لبخندی از عمق ِ جان
روی کاناپه یله دادم و از کاسۀ کوچیکِ دستم دونه دونه توت برمیدارم و میخورم... لبام داره میخنده... اما چشمام نه... نگاهم به تلوزیون ِ و صدا هم به وضوح شنیده میشه، ولی دقیقاً نمیفهمم چی میگه! حواسم نیست... فقط با حرکات بامزۀ مجری پردۀ نازکی از لبخند، کشیده میشه روی لبام... گوشی رو از کنار دستم برمیدارم و به ساعت نگاه میکنم... نوشته ۱۰:۰۱... این قرینه بودن ِ ساعت و دقیقه، دُرست لحظه ای که من بهش نگاه کردم رو اینطوری تعبیر میکنم: حواس ِ کائنات بهم هست... یعنی در حال تدارک یه اتفاق خوبند و منتظر ِ یه موج انرژی مثبت از سمت من... چرا که نه؟
ظرف توت رو کنار میگذارم و از روی کاناپه بلند میشم... میرم جلو آینه قدی می ایستم و موهامو از بیخ پشت سَرم دُم اسبی میکنم جوری که دنبالۀ موهام توی فضا تاب بخورن... توی آینه، خیره به چشام نگاه میکنم و یک قدم به عقب برمیدارم... دوسوی دامنم رو با دست کمی بالا میکِشم و زانو هامو خم میکنم... مثل پرنسس ها... و بعد، با آهنگی که در حال پخشه، روی پنجه میرقصم... حسهای خوب، یکی یکی برمیگردن توی جونم و من با لبخندی که هر لحظه پررنگتر میشه ازشون استقبال میکنم...
به خاطر رقص و تحرک گرمم میشه... نفس نفس میزنم و به دلای ایستاده روبروم چشم میدوزم و بلند میگم دوستت دارم! دوستت دارم تا زمانی که خوب باشی... حالا، برق چشامو توی آینه میتونم ببینم...
لینک دانلود آهنگ ِ مَشنگی! که میشنیدم... صدای قلب تو!
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.