تصور کن عاشق کیک شکلاتی باشی. بعد از چندسال انتظار و چند روز گشنگی کشیدن، یک کیک بزرگ شکلاتی میزارن جلوت. روی میزی که از بزرگی، اون سرش رو نمیتونی ببینی... بوی کیک و شکلاتش مستت کرده... توی یه خونۀ بزرگ نشستی که همیشه جزء فانتزی‌هات بوده. همه چیز شیکه و برق میزنه از تمیزی... کارد و چنگال رو برمیداری، آب دهنت رو قورت میدی و کارد رو فرو میکنی وسط کیک و برشش میدی... اینقدر تازه‌س که اصلاً نیازی به فشار دستِ تو نداره!! همین موقع یکی میاد کنارت می ایسته و با صدای حق به جانبی پشت گوش‌ات میگه: میل بفرمائید. ولی ممکنه توی خمیر این کیک یه موش سیاه و گنده افتاده باشه! اصلاً هم بعید نیست که یه تیکه از دم ِ کنده شده‌ش افتاده باشه وسط کیک شما!! موقع جویدن احتیاط کنید!! برمیگردی و یه نگاه بهش میندازی. بلـــــــــــــــه! از پوشش طرف معلومه توی آشپزخونه کار میکنه... یه پیرهن سفید مخصوص کار تنشه با یه کلاه سفیدِ گرد و ساده که سرآشپزها سرشون میزارن، با یه لبخند موزی روی لبش.... بهم بگو چطور میتونی کیک رو بخوری؟
..........................
لطفاً اجازه بده طعم شیرین کیک توی خاطرم بمونه! اجازه بده مزه‌ش رو با بند بند وجودم احساس کنم... با شاید و اما و اگر دل چرکینم نکن... میدونم قدرت دستته، خواهش میکنم اینطوری ازش استفاده نکن! بزار با خیال راحت از بلعیدن کیک شکلاتی لذت ببرم!