سال نو مبارک
شب بود. داشتم از محلۀ ارمنیها میگذشتم که وسط یکی از کوچهها، خیره شدم به پنجرۀ طبقه چهارم... از دیدن اون منظره لذت بردم و بعد از یک دقیقه ایستادن، راهم رو پیش گرفتم در حالیکه هنوز لبخند نقش انداخته بود روی لبهام...
نردبونی که با طناب درست شده بود از پنجرۀ اتاق طبقه چهار آویزون بود و پاپانوئل رو به دیوار داشت از اون بالا میکشید و فقط چند پلهی دیگه فاصله داشت تا به خونه برسه... با یه عالمه رنگ و نور رو چراغ ِ چشمکزن...
انگار روی اون مجسّمه، با قلم نامرئی نوشته بودن: لطفاً لبخند بزنید!
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹ ساعت ۳:۸ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.