با این وجود که نزدیک امتحانهای پایان‌ترم‌ه و تقریباً تمام ساعتهای روزم به درس خوندن سپری میشه، اما دیروز رو یک کلمه هم درس نخوندم و از صبحش، -دقیقاً از صبحش- به خودم خوش گذروندم تااااا همین الان که ساعت حدود دو صبحه و مهمونا تازه رفتن...
روزم رو ساختم. وقتی امیر(پسرخاله‌م) گفت فردا شب تولد مامانمه یه جرقه  توی ذهنم شکل گرفت که به جای کادوهای خشک و خالی، امسال سوپرایزش کنیم و تولد بگیریم واسه‌ش... پیشنهاد رو با بچه‌ها مطرح کردم و اونا هم استقبال کردن...
صبح، اول رفتم کیک و شمع و بادکنک و اینجورچیزا خریدم، خونه رو پُر کردم از بادکنکهای رنگی و بعد دونه دونه سفارشهای خریدِ کادوی شوهرخاله و خواهر و اینو اون رو انجام دادم که هر کدوم به دلایلی نمیتونستن مغازه به مغازه و سرصبر بچرخن و بگردن... درنتیجه کِیف تمام این لحظه‌ها رو خودم تنهایی بردم. 
تلفن‌های پشت‌سرهم برای هماهنگ کردن کارها، قایم‌موشک‌بازی با خاله که از کارمون سردرنیاره و و و ... چقدر خوب بود امروز...
اما راستش رو بخواین، میخوام اینجا، پیش شما، یه اعتراف بکنم... امروز دروغ گفتم... اونم به چه کسی! به خدا!!
زمانی که داشتم از پله‌های آپارتمان به قصد خریدن کیک و متعلقاتش پایین میرفتم و از هیجان ِ شروع شدن ِ یه روز خوب صدام می‌لرزید، رومو کردم به خدا و بهش گفتم، امروز دارم کسی رو خوشحال میکنم که تو رو خوشحال کرده باشم!! اما واقعیت این نبود... چون میخواستم خاله رو خوشحال کنم فقط و فقط و فقط به خاطر خودِ خاله... برای خدا چاپلوسی کردم! و این تنها گناهی بود که دیروزم رو آلوده کرد...
خدایا، ببخشید!