روزی که مرد میشوی...
برای من همۀ مردها پسرند، تـــــــــــــا روز ِ دامادیشان...
امروز هم، روزیست که کوچکترین عموی من، ته تُقاری ِ خانه، با فرسنگها فاصله از خانه مرد میشود... خانه ای که ده سال است حسرتِ حضورش را میکشد... حسرت پیچیدنِ صدای پایش موقع بالا آمدن از پله ها و طنین انداختن صدایش که میگوید: "من آمدم"... دیوارهای بستۀ خانه، مدتهاست که در حسرت شنیدن نواختنهای اوست...
امروز، روزیست که کوچکترین عموی من، مرد میشود... در سن سی و شش سالگی. رختِ دامادی به تن میکند و دست ظریفِ دخترکِ سفیدپوش و زیبایی به بازوی قوی و نیرومندش حلقه میشود... عمویم تکیه گاه میشود!... آرام و باوقار، همگام ِهم، قدم پیش میگذارند و با پخش موزیک دلنواز پیانو، به سمت جایگاهشان حرکت میکنند... جایگاه عروس و داماد...
امروز، روزیست که کوچکترین عموی من، مرد میشود... مردِ خانۀ دختری معصوم و مهربان که دوستش دارد... حلقه ای به نشان ِعشق و پیمان در دستانشان میدرخشد و به زندگی لبخند میزنند... لبخندی از عمق وجودشان... به اندازۀ تمام ِ خوشبختی شان...
با وجود این چندصدفرسنگ فاصلۀ بــِینِمان، صدای فریادهای شادی را که سر میدهید، میشنوم... از اینجا، میبینم که چطور با بانویت میرقصی و در حالیکه تمام حضار به دورتان حلقه زده اند، آرام به این سو و آن سو میکشانی اش ... دست بانویت را بالا میبری و او زیر پل دستانت، باشکوه میچرخد، آنی که رخ به رخ میشوید و نگاهتان به هم گره میخورد لبخندش را که پررنگتر شده می بینم و باز هم، باشکوه تر میچرخد... احساس میکنم دلت میخواهد در این لحظه، زمان از حرکت بایستد و ساعتها خیره خیره به چشمان برّاق و پرشور ِ هم نگاه کنید.
××××××××
اما میدانم. میان تمام این لبخندها، گوشۀ دلِ کوچکت تنگ است... تنگِ نبودن ِ مادر ِ بیمارت با زبانی گرفته و ده سال دوری... تنگِ نبودن ِ پدر غمگینت که آروزیش دیدن روز ِمرد شدن ِ آخرین و عزیزترین فرزندنش است و تنگِ نبودن ِ برادرها...
عموی عزیزم... دل و روح همۀ همۀ همۀ ما، امروز، روزی که مرد میشوی، پیش شماست... پس پررنگتر لبخند بزن...

آقای داماد، روز مرد شدنت مبارک!
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.