روز دختر مبارک!

 به مناسبت روز دختر یه اس ام اس بامزه برام اومد:
امیدوارم مثل حنا مسئولیت شناس، مثل کوزت صبور، مثل مِمُل مهربون، مثل جودی شاد و پر انرژی و مثل سیندرلا خوشبخت باشی...دخترخانوم های گل، روزتون مبارک!
آقا پسرهای عزیز، لطفاً تبریک بگویید...

 

راستی اینم بگم. چند روزی میشه دارم میرم سر کار. هم کارش خوبه، هم جاش خوبه، هم محیطش خوبه، هم آدماش خوب و مهربونن، هم ممممم هم همه چیش خوبه!!

تعظیم میکنم...

نشستی کنار کسایی که دوستشون داری... بلند میشی و با رویی بشاّش شیرینی ِ درخواستی رو بینشون میچرخونی... همه با ولع بر میدارن و میخورن... دوست عزیزی زنگ میزنه و داد میزنه : دلا، قبول شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم!!! بغضت میگیره... این یه جمله یعنی دیگه از حبس شدن توی اتاقش خبری نیست، یعنی دوستت قراره زندگی کنه... بهش تبریک میگی و گوشی رو قطع میکنی... همه دارن قهقه میزنن و تو هم از ته دل میخندی... واسه گوشیت پیامک میاد که : دوستت دارم! یه لبخند غیر ارادی مهمون لبت میشه... بهت پیشنهاد کار توی یه آژانس هواپیمایی رو میدن. خوشحال و خوشحال و خوشحال‌تر میشی... حساب کتاب میکنی برای ماشینی که قراره بخری و باهاش دنیا رو بچرخی...
همین موقع‌ست که بیصدا میری توی اتاقت و در رو میبندی... بی هیچ مقدمه‌ای به خاک میفتی و به پیشگاه خدا زانو میزنی که خدایا مرسی... مرســــــــــــــــــــــــــــــــــی...
کی بود که گفت آدما فقط موقع غم و بروزِ مشکلاته که یاد خدا میفتن؟ !

پیوست1: چطور میشه به دوستان مجازی شیرینی داد؟ پیشنهاد لطفاً.
پیوست2: افشین برندۀ پست مشاعره ست. دارم فکر میکنم که چه جایزه ای بهش بدم!!
کامنت افشین، حاوی شمارش نظرات!
افشین : 12 شعر .
دلا : 11 شعر .
علیرضا : 10 شعر
ماه مون : 7 شعر
گمشده : 5 شعر
عمو کول : 4 شعر
پرستو : 4 شعر
سورنا : 4 شعر
اینمنم : 3 شعر
مژگان : 3 شعر
متین : 3 شعر
پوریا منزه : 2 شعر
زیگزاگ : 2 شعر
عماد : 2 شعر
سپیده : 2 شعر
ری را : 2 شعر
سمانه م. ییلاق ذهن . علی . 0 . خواننده خاموش . پورپدر . علی . سانی . صبا . درسا . مهراوه . هلیا . رها . دینا . آقای دیوانه . هر کدام یک شعر .
هویج سبز و بهار مهرگان هرکدام یک شعر و یک تخلف .

افشین اگه خدایی نکرده شیطنت کرده باشی و ا.ن بازی دراورده باشی میکشمت!!! (آیکن زبون درازی!)
راستی، به اعتراضاتِ احتمالی ِ شما هم رسیدگی میشه (چشمک)
پیوست3: پست مشاعره اینجاست.

تو حواست نبود که وقتی فکت رو روی هم فشار میدادی، از تماشای اون موج کوتاهِ پایین گونه‌ات چه لذتی بردم... فنجون‌های قهوه جلومون یخ کرده بود و هیچکدوم اشتهای برای لب زدن به اونا نداشتیم... بهم زل زدی و گفتی: "حرف آخرت رو بزن!" پردۀ نازک اشکی که توی چشات رقصید جذابترت میکرد. اما بازم برق نگاهتو ازم دزدیدی که به خیال خودت اقتدار و مردونگیت پیشم کمرنگ نشه. من که گفته بودم مرد مهربون ِ مغرور رو بیشتر دوست دارم تا مرد مغرور، نگفته بودم؟
انگشت اشاره‌ات رو انداختی زیر ناخن دستم و به تکیۀ ناخن، انگشتای ظریفم رو بلند میکردی و دستت رو میکشیدی تا انگشتم به ضرب بخوره روی میز... بازی ِ همیشگیت... چند دیقه رو با همون سکوت گذروندیم؟ سکوتی که صدای برخورد انگشت‌های من با میز تنها طنینش بود...
نمی‌خواستم بهت بی‌مِهر بشم... اما تو، باید میدونستی حرفهای سرد برای احساس یه زن چقدر میتونه مخرب باشه... اینو هر دومون میدونیم... نه؟

یک قدم تا بلعیدن!

 تصور کن عاشق کیک شکلاتی باشی. بعد از چندسال انتظار و چند روز گشنگی کشیدن، یک کیک بزرگ شکلاتی میزارن جلوت. روی میزی که از بزرگی، اون سرش رو نمیتونی ببینی... بوی کیک و شکلاتش مستت کرده... توی یه خونۀ بزرگ نشستی که همیشه جزء فانتزی‌هات بوده. همه چیز شیکه و برق میزنه از تمیزی... کارد و چنگال رو برمیداری، آب دهنت رو قورت میدی و کارد رو فرو میکنی وسط کیک و برشش میدی... اینقدر تازه‌س که اصلاً نیازی به فشار دستِ تو نداره!! همین موقع یکی میاد کنارت می ایسته و با صدای حق به جانبی پشت گوش‌ات میگه: میل بفرمائید. ولی ممکنه توی خمیر این کیک یه موش سیاه و گنده افتاده باشه! اصلاً هم بعید نیست که یه تیکه از دم ِ کنده شده‌ش افتاده باشه وسط کیک شما!! موقع جویدن احتیاط کنید!! برمیگردی و یه نگاه بهش میندازی. بلـــــــــــــــه! از پوشش طرف معلومه توی آشپزخونه کار میکنه... یه پیرهن سفید مخصوص کار تنشه با یه کلاه سفیدِ گرد و ساده که سرآشپزها سرشون میزارن، با یه لبخند موزی روی لبش.... بهم بگو چطور میتونی کیک رو بخوری؟
..........................
لطفاً اجازه بده طعم شیرین کیک توی خاطرم بمونه! اجازه بده مزه‌ش رو با بند بند وجودم احساس کنم... با شاید و اما و اگر دل چرکینم نکن... میدونم قدرت دستته، خواهش میکنم اینطوری ازش استفاده نکن! بزار با خیال راحت از بلعیدن کیک شکلاتی لذت ببرم!

صدا و سیمای ما!!!

 دکمۀ Apply: تغییرات انجام میشه بدون اینکه پنجرۀ مورد نظر بسته شه!
دکمۀ Ok: همزمان با اعمال تغییرات پنجره هم بسته میشه.

بعد از کلی پایین بالا کردن کانالها، به این نتیجه میرسم که تحمل برنامه های تلوزیون واقعاً سخته، پس ناچاراً میزنم روی شبکه آموزش که داره کار با کامپیوتر رو یاد میده. آقای مهندسی که با کلی دَک و پز نشسته پشت لپ تاپ، با اعتماد به نفس ِتمام، یه ابروشون رو میندازن بالا و میفرمایند: بعد از انجام تنظیمات لازم، ابتدا apply میکنین بعد هم ok رو میزنین! اون موقع ست که دلم میخواد کنترل رو پرت کنم تو صورتش که هنوز فرق اُکی و اپلای رو نمیدونه و داره به ملت آموزش میده!!!

حتماً برنامه های دیگه شون هم همینطوره دیگه! نه؟

 

پُررنگتر از خاطره!

پنجشنبه، نهم مهرماه، خیابان دولت، یک روز به یاد ماندنی...

جمعه، دهم مهرماه، توچال، یک روز به یاد ماندنی...
یکشنبه، دوازدهم مهرماه، ونک، یک شب به یاد ماندنی...
دوشنبه، سیزدهم مهرماه، آزادی، یک شب به یاد ماندنی...
منتظر سه شنبه ها و چهارشنبه های بعدی ام...

این روزها عجیب قشنگ میگذرند... طوری که میون دوستداشتنی ترین لحظه ها، حس میکنم زمان وقوعشون مربوط به سالها پیش ِو من فقط به یاد میارمشون...

 

روزی از روزها

 این نوشته متعلق به چهارسال پیشه.
جدیدآ[باور کنین اون موقع جدید بود!] مُد شده بعد از صرف شام یا عصرونه یا هر چیز دیگه ای توی کافی شاپ ها، یه دفتر جلوت میزارن تا یه جمله توش بنویسی. به نظرم کارشون جالبه. وقتی گوشه ی یه صفحه ی سفید یادگاریت رو مینویسی و چند ورق به عقب بر میگردی... اووووووووه که چه چیزایی نمی بینی. یه لحظه شاد میشی و لحظه ی بعدش غمگین. با بعضی هاش می خندی و با خوندن بعضی دیگه چشمی تر میکنی. خودکار صورتی رنگم رو از کیفم بیرون آوردم و قبل از اینکه چیزی بنویسم جذب بعضی از نوشته ها شدم... توی خیالم نویسنده شون رو تصور میکردم که با چه حسهایی این خطوط رو نوشتند...

- با عشقم، با همسرم، با همه ی وجودم، اینجا نشستم و زیباترین خبر زندگیم رو ازش شنیدم. من قراره " پدر " بشم... (رضا، زمستان 84)

- نیلوفر ِمن... یادش بخیر اولین وعده ی دیدار و آه از آخرین قرار بینمون. هنوز بهت فکر میکنم. هنوزم به یاد تو چشامو رو هم میذارم. تو چی؟ (مهدی، 17/12/84)

- فردا امتحان دارم. اونم چی! ریاضی. اونوقت یا خیال تخت نشستم اینجا به بستنی خوردن. به این میگن ولِنگاری. گرفتی چی شد! (مرجان،17/12/84)

- محسن، نرگس، لیلا و علیرضا. چهار نر قول در کافی شاپ. ما چی داریم واسه نوشتن ؟!!! بی خیال ما شو جون مادرت (گروه دوستان، 26/11/84)

- این ثانیه ها یادگاریند. تولد آرینا، با صدای گیتار جانبخش امیر. بچه های معماری، ساعت نه شب. (پاییز 84)

- چرا من؟ خدا جون یه نیگا به اینجا بنداز! همه جفت اومدن؛ با شوهرشون، با پشتوانشون. با یه دنیا غرور پشت این میزا نشستن و به هم لبخند میزنن. پس ابراهیم من کو؟ من چرا تنهام؟! به یکی از قطره های اشکم اجازه میدم خودش رو وسط این صفحه ولو کنه و این کاغذ بی ارزش تابدار شه و با سیگارم گوشه ای از این کاغذ رو میسوزونم تا هر بار روش دست میکشم به یاد بیارم روزها ی تلخ زندگیمو (پاییز 84)

وقتی این دفتر یادگاری رو جلو من گذاشتن، اولین چیزی رو که به ذهنم اومد نوشتم.

فرق است میان آنکه یارش در بَر با آنکه دو چشم انتظارش بر در
(دلا، بهار 85)


حالا اگه این دفتر رو جلوی تو بزارن، چی توش مینویسی؟!

آقای کوچکــ ...

 از اونجایی که dial-up اینترنت مورد استفادۀ منه، معمولاً بعد از آنلاین شدن، ده بیست تا وبلاگ رو همزمان باز میکنم و تا زمانی که همه بارگذاری بشن ایمیلم رو چک میکنم، به کامنتها جواب میدم، پست از قبل تایپ شده رو توی وبلاگ میذارم و دیسکانکت میکنم تا به صورت آفلاین وبلاگها رو یکی یکی بخونم.
چند وقتیه اولین لینکی که باز میکنم وبلاگ گوربان ه. دیشب، بعد از خوندن نوشته ش اینقدر بهم ریختم که وبلاگای دیگه رو بستم و کامپیوتر رو خاموش کردم... اشک میریختم و به درگاه خدا زار میزدم که درد کشیدن یه بچۀ چند ماهه چه حکمتی میتونه داشته باشه؟

قسمتی از نوشتۀ گوربان رو اینجا میزارم... هر چند وبلاگ گوربان احتیاج به معرفی من نداره، اما این تنها کاریه که از دستم بر میاد... دلیل اینکه تا امروز این کار رو نکردم این بود که مطمئن بودم بعد از آنژیو همه چیز به خوبی تموم میشه اما انگار...

برای این کوچولو دعا کنید... خواهش میکنم...دعا... دعا... فقط دعا...

گــــــــوربان: (گوربان دیروز، باغبان امروز...)

ساعت 8 – قبل از آنژیو

1) هنوز چراغهای سالن های پایین را روشن نکرده بودند که آمدم داخل بیمارستان، نگهبان شیفت شب همچنان منتظر بود و داخل راه نداد. هرچه گفتم پسرم امروز آنژیو داره گفت مگه تو دکتری! نتیجه رو بهت میگن دیگه... مجبور شدم تا 7.20 منتظر بمانم تا هنگام تغییر شیفت، در همان چند لحظه غفلت، خودم را به داخل برسانم

2) بالای سر آقای کوچک که رسیدم، بی رمق میان خواب و بیدار بود... مهربان می گفت از 12 شب نباید چیزی می خورد و گرسنه بود... مکافات چهار بار خون گرفتن از دو دست و دو پا و از حال رفتنش از شدت گریه را گفت تا حالی ام کند که هنوز موفق نشده اند و قرار است بجای پرستارها، دکتر از اتاق جراحی برای رگ گرفتن بی آید و اگر آمد من خویشتندار باشم...

3) من هیچ وقت، به اندازه آن نیم ساعت قبل از آنژیو که در بغلم بودی، قدر بغل کردنت را نمی دانستم... هیچ وقت از دانه دانه بوسیدن انگشتهای دست و پایت، انقدر حظ نکرده بودم. مثل اناری که تا بحال مشت مشت میخوردم و حالا دانه دانه اش برایم معنا دارد. وقتی که نامت را در سالن فریاد زدن، به مانند اسیری بودم که وقت ملاقاتی اش تمام شده... نامردی کردی که تا روی تخت گذاشتمت گریه کردی... من دلم میخواست با خنده می رفتی نامرد...!

ساعت 9.40 – اتاق آنژیو

4) وقتی در اتاق آنژیو به روی تو و مهربان بسته شد، دیگر بغض داشت خفه ام می کرد... اما همه اش تقصیر توست. من مطمئنم اگر تو آنقدر کولی نبودی که صدای ضجه ات از درد رگ گرفتن و تزریق بیهوشی تا بیرون اتاق هم بی آید، من اینبار هم بغضم را خفه می کردم... اما نشد... شانه هایم لرزید و دلم چکید... همین

5) چند دقیقه نشده بود که در باز شد... چگونه می شود توصیف کرد احوال لحظه ای که در اتاق عمل به روی منتظران پشت در باز می شود...؟ وقتی مهربان با چشم گریان آمد بیرون، زبانم بند آمده بود. تا اینکه فهمیدم، بیرونش کردند! ظاهرا مشکل مادر در هنگام رگ گرفتن بیشتر از فرزند بوده! چند دقیقه بعد هم دکتری که برای رگ گرفتن آمده بود، پرسان پرسان به مهربان رسید و از همه می پرسید، مادر این پسر بچه کیه... تا بیاید و بگوید، «خالت راحت، بدون درد و آزار ازش رگ گرفتم، الان آروم خوابیده... دارن شروع میکنن»

ساعت 10.30 – سالن انتظار

6) خدا میداند تا آن لحظه، ده بار پیش خودم مجسم کرده بودم و می گفتم الان دکتر می آید و مثل مریض قبلی می گوید... خوب ِ خوب... برو نگران نباش! اما امد، با جلیقه خونی و ماسک...

دکتر- فقط بهت بگم، اگر این بچه الان تو اتاق عمل رفته بود... دیگه بیرون نمی اومد!

]پشت سرم، مهربان تلو تلو خوران عقب رفت و به دیوار پشت خود و اشک...[

من - یعنی استنت جواب نداد

دکتر – چرا... مشکل از اون نیست، ما PDA رو تونستیم کامل ببندیم، اما اتفاقی که پیش بینی شده نبود این بود که همیشه بعد از بستن رگ، فشار ریه میاد پایین، اما فشار ریه این پسر نیومد پایین و برخلاف تمام تصورات، فشار ریه از قلب نیست، مشکل قلب بجای خود... ریه هم دچار فشار 3 برابر حد معموله و نه میشه عملش کرد و نه انژیو...
من – خب، ما برای مشکل ریه چیکار میتونیم بکنیم؟
دکتر - سرش را انداخت پایین... گفت آقای کوچک را منتقل می کنند به MICU... شنبه هم مرخصش میکنم... میتونید ببریدش خونه...
من – یعنی حتی درمان دارویی هم؟
دکتر- اگر میتونی حدود ماهی 2.5 میلیون تومان قرص * را برایش تهیه کنی، تنها راه اینه که به مدت سه ماه با قرص سعی کنی فشار ریه رو بیاریم پایین. تعداد بیمارهایی که ریه شون به این قرص جواب میده زیاد نیست... اگر جواب داد، ما سه ماه دوباره آنژیو میکنیم تا درمان قلب را کامل کنیم... اگر جواب نداد، ریه از نظر پزشکی برگشت ناپذیره...

]نمیخوام، شرح ویرانی خود را پس از این حرفها بنویسم[

بعد از ظهر – MICU

7) ساعت 12.30 سراسیمه دکترها وارد بخش مراقبتهای ویژه می شوند، بعد هم آقای کوچک را منتقل می کنند به اتاق عمل... این اتفاق درست در ساعتی افتاد که مهربان تنها بود و من برای برداشتن وسایل به خانه امدم و همان چند خط را نوشتم... پایی که انژیو شده علائم حیاتی را از دست داده و کاملا سیاه شده، به صورتی که جریان خون و ضربان قلب در آن وجود ندارد.

8) من که رسیدم، هنوز یکساعت تا اجازه ورود به MICU مانده بود و حالا نمیدانستم با این مصیبت جدید چه کنم... ساعت 15.30 خبر دادند که پدر و مادر میتونن وارد بشن... هم دلم تنگ بود هم دل دیدنش را نداشتم... وقتی امدیم دکترش بالای سرش بود... مهربان اول پتو را کنار زد که پایش را ببیند... پا سفید شده بود و سر شصتش دستگاه وصل کرده بودند (مثل دستگاه نوار قلب) ... دکتر گفت، پا برگشت... ضربان طبیعی و گردش خون هم بدون مشکل... من چقدر امروز به شنیدن خبر خوب نیاز داشتم... حتی اگر سهمم همین باشد!

9) ساعت ملاقات تمام نشده بود که مهربان را صدا کردند... گفتند آقای کوچکت بیدار شده و از گرسنگی فقط ناله می کند بدون اینکه چشمش را باز کند... شیشه را که به دهان گرفت، انگار آب بر آتش ریخته اند... خیلی صدایت کردم که لااقل یکبار قبل از آنکه بگویند ملاقات تمام، چشم در چشم باشیم... وفا نکردی پسر...