گذر از اولین سالگرد...
همینکه چشمهایم با هجوم اشک خیس میشوند، اعتراض میکنند که باز هم شروع کردی دلا؟ دوست داشتی زجر بکشد؟ ندیدی که چه شرایط بدی
داشت؟ زمینگیر شده بود! چرا درک نمیکنی؟ تو باید خوشحال
باشی که راحت شد!
حتی روز اول هم نگذاشتند با خیال راحت گریه
کنم... تا با خودم خلوت میکردم یکی روبرویم مینشست و میگفت تو که دختر
تحصیلکردهای چرا؟ باید چشمهایت را روی واقعیت مرگ باز کنی! باید بپذیری!!
ادب حکم میکرد که جوابی جز نگاه ندهم... اما دلم میخواهد اینجا
بنویسم، اشکهای بیاختیار و زجههایی که برای مادربزرگِ از دست رفته میزنم،
حکایت از مردهپرستی ندارد که پدر میگوید تا وقتی زنده بود باید قدرشان را
میدانستیم که دانستیم، گریه و ناله دیگر جایی ندارد!!
دلم میخواهد سرشان فریاد بزنم که علت این اشکها، چیزی نیست که شما فکر میکنید! دلم برایش تنگ شده! جملۀ «مادربزرگ در خانه هست» به جملۀ «دیگر مادربزرگ در خانه نیست...» تبدیل شده! دلیلی بزرگتر و وحشتناکتر از این هم وجود دارد؟
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.