افتادگی آموز...
انگار همین دیروز بود. با یه اکیپ از این بچههای یونیفورمپوش به ساختمون ِ بانو (مادربزرگم) اومد برای رسیدگی به مشکلات برق. منصور ِ خواننده رو دیدی؟ یه مشت رنگ سبز و عسلی رو با هم قاطی کن و بریز توی چشاش میشه مهندس امیری! از همون اولش که دیدم سر ِزیردستاش داد میزنه و یه جورائی ضایعشون میکنه ازش بدم اومد. وقتی سئوالی داشت، مثلاً برای انتخاب یه مدل سیمکشی، و نظر ما رو میخواست به بانو میگفت من روم نمیشه شما رو با این سن و سال همش از جا بلند کنم و بکشونم اینجا! بعد بلند صدا میکرد :"خانوم ِجوان! چند لحظه تشریف میارین؟" واقعیتش اینه که دلم میخواست منم با همون صدای بلند جواب بدم :"نـــــــــــــــع!" که ببینه ضایع شدن چه مزهایه و برای کارآموزاش اینقدر دور بر نداره. اما چه کنم که نع گفتن من همانا و چشمغرّههای بانو به نشونۀ دختر ِ بیادب هم همانا! به همین خاطر میرفتم کنارش میایستادم و به زبون میاوردم "بفرمائید" ولی با نگاه میگفتم: "هان؟ چیکار داری؟! زود باش بگو میخوام برم!"
گذشت و این جناب بعد از سه ماه زنگ زد که علاقمند شده و این حرفا!!! منم گفتم نع! و کلی دلم خنک شد!
مدتها بعد آقای امیری ازدواج کرد. به بانو میگم" آخیش فلانی زن گرفت راحت شدم ازش!
" همینطوری که عینک رو چشمشه و با سر ِ پایین داره کاموا میبافه میگه: "پسر بدی نبود!" و به اندازۀ یک ثانیه چشمش رو به سمتم میچرخونه. معنی ِ نگاهش اینه که دلیل ِ نخواستنت یه چیز دیگهس! دنبال جوابی میگردم که به ظاهر نشون بده اشتباه فکر کرده. میگم: "اگه آدم بود که من بهش نه نمیگفتم!"
سرش رو از روی کاموا بلند میکنه، از پشت عینک بهم چشم میدوزه و میگه :
"افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب زمینی که بلند است!"
از خجالت سرم رو پایین میندازم... هیچکس چیزی نمیگه و فقط صدای تلوزیون توی خونه پیچیده...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.