لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی...
این نامه را مینویسم و مثل تمام نامههای قبلی ِدیگر، به همان آدرسی پست میکنم که سالهاست خالی از سکنه است... نامه را میفرستم به خانهای که مدتهاست از آنجا رخت بستهای و خبرت نیست...
گفته بودم برای سفرهای چند روزه به شمال، چمدان لباس با خودم اینور و آنور نمیکنم؟ گفته بودم یک سری لباس توی کمد آن کلبه دارم تا از آوردن و بردن ساک لباس راحت باشم؟ حالا هم به سفر آمدهام... مثل دوسال پیش، همین موقعها که آمادۀ رفتن میشدم و تمرین میکردیم برای کمتر دلتنگ شدن... به کلبه که رسیدم باران نمنم میبارید... دوسال پیش، آخرین باری که به اینجا آمدم، تو هم بودی... کنار ِ من که نه... پشت تلفن اما بودی... روحت بود... ذهنت بود... دارم به این فکر میکنم که "بودن ِ تو" مهمترین کلمههایی بود که در این نامه به رشتۀ تحریر درامد...
همه دور هم جمع بودند و من کنار همه... همه میخندیدند و من مثل همه...
وقتی کمد لباسهایم را باز کردم، همان تاپ و شلوارکی را پوشیدم که آخرین بار تنم بود... راستش را بخواهی اصلاً یادم نبود این لباس، همان لباس است...
فردای روز رسیدنم، عمویم هم رسید... همان عمویی که خیلی دوستش داشتم و میدانستی... صدای او هم قاطی بقیۀ مهمانها بود و من مشغول پذیرایی از مهمانها در آن کلبۀ زیبا و صمیمی...
وحشتناکترین اتفاق، گِزگِز گوشی همراهم بود که در جیب شلوار ِ تنگ ِ خاکیرنگ و روی زانوی ِ خانگیام گذاشته بودم... برای یک لحظه از آن فضا کنده شدم و به زمانی برگشتم که با حضور همین آدمها،همین صداها، همین گوشی را در جیب همین شلوارم میگذاشتم که مبادا زنگ بزنی و من متوجه نشوم... راستش را بخواهی، وقتی تلفن در جیبم لرزید، من هم لرزیدم... انگار نه انگار که مدتهاست از آن روزها میگذرد و انگار نه انگار که میگویند زمان همه چیز را حل میکند...
جلوی دریا، روی شنهای ساحل نشستهام و نامه را تمام میکنم...
کسی که یک روز دوستش داشتی و هنوز دوستت دارد
خ. ن.
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.