یه بنده خدای کوته‌فکری، با خودش خیال کرد که پدرم تنها نقطه ضعفی‌ه (!) که توی زندگیم دارم و طِی ِ یه بحث که به خودمون ربط داشت (نه کِس دیگه‌ای)، تلفنش رو برداشت و دیلینگ دیلینگ زنگ زد به گوشی بابام* که دخترت منو اذیت میکنه! و مسیج‌هایی رو که در جواب توهین‌هاش براش فرستاده بودم، برای بابا فُروارد کرد! (البته فقط مسیج‌های من رو! توجه دارین که؟!)
همون موقع هم میدونستم که این آدم کوچیکتر از اونیه که حتی سطحی‌ترین اشخاص هم به حرفاش توجه کنن، چه برسه به بابای من که از دانش و منش چیزی کم نداره و بین خانواده، همیشه مایۀ سربلندی و افتخارم بوده!
حالا این خانوم زنگ زد به پدر من، اما بابا حتی قابل ندونست که به من زنگ بزنه که چی شده؟ این چی میگه؟ تا اینکه چند روز بعد که برای احوال‌پرسی باهام تماس گرفت، گفت: "راستی بابا فلانی به من زنگ زد، این قضیه به خودتون مربوط میشه، لطفاً دیگران رو واردش نکنین!" گفت من به تو و هلیا در همه زمینه‌ای اعتماد دارم و آدمهای اطرافم رو می‌شناسم! و میدونم که هیچ کار تو بی‌علت نیست.

اینا رو نوشتم برای تشکر! برای تشکر از آدم کوچیکی که کادوی بزرگش تا ساعتها پردۀ لبخند رو به لبام کشیده بود و باعث شد جمله‌هایی رو از بابا بشنوم که تا اون روز نشنیده بودم!

*در حال حاضر، مامان و بابا کرمانشاه زندگی میکنن، من و هلیا تهران.