذا رو که آورد برق سه فازم پرید! ابروهامو کشیدم تو هم و گفتم من اونا رو برای علیرضا میاوردم چون یا روزایی که دانشگاه بود براش غذا نگه نمیداشتین یا اصلاً غذا درست نمیکردین که اون هم بخوره و توی دلم ادامه دادم "نه برای اینکه تو بشینی و کوفت کنی.". پوزخندی زد و گفت حق با شماست. شما که علم غیب ندارین بدونین توی خونه ی ما چی میگذشت! علیرضا همیشه شکمش پر بود. ما هم همینطور. میخواست شما رو یه جورایی بتیغه. وقتی که غذا رو میاوردین و میرفتین با کلی بشکن و بارو میومد می نشست توی اتاق و ما رو هم دور خودش جمع میکرد و شروع میکردیم به خوردن. راستش یه چیزایی هست که باید بهتون بگم. دربارۀ گذشته علیرضا. اون شما رو بازی گرفته...

ادامه دارد...