توی اتاق ِ سرد، زیر پتوی گرم شبم رو به صبح میرسونم... به اندازه ی یه شکاف از چشامو برای دیدن ساعت باز میکنم... عقربه‌ها، هشت و  پنجاه‌وپنج دقیقه رو نشون میده... یادم میاد هفت‌هشت سال از نعمت شفاف دیده شدن ساعت دیواری محروم بودم و باید تار بودن صبحم رو تا شستن صورت و گذاشتن لنزها تحمل میکردم... با خوابالودگی دنبال گوشی میگردم. کنار بالشمه... قفلش رو باز میکنم و تنها اس‌ام‌اس ِ دریافتی رو میخونم... از یه دوست قدیمیه با این مضمون: «پاشو برفا رو ببین».
 گولۀ انرژی میشم و در کسری از ثانیه میپرم جلوی پنجرۀ اتاق... زمین، سفیده سفیده... همونی که من دوست دارم...

بابت سه چیز خوشحالم... هوای سرد، برف بازی، و اینکه دوستم یادش بود که چقدر دیوونۀ برفم! :)
شب حاضر میشم و میرم دور ِ میدون ِ نزدیک خونۀ مادربزرگ... روی برفا دراز میکشم و دست و پامو باز میکنم تا روی برفا طرح یه فرشته بیفته... حالا روی زمین یه عالمه فرشته‌ست...


آدم برفی، ساختِ دستِ خودم