اول صبح، وقتی تلفنم را جواب میدهم، یکی پشت خط فریاد میزد  بپَر جلوی پنجره که برف می‌آید! تا اتاق خواب میدوم، پرده را کنار میزنم و پنجره را باز میکنم! انگار خدا بالشش را تکانده و یک عالمه پر سفید، از آسمان پائین میریزد... از صدای جیغم موقع دیدن کوچه، زن چادری و مرد نان‌سنگک به دست، بالا را نگاه می‌کنند... نه معذب میشوم، نه خجالت میکشم و نه خودم را از دیدشان پنهان میکنم! تنها واکنشم اشاره به آسمان است با خنده‌ای از سر کِیف، که یعنی ببینید، دارد برف میبارد!! انگار که نمیدانند!!!
هر دو مرا مهمان لبخند مهربانشان میکنند و برایم دست تکان میدهند...
وقت آماده شدن و قدم زدن زیر برف است... بدون چتر!