چند وقت پیش توی یکی از وبلاگا دیدم خانومی دربارۀ ازدواج خواهرش، مشکلی رو مطرح کرده و از خواننده‌ها کمک خواسته تا تجربیات مشابهشون رو در اختیارش بگذارند؛ چرا که ازدواج اون شخص از دید خیلی‌ها غلط بود و از دید خود اون دختر درست!
بعد از خوندن مطلب و کامنتها، صفحه رو بستم، تا اینکه دیروز وقتی داشتم آرشیو وبلاگ نزدیکترین دوستم دریا رو -چندساله ننوشته- مرور میکردم، به پستی مربوط به سه سال پیش برخوردم که توش نوشته بود دخترعمه‌اش کلی نصیحتش کرده که «طلاق نگیر و به شوهرت فرصت بده تا خودش رو از این منجلاب بیرون بکشه، منم یه زمانی همین‌جائی ایستاده بودم که تو الان هستی؛ اما شوهرم رو بازسازی کردم و بهش زمان دادم تا خودش رو پیدا کنه! توئم زندگیت رو خراب نکن! حیفه! من بهت قول میدم همه چی درست میشه!» خلاصه این دوست عزیز من متزلزل شده بود که کدوم کار بهتره و باید بره یا بمونه؟
خلاصۀ کلام که بالاخره زیر اون فشار طاقت نیاورد و جاری شدن صیغۀ طلاق رو به موندن و خون دل خوردن ترجیح داد. اما نکتۀ قابل تأمل داستان، اونجائی بود که همون دخترعمه‌ای که ایشون رو تشویق به ادامۀ زندگی مشترکش میکرد، یه ماه پیش، که سه سال از جدائی دریا میگذره، طلاق گرفته، اما با دوتا بچۀ قد و نیم‌قد که به گفتۀ باباشون فکر میکنن مامانشون مُرده...
الان خیلی خوشحالم که اون موقع، دریا تحت تأثیر حرفای دخترعمه‌اش قرار نگرفت و در نهایت کاری رو کرد که به نظر خودش درست بود! وگرنه شاید اونم به همین عاقبت دچار میشد...

باور کنید، مطرح کردن مشکلات این‌چنینی و استفاده از تجربیات مشابه، کار درست و عاقلانه‌ای نیست که ازش انتظار گرفتن نتیجۀ خوب و عالی رو داشته باشین...
البته این جمله رو اول به خودم گفتم!