یادت هست؟ ما همیشه نقطۀ عطف داشتیم... گاهی اوقات نقطۀ عطف را ما پیدا میکردیم و گاهی، نقطۀ عطف ما را... وقتي لقب تو شد «آقای عشق» و لقب من «خانوم ِنفس» یکی از بزرگترین نقطه‌عطفهایمان را کشف کردیم... یا وقتی صدایت کردم "آرشام!" و تو به جای بله یا جانم، گفتی "آرشام؟"؛ يا آن روزي كه با تو دعوایم شده بود و از شدت ناراحتی مشتهای ظریف و کوچکم را به سینه‌ات مي‌كوبیدم و اشک می‌ریختم با پنجه‌ي دستِ مردانه‌ات مشتهای بی‌جانم را پس زدی و در یک چشم بهم زدن مرا بین حصار بازوان نیرومندت -که سهم من بود- حبس کردی...
حرفهای بینمان که جدی‌تر شد، با وجودِ تمام این لحظه‌های ناب، باز هم می‌ترسیدی که در زندگی مشترک چیز جدیدی برای هم نداشته باشیم... می‌ترسیدی دچار روزمرگی و عادت و تکرار شویم و از عشق و هیجان این روزها خبری نباشد... اما من نترسیدم... ايمان داشتم که روزگار با ما مهربانتر از این حرفهاست!
حالا هم آمدم چیزی بگویم و بروم... آمدم بگویم خیالم راحت شد که حتی بعد از گذشت مدتهای مدیدی از ازدواجمان، فهمیدی که هنوز نقطۀ‌عطف وجود دارد حتی اگر نشماریمش یا آن را برای هم تکرار نکنیم...  وقتی دستت را روی شکم ِ برآمده‌ام گذاشتی و یک موجود فسقلی به آن لگد زد، نقطۀ عطف را پیدا کردی...