میگوید تو تنها کسی هستی که... میشنوی؟ خطابش به من است... تعجبی ندارد اگر باور کنم و لبخند بزنم. کار، کار ِ من نبود. کار «تو» بود.
میگوید همیشه میمانم... حتماً میماند. اگر قرار بر رفتن بود، اصلاً نمیآمد که برای ماندن  یا نماندن بیاندیشد! چون «تو» خواستی که باشد!
تا اینجا همه چیز خوب و بر وفق مُراد است. اما وقتی همه چیز خراب میشود، نگاهم به سوی «تو» برمیگردد... چون «تو» خواستی...  آنوقت است که گوشه ای می نشینم و سرت فریاد میکشم که چرا گفتی بیاید؟ چرا خواستی؟ چرا کردی؟
اما بین خودمان بماند... وقتی ته ِ ته ِ ته ِ دلم را نگاه میکنم، می بینم از گذشته خرسند است ... وقتی یاد خاطرات خوب می افتم لبخند میزنم! و موقع لبخند از روی «تو» خجالت میکشم که فقط موقع درد است که سراغت را میگیرم...
خودمانیم... وقتی غمی ندارم، وقتی خوشبخت و خوشحالم، اگر صدایت نکردم، تو بدان بین همۀ خنده ها و شادی ها دوستت دارم...
***