صدا...
در آنجا بر فراز قلۀ کوه
دو پایم خسته از رنج ِ دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر،
صدایم را خدا خواهد شنیدن!
به سوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن ِ امّیدوارم
ز ِدل فریاد کردم کِی خداوند
من اون را دوست دارم، دوست دارم!
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بی تاب کوبید
در زرّین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند
ستون ها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستشو داد
ز خاک ره، درون حوض کوثر
خدا در خواب رؤیا بار خود بود
به زیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش...
ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغا تا سحرگه بسته بودند
سبک چون گوشماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخواست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا میخواست تا با پنجۀ خشم
حریر خواب اون را پاره سازد
صدا فریاد میزد از سر ِ درد
به هم کِی ریزد این خواب طلائی
من اینجا تشنۀ یک جرگۀ مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی؟
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود...
ولی اینجا به سوی آسمانهاست
هنوز این دیدۀ امیدوارم
خدایا این صدا را میشناسی؟
من او را دوست دارم... دوست دارم...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.