شب به نیمه رسیده. در آستانۀ دیدن ِ خواب ِ پادشاه هفتم‌ام که گوشی، کنار بالشم گزگز می‌کند. به اندازۀ یک ترَک کوچک، چشمهایم را باز می‌کنم و اس‌ام‌اس را می‌خوانم. نوشته «توی خواب هم عزیز دلمی... باور کن!» لبخندِ بی‌اختیار، کِی میهمان لبهایم شد نمی‌دانم؛ ولی این را خوب می‌دانم که حتّی موقع به خواب رفتن هم لبخند داشتم...