دارم از خیابون رد میشم که یهویی سرم گیج میره و چشام سیاه میشه.. نتیجه ش اینه که بی اراده یه گام برمیدارم به جلو!! ماشینی که با سرعت از جلوم داره میگذره دستش رو میذاره روی بوق و من از صدای ممتد بوق ماشینش به خودم میام و همینکه میخوام یه قدم به عقب بردارم، کنترلم رو از دست میدم و دوقدم برمیگردم!! ماشین ِ پشتی: بوووووووووووووووووق!!! نفسم بند اومده و تمام وجودم سست شده! موندم چیکار کنم؟ نمیتونم قدم از قدم بردارم! با دستهای مشت شده میلرزم و تکون نمیخورم از جام... یکی ماشینش رو میزنه بغل و به سرعت میاد طرفم... میگه: حالتون خوبه؟ رنگتون خیلی پریده! کمک نمیخواین؟ آروم از خیابون ردم میکنه و اصرار اصرار که اجازه بدین تا یه جایی برسونمتون! تشکر میکنم و راه خودم رو ادامه میدم...
نه اینکه حالم بد باشه... نه اینکه روزهام بد یا سخت بگذره... نه اینکه خودم غمی داشته باشم... ولی بعضی وقتا، بعضی چیزا چنان تأثیر وحشتناکی توی روحیه م میگذارن که خودمم انتظارش رو ندارم!
خاله م زنگ زده و با گریه تعریف میکنه که مامان ِیکی از همکلاسی های آریا(پسرخالم)، دختر هشت ماهه ش رو از دست داده... با گریه میگه دلا اون زن چیکار میکنه الان؟ وقتی تو خونه راه میره و روروئکش رو میبینه... شیشه شیرش رو میبینه... وقتی سینه ش پر ِ شیر میشه... آب دهنم رو به سختی قورت میدم و بدون کوچکترین حرفی گوشی رو میذارم... بعد از اون تماس باز هم میشنوم چنین خبرایی رو...  بعد توی وبلاگ یکی از بچه ها عکسهایی از فیلم سنـ.ـگسار ثریا میبینم که دوباره حالم رو بد میکنه... همۀ این خبرا گوشۀ ذهنم جمع شده و لحظه ای مجال لبخند بهم نمیده... فکرم خسته س انگار... دلم یه خبر خوب میخواد... اینقدر خوب که بتونم برای ساعتی هم که شده به ذهن خسته م استراحت بدم و به اون خبر خوب فکر کنم...