لحظه‌های جانبخش ِ زندگی، فقط در کنار یار بودن و ورزش و گردش و تفریح نیست! من زندگی را لحظه‌ای دیدم که بانو(مادربزرگم)، با پیراهنی آراسته، موهای سشوار شده و تِلی همرنگ پیراهنش جلوی در خانه ایستاده بود، تا من هن‌هن کنان از پله‌ها بالا بروم و بعد از یک سفر طولانی دیدار تازه کنیم؛ در حالیکه بوی قرمه‌سبزی‌اش آپارتمان را برداشته بود...