آخر شب بود و همۀ مهمونا داشتن خداحافظی میکردن. یکی از عموهام من رو بغل کرد و با لبخند بوسید... همونطور که توی بغلش بودم یه نگاه عمیق! به دندوناش انداختم و گفتم: "صبر کنید صبر کنید، من یه چیزی کشف کردم!" همه گفتن"چـــــــــــی؟!"  با افتخار اعلام کردم :"دندونای عمو علی مث دندونای اسب میمونه!" مامان دستپاچه و خشمگین گفت :"دلا این چه حرفیه میزنی؟" تو اوج بچگی فکر میکردم این حرف مامان یعنی دلیل میخواد ازم! جواب دادم" آخه هیشکی مث اسب اینجوری دندوناش مرتب و یک اندازه نیست!"
همه از حرف من خجالت کشیدن ولی من چقدر خوشحال بودم که دندونای عمو رو به مرتبترین دندون جاندار دنیا (البته به زعم خودم!) تشبیه کردم...