دیشب، ساعت نه!
موقع برگشتن، از سینه کش پارک بالا میرم و همینکه پام میرسه به پیاده رو، خشکم میزنه... تا جایی که ریه ام اجازه میده با ولع هوا رو از راه بینی میکشم تو... بعد که ریه هام پر شد، بافشار میدمش بیرون که تا باد هوا رو جابجا نکرده بتونم بازم بو بکشم...
یاد لحظه ای میفتم که توی تختم دراز کشیده بودم و برخلاف همیشه که از پتو میخوام سِفت بغلم کنه، خودم به آغوش کشیده بودمش، چراکه بوی عطر تن ِ عمو حمیدم به تاروپود پتوی نازکم نفوذ کرده بود و از شانس خوب من، تا مدتها هم موندگار شد... زمان ِخیلی دوری نبود... همین عیدی که گذشت... عمو حمید، به عنوان اولین مَرد روی تختم دراز کشید و از خستگی خوابش برد...
تنها چیزی که توی اون لحظه دلم میخواست، این بود که مثل دخترکوچولوهای چهارساله جلوی تک تک مردهایی که از اونجا رد شدن رو بگیرم و بگم: ببخشید آقا، شما از ادکلن عموحمید ِمن زدین؟ و اگه گفت آره(!!!)، پشت سرش راه برم و تمام ذرات خوشبوی ردّ ادکلنش رو ببلعم که حتی یک دونه ش هم هدر نره...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.