فرشتگان نیز میمیرند...
بعد از مدتها سَرَکی بهم میزنه، یه جمله میگه و میره! نمیدونم از کجا میفهمه که این روزا فقط در حال گله و شکایت از زمین و زمونم که برام کامنت میذاره: دلا، چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن!
توی دلم میگم مثل همیشه این آقای دکتر حس من رو اونطوری که هست درک کرد... با اینکه نه اشاره ای در کار بود و نه کلامی و نه توضیحی توی نوشته هام! از کجا متوجه شد پس؟ چطوری فهمید؟
شبونه نشستم پای کامپیوتر و مینویسم و مینویسم و مینویسم و وسطاش از گوگل ریدر چندتایی وبلاگ میخونم. پست جدید گذاشته... موقع خوندن مثل بچه کوچولوها چونه ام میلرزه و بغض میکنم. مستعدم برای هق هق کردن.. مقاومت چرا؟ وقتی توی اتاق تنهایی و تاریکه و غمگینی؟ ...
بعضی وقتا، انگار، خدا هم اشتباه میکنه... مثل دیشب ساعت سه...
توی دلم میگم مثل همیشه این آقای دکتر حس من رو اونطوری که هست درک کرد... با اینکه نه اشاره ای در کار بود و نه کلامی و نه توضیحی توی نوشته هام! از کجا متوجه شد پس؟ چطوری فهمید؟
شبونه نشستم پای کامپیوتر و مینویسم و مینویسم و مینویسم و وسطاش از گوگل ریدر چندتایی وبلاگ میخونم. پست جدید گذاشته... موقع خوندن مثل بچه کوچولوها چونه ام میلرزه و بغض میکنم. مستعدم برای هق هق کردن.. مقاومت چرا؟ وقتی توی اتاق تنهایی و تاریکه و غمگینی؟ ...
بعضی وقتا، انگار، خدا هم اشتباه میکنه... مثل دیشب ساعت سه...
پیوست: دقیقاً پارسال همین روز بود که رضایتنامۀ اهداء عضو رو (در صورت مرگ مغزی شدن) پُر کردم...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۲:۷ ق.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.