دختران ِ اين روزگار!
یه خورده که پیش مهمونا میشینم، میرم توی اتاق ببینم اونجا چه خبره! همۀ دخترا توی اتاق جمعند و گهگاه از پشت ِدر بسته، صدای شلیک خنده شون تا بیرون میاد!
وسط حرفاشون رسیدم ولی راحت میشه فهمید تا حالا کی، چی گفته... یکیشون گوشیشو گرفته و خیلی عشقولانه داره صحبت میکنه. میگم: کیه؟ بلند میگه محسن. لبخند میزنم و میگم سلام برسون...
نیم ساعت بعد دوباره تلفنش زنگ میخوره و جواب میده. دارم نگاهش میکنم. میگه سلام عزیزم! خوبی عشقم؟! لبخندم پررنگتر میشه و میگم محسن ِ؟! یهو چشاش رو گِرد میکنه و در حالیکه فاصلۀ گوشی رو از صورتش زیاد کرده با قیافۀ عصبانی آهسته میگه چرا اسم میاری؟ نه. رضاست!! تعجب میکنم! ذهنم مشغول حساب کتابه که اگه اون محسن بود و عشقش بود پس چطوری رضا هم عشقشه!!! همین موقع، دخترای اتاق به من اعتراض میکنن که وقتی کسی داره با تلفن صحبت میکنه نباید بلند اسم بیاری و بگی فلانیه؟! ممکنه اون با یکی دیگه صحبت کنه و تو اسم یکی دیگه رو بیاری و طرف پشت خط هم بشنوه! اونوقت خر بیار رو باقالی بار کن!!!
گوشۀ لبام رو میکشم پایین و همزمان شونه هامو بالا میندازم و به قصد ریختن چایی اتاق رو ترک میکنم. حدودای یک ساعت بعد، میبینم تلفن اتاق دستشه و بازم داره فک میزنه!!! کنجکاو کنارش می ایستم و با خندۀ شیطنت آمیزی آهسته میگم این دیگه رضاست. نه؟ و با رضایت از اینکه یواش اسم آوردم و طرف پشت خط نشنید، اونم آهسته میگه سسسسسسس! نه، تو نمیشناسی!!!
از اون موقع به بعد وقتی با تلفن حرف میزنم و بچه ها یواش میپرسن کیه؟ گاهی به خودم هم شک میکنم!!!
اینجور آدما رو زیاد میشناسم که بیشتر از سه چهارتا عشق!! تو زندگیشون دارن، جوریکه نمیتونم همه رو به خاطر بسپرم و با هم قاطیشون میکنم.
ولی یه چیزی رو خوب میدونم. اینکه این مدل دخترا (یا پسرا) هیچوقت طعم واقعی محبت رو نخواهند فهمید و به هیچکس هم نمیتونن محبتشون رو نثار کنن. ولی مگه برای دوست شدن با یه جنس مخالف، هدف دیگه ای هم میشه داشت؟ توی دلتون نگید بله، تیغیدن! ممکنه در خیلی از موارد صادق باشه اما من میشناسم کسی رو که با شصت نفر دوست ِ ولی هیچکدوم هم اهل خرج کردن نیستن!!!
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.