سفره انداخته میشه و مامان دیس ماکارونی رو میزاره وسط. دیگه حال و حوصلۀ غذا درست کردن نداره، اما با این حال وقتی قراره ماکارونی داشته باشیم من انتظار میکشم تا زمانی که موقع خوردنش برسه از بس که این یه قلم رو خوشمزه درست میکنه!
از اولین نگاهی که به غذا میندازم معلومه که مثل قبلنا نمونده... دیگه به اون شلوغ پلوغی و پرمحتوایی نیست... یک قاشق برمیدارم و میخورم... حدسم درست بود. دیگه خوشمزه نیست... حتی کمترین چاشنی‌ای هم نداره...
میخورم و میگم: مرسی مامانی، خیلی خوشمزه‌ست!
میتونم بفهمم چقدر بده که کسی، از غذایی که کلی به خاطرش زحمت کشیده دم به دیقه ایراد و اشکال بشنوه که اینش زیاده و اونش کمه! دلم نمیخواد خستگی توی تنش بمونه.
مامانم رو بیشتر از غذا دوست دارم.