ترم پیش، ساعت ۸ صبح امتحان شروع میشد. آماده بودم! اما وقتی برگه رو جلوم گذاشتن، تنها اطلاعاتی که به یاد داشتم و تونستم روی کاغذ بیارم، اسم و فامیلم بود... حتی برای به خاطر آوردن شماره‌دانشجوئی چند دقیقه فکر کردم! سئوالها رو میتونستم بخونم اما اینکه چی میگه و چی میخواد رو نمی‌فهمیدم! درکم از اون برگۀ امتحانی فقط تشخیص کلمات از هم بود و بس...
دلیلش هم اولین ملاقاتِ تو با همسرت، شب قبل امتحانم بود... خوب یادمه سر سفرۀ شام نشسته بودم و سعی میکردم آرامشم رو حفظ کنم و زیاد تحت‌تأثیر آنچه که خاله‌ها تعریف میکنن و گوله‌گوله اشک میریزن قرار نگیرم؛لقمه‌های غذا رو با استرس میجویدم و با فشار قورت میدادم و سعی میکردم نفسهام طبیعی باشه... اما نشد... پقی زدم زیر گریه... راستش رو بخوای فشار اینقدر زیاد بود که چند تا برنج هم از دهنم پرید بیرون...
حالا، اما حالا، معنیِ فکر مغشوش و بهم ریخته رو می‎فهمم... وقتی به خاطر چند ثانیه مکث حرفم یادم میره،  کیف و عینکم رو جا میذارم، همین که وارد مغازه میشم یادم میره چی میخواستم بخرم! و هزار جور اتفاق شبیه این!
انگاری اونقدرها هم که فکر میکردم قوی نیستم... این همه اتفاق خوبی که برام میفته شده حاشیۀ زندگیم و زندگی ِ تو شده اصل مطلب!
برخلاف تمام این حرفهایی که شنیدم و خبرهای بدی که تندوتند از راه میرسن، من به نفس کشیدنت امیدوارم داداشی...