عهد نابستن از آن به / که ببندی و نپایی...
بعد از گذشت پنجماه، اومدم به اشتباهاتم اعتراف کنم...
اولین اشتباهم این بود که فکر کردم میشه به همه اعتماد کرد و وقتی کسی میگه "من هستم"، یعنی واقعاً «هست»... وقتی کسی میگه "قول میدم" یعنی تا آخر دنیا میشه روی قولش حساب کرد... مثل پدرم، که از بچگی وقتی میخواستم بدونم کاری رو که ازش میخوام صددرصد انجام میده کافی بود بگه: "قول قول قول!!!" و این یعنی جای هیچ نگرانیای نیست و به زودی خواستهام براورده میشه...
اما همۀ آدما به این خوبی نیستن... به راحتی میزنن زیر تمام حرفاشون...
پنجماه، گذشته و من هنوز توی شُک باقیموندم که چی شد؟ کجا رو اشتباه رفتم؟! چرا به بنبست خوردم با اینکه همه چیز در نهایت صداقت و به درستی پیش میرفت؟
بچهها، بعد از رسیدن به چنین تجربۀ تلخی که بهای بدست آوردنش، از دست رفتن قلب ِ نازنینم بود، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بیام اینجا و به شما بگم مواظب باشید... یا به قول عمو کول (همون موقع برام کامنت گذاشت): "دوسما،اله دوسما... یعنی آرام، آرام برو..." شما هم آهسته جلو برین که قلبتون باارزشتر از اینهاست...
دلیل تمام غمی که ناخواسته توی نوشتههای این مدتم موج میزد و بعضی از دوستان متوجهش شده بودن، همین بود و بس...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.