گذشت... اما چه گذشتی؟ از عصرش، ساعت به ساعت دلم ریخت و چشمم خیس شد و دست چپم ضعف رفت... 
منی كه هميشه با دیدن تیتراژ برنامۀ رنگین‌کمونه -برنامۀ کودک شبکه پنج- با لبخند شونه‌هامو تكون‌ ميدادم و بشکن میزدم، و حتی گاهی بلند میشدم میرقصیدم امروز با دیدنش اشک از روی گونه‌هام سُر ميخورد و میریخت... و فکر میکردم که این شعر چقدر غمگینه!!!
فقط نوشتم تا ثبت بشه این لحظه‌ها... با اینکه خیلی تلخ و زشتند... با اینکه گلو رو هم میارن از درد... با اینکه هیچ حرفی باقی نمیذارن جز تقاضایی برای فرستادنِ انرژی ِ مثبت...

آهنگ برنامه رو میتونین از اینجا گوش کنین...