همین ورقهای صورتی رنگ، گواهند که هرسال برای رسیدن روز تولدم، چه هیجانی داشتم... از یک ماه قبل، روزشماری و ساعت‌شماری میکردم تا اول خرداد که شب تولدم بود و ثانیه شماری برای رسیدن به دوم خرداد آغاز میشد...
اما باور کن، امسال هیچکدام از این حسها نیست... همۀ شوقم گم شده میان یک عالمه غم... و تا همین یک هفته پیش، میان یک دنیا ترس و دلهرره و استرس و اشک...
میدانم که میدانی تصویر من از تو، همان مَرد مهربان و دوست‎داشتنی‎ست که همیشه مثل گل میخندید...

رفتنت، اینقدر پُردرد بود که حتی حضور این عشق هم درمانش نیست... حضور کسی که دیوانه‎وار میخواهدم و پای تمام بدقلقی‌ها و بی‎اعتمادی‌هایم ایستاده... همان کسی که منتظر بودیم با من جفت شود، تا همراه تو هلیا و جفتهایتان به شمال برویم و یک دنیا خاطرۀ خوب بسازیم...

در آخر، بد نیست بدانی، که من هر سال، روز تولدم، از خدا، یک کادوی ویژه میگیرم... امسال از او میخواهم، هدیه‌ام را، برایت، به جائی که الان هستی بفرستد... به آن دنیا...