گوشۀ اتاق نشسته‌ام. نگاهم به سمت هدی می‌چرخد که با عجله ‌سراغ کیف‌دستی‌اش میرود و نایلون داروها را بیرون می‌آورد. می‌دانم گزینۀ بعدی لیلاست، برای تأیید داروها. قرص، شربت و آمپول. از صبحتهایشان چیزی نمی‌شنوم اما وقتی سرنگ و آمپول را در اختیار لیلا می‌گذارد یعنی آماده شدن برای تزریق. هدی پایین پنجره می‌نشیند و آستین دستش را تا آرنج بالا می‌کشد. سامان، دختر یکساله‌شان را از اتاق بیرون می‌برد و بدون اینکه هدی از او خواسته باشد بازمی‌گردد... در این بین، از شوخیهای کامران، برادر هدی، می‌خندیم که صداهای وحشتناک از خودش درمیاورد که مثلاً هدی بیشتر بترسد و از آنطرف به همسرش می‌گوید وقت خوبی برای انتقام از خواهرشوهر است پس تا می‌توانی محکم بزن!  
رگهای دست هدا کاملاً پیداست، شاید به همین خاطر بود که لیلا از شریان‌بند استفاده نکرد، و فقط از سامان خواست پایین بازویش را بگیرد! سامان کنار هدی ایستاد، به سمت پایین خم شد و بازویش را محکم گرفت. سوزن که فرو رفت، با تکان کوچکی که هدی خورد و رویش را برگرداند صورت من هم جمع شد... هدی با دست آزادش، دست سامان را گرفته بود و صورتش را فرو کرده بود میان بازوی همسرش...
چند ثانیه بعد، لیلا به سامان گفت کافیه! سامان پاسخ مثبت داد اما یک سانت هم کنارتر نرفت! یکبار دیگر، لیلا بالا را نگاه کرد و گفت دیگه لازم نیست بگیری! و سامان جواب داد: باشه! فشار نمیدم! اما دستم باید اینجا باشه!!
من عشق را در این اتفاقات کوچک می‌بینم...