بت بود که شکست... آن هم چه شکستنی... هزار تکه شد!  لحظۀ اول که شکستنش را دید، ناباورانه، با بهت و سکوت نگاهش میکرد و چند دقیقه بعد، در حالیکه روی زانو نشسته بود، صورت معصومش را زیر دستهایش پنهان کرد و های های گریه را سر داد... اما مگر گریه امانش میداد؟ گرۀ این بغض ِ لعنتی، از گلویش باز نمیشد که نمیشد... حتی موقع ضجّه زدن و پیچ و تاب خوردن... 
مدتی گذشت... انگار آرامتر شد که هر تکه را برمیداشت، نوازش میکرد، میبوسید و دانه دانه گِرد هم میآورد تا دفنشان کند... یک جای خوب و خُنک... با اشک چشم غسلشان میداد و با نهایتِ احترام میگذاشت در گور ِ خاطراتش... رفت که رفت که رفت... اولین بت ِ بزرگ ِ بیدارش شکست... 
حالا، او، مدتهاست عزادار است... اما نه عزادار ِرفتنش... عزادار ِشکستنش....
این صدای شکستن، از قلبش بود یا از بُت اش!؟