همین یکی دو روز پیش بود که اتفاق افتاد... به محض این‌که پامو از در سوپرمارکت بیرون گذاشتم، یادم رفت کی هستم، اینجا کجاست، خونه‌م کجاست، اسمم چیه، چند سالمه؟... همۀ همه چیز رو فراموش کرده بودم! یعنی فکر کنم اگه اون شال هم روی سَرم نبود توی تعیین جنیست‌ام هم می‌موندم!! ده پانزده ثانیه کنار خیابون ایستادم و مثل مَنگها، هاج و واج دور و برم رو نگاه کردم که من کی‌ام و اینجا چیکار می‌کنم؟!
تجربۀ متفاوتی بود! توی همون چند ثانیه که فکر می‎‌کردم اسمم چیه، چندین نام از خاطرم گذشت و برام جالب بود بدونم اسمم کدوم یکی از اینهاست!؟! سارا؟ الهام؟ مریم؟ شقایق؟
توی کسری از ثانیه، تمام اطلاعات هجوم آوردن به ذهنم...
اما قسمت جالب قضیه اینجا بود، که از همه چیزم راضی بودم! راضی بودم که اسمم س...  ِ، مامانم فرح‌ه، بابام آقای ص... ِِ، خودم فلان درس رو می‌خونم و بیسار جور فکر می‌کنم و بهمان جور زندگی!
افتخار کمی نیست!