جانماز و سجّاده‌ام را پهن می‌کنم وسط اتاق... آماده‌ی عبادتم... نمازم را با دقّت میخوانم... می‌گویند این شبها وقتِ خواستن است... سر به سجده فرود می‌آورم، چشمهایم را می‌بندم و تک‌تک کسانی را که می‌شناسم به خاطر می‌آورم...
خدایا سلامتی‌اش... خدایا آرام گرفتنش از مرگ فرزند... خدایا آزاد شدنش... خدایا خوشبخت شدن ِ جفتشان... خدایا رهایی‌اش از غربت... خدایا خانه‌دار شدنش... خدایا قبول شدنش...
نگاهی از بیرون به کهکشان می‌اندازم... زمین انگشتدانه‌ای بیش نیست! نزدیکتر می‌آیم و به زمین می‌رسم... قارۀ آسیا هم کوچک است! باز هم نزدیک و نزدیکتر میشوم... ایران... این همه مَردم با ایمان... و بین تمام آنها من... مَثَل سوزن و انبار کاه هم این همه بزرگی، و کوچکی ِ من را به تصویر نمی‌کشد...
خدا صدایم را می‌شنود؟ بین اینهمه آدم، وقتش به من هم می‌رسد؟ آنقدر دوستم دارد که حتی برای لحظه‌ای نگاهش روی من ثابت بماند؟!
هنوز سر به سجده دارم و چشمهایم بسته است... خدا به اندازه‌ی من کوچک شده و روبرویم نشسته... از هوای اتاق ِ صورتی‌ام نفس می‌کشد و به من نگاه می‌کند... با لبخند... می‌دانم...