بین دوراهی موندم. از یه طرف دلم میخواد همینجا، دقیقاً همینجا با همین یوآراِل بمونم و بنویسم، از طرف دیگه یه خرمگس هایی پیدا شدن(توی دنیای واقع) که جز آزار و اذیت کار دیگه ای بلد نیستن. درست مثل همسایه های بیکار و فوضولی که کار و زندگیشون رو ول میکنن و بیست و چهارساعته توی پله ها سرک میشکن تا بفهمن کی رفت و کی اومد! این خرمگس ها هم میخونن که به خیال خام خودشون آمار من دستشون بیاد که به موقعش برگ برنده شون رو، رو کنن...
هر چی فکر میکنم این 65 آدرس وبلاگم رو خیلی دوست دارم... کامنت هامو از اولین پست تااااااا آخرین پست... ارزشش رو داره به خاطر یه آدم بی ارزش از دنیای با ارزشم بگذرم؟!
بیشتر به موندن فکر میکنم... به اینکه بدون ترس و خودسانسوری، مثل همیشه، با شجاعت ِتمام خود واقعیمو بنویسم و هر موقع صداشونو شنیدم بی خیال از کنارشون بگذرم... ولی بعضی وقتا که جسارتشون از حد به در میشه، میبینم موندن فایده ای نداره باید وبلاگ کشی کنم و اینبار به هر کسی اعتماد نکنم....... حتی یه جا هم رزرو کردم که اگه مجبور به رفتن شدم، بنگاه به بنگاه دنبال آشیونه نگردم...
می بینین آدمای بی جنبه، چقدر دردسر سازند؟