آنهمه عشق، اینهمه دلتنگی...
بعضی وقتها، حضورت، چنان حس زندگی را به سراپای وجودم میریخت که هیچ کلامی نمیتوانست مراتب خلوص و سپاسم را به تو نشان دهد... مرسی، ممنون، متشکرم و امثال اینها خیلی کم بودند... و برای من، لحظۀ قشنگ ِ این اتفاق آنجا بود که تو میدانستی هیچ تعارف یا مبالغهای در میان نیست... آنوقت چند قدم دورتر از تو میایستادم، دو سوی دامنم را به دو طرف میکشیدم، یک پایم را پشت دیگری میگذاشتم و با زانوهای خم، سرم را به احترامت پایین میآوردم... و به گفتۀ خودت، عشق را میدیدی...
اما حالا که نیستی، بگو اینهمه دلتنگی را چطور با بندبندِ وجودم نمایان کنم تا ببینی؟ گفتی آنهمه عشق را دیدی... حالا بگو اینهمه دلتنگی را چطور نشانت دهم؟!...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۸:۲۴ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.