دیروز، برو و برنگرد!
گذشت... اما چه گذشتی؟ از عصرش، ساعت به ساعت دلم ریخت و چشمم خیس شد و دست چپم ضعف رفت...
منی كه هميشه با دیدن تیتراژ برنامۀ رنگینکمونه -برنامۀ کودک شبکه پنج- با لبخند شونههامو تكون ميدادم و بشکن میزدم، و حتی گاهی بلند میشدم میرقصیدم امروز با دیدنش اشک از روی گونههام سُر ميخورد و میریخت... و فکر میکردم که این شعر چقدر غمگینه!!!
فقط نوشتم تا ثبت بشه این لحظهها... با اینکه خیلی تلخ و زشتند... با اینکه گلو رو هم میارن از درد... با اینکه هیچ حرفی باقی نمیذارن جز تقاضایی برای فرستادنِ انرژی ِ مثبت...
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ ساعت ۲:۱۶ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.