وقتی به خانه میرسم، هوای نسبتاً تاریک شده... موقع روبوسی با یکی از اقوام ردّ کمرنگی از رنگ رژ در قالب ِ طرح ِ لبم روی گونه اش حک میشود به محض اینکه متوجه میشوم، دستم را به سمت صورتش دراز میکنم و انگشت شست را روی قسمت رنگی میکشم. دستم را میگیرد و از گونه اش به جلوی بینی میکشد و یک نفس عمیق! میگوید: "دلااا! دیدی آخر، مُچتو گرفتم؟!" متوجه منظورش نمیشوم... بی توجه به چهرۀ من که شبیه علامت سئوال شده باز هم ادامه میدهد: "تا الآن با کی بودی؟" تعجب میکنم! وقتی بیرون بودم خودش به گوشی زنگ زد و گفتم تنهاام! چرا دوباره میپرسد؟!  - با هیشکی، تنها بودم!. پیروزمندانه میگوید: دستات بوی عطر ِ طرف رو میده! دستم را میکِشم و بو میکنم... چه بوی خوبی! شوخی وار اما با بدجنسی ِ خاصّی که چاشنی ِ کلامش است میگوید: مگه چند ساعت دست در دست هم قدم زدین که دستت اینطوری بو گرفته؟
زیپ کیف دستی ام را باز میکنم و یک تِستِر عطر اسانسی بیرون می آورم. در مسیر اینقدر با این نوار باریک ِ کاغذ بازی کردم که کاملاً لول شده... تستر را جلوی بینی اش میگذارم... قیافه ش دیدنیست...