همه دور هم نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد و بابا گوشی رو برداشت. پشت خط، عمو حمیدم بود که جزء بهترین دوستای من به شمار میان... گفت به ایران اومده و قراره همدیگه رو ببینم... با سوپرایز عمو حمید اینقدر بالا پایین پریدم و ذوق کردم که بابا کلافه شد و گفت بشین سر جات دختر! بسه دیگه! و من با حال گرفته به اتاقم برگشتم...
اما حالا... حالا که عمو حمید پیش ماست... با همون سیگار مالبرو و پیرهن مشکی و دستای قدرتمند و مردونه ای که توی تمام زندگیم همتاش رو ندیدم ... با همون بوی خوبی که فقط و فقط مخصوص خودشه، کنار گاز می ایستیم و میگو درست میکنیم و دور از چشم مامان بابا پچ پچ میکنیم... تمام ریزه کاریهای زندگیمو براش شرح میدم و از حضورش به معنی واقعی کلمه لذت میبرم... حرفایی رو که گاهی به هیچکس نمیزنم رو با میل و رغبت تمام میذارم کف دستشون و با ذوق و شوق واسش تعریف میکنم برنامه های زندگیمو... گوش میکنه... گوش میکنه... تحسین میکنه...  لبخند میزنه... همراهی میکنه... اخم میکنه... راهنمایی میکنه... و من هم اخمش رو دوست دارم و هم لبخندش رو...
فقط موندم، از خدا چی میخواستم که تا حالا بهم نداده؟

پیوست: ممنون بابت تبریکات پُر از مِهرتون بچه ها!