از اونجایی که dial-up اینترنت مورد استفادۀ منه، معمولاً بعد از آنلاین شدن، ده بیست تا وبلاگ رو همزمان باز میکنم و تا زمانی که همه بارگذاری بشن ایمیلم رو چک میکنم، به کامنتها جواب میدم، پست از قبل تایپ شده رو توی وبلاگ میذارم و دیسکانکت میکنم تا به صورت آفلاین وبلاگها رو یکی یکی بخونم.
چند وقتیه اولین لینکی که باز میکنم وبلاگ گوربان ه. دیشب، بعد از خوندن نوشته ش اینقدر بهم ریختم که وبلاگای دیگه رو بستم و کامپیوتر رو خاموش کردم... اشک میریختم و به درگاه خدا زار میزدم که درد کشیدن یه بچۀ چند ماهه چه حکمتی میتونه داشته باشه؟
قسمتی از نوشتۀ گوربان رو اینجا میزارم... هر چند وبلاگ گوربان احتیاج به معرفی من نداره، اما این تنها کاریه که از دستم بر میاد... دلیل اینکه تا امروز این کار رو نکردم این بود که مطمئن بودم بعد از آنژیو همه چیز به خوبی تموم میشه اما انگار...
برای این کوچولو دعا کنید... خواهش میکنم...دعا... دعا... فقط دعا...
گــــــــوربان: (گوربان دیروز، باغبان امروز...)
ساعت 8 – قبل از آنژیو
1) هنوز چراغهای سالن های پایین را روشن نکرده بودند که آمدم داخل بیمارستان، نگهبان شیفت شب همچنان منتظر بود و داخل راه نداد. هرچه گفتم پسرم امروز آنژیو داره گفت مگه تو دکتری! نتیجه رو بهت میگن دیگه... مجبور شدم تا 7.20 منتظر بمانم تا هنگام تغییر شیفت، در همان چند لحظه غفلت، خودم را به داخل برسانم
2) بالای سر آقای کوچک که رسیدم، بی رمق میان خواب و بیدار بود... مهربان می گفت از 12 شب نباید چیزی می خورد و گرسنه بود... مکافات چهار بار خون گرفتن از دو دست و دو پا و از حال رفتنش از شدت گریه را گفت تا حالی ام کند که هنوز موفق نشده اند و قرار است بجای پرستارها، دکتر از اتاق جراحی برای رگ گرفتن بی آید و اگر آمد من خویشتندار باشم...
3) من هیچ وقت، به اندازه آن نیم ساعت قبل از آنژیو که در بغلم بودی، قدر بغل کردنت را نمی دانستم... هیچ وقت از دانه دانه بوسیدن انگشتهای دست و پایت، انقدر حظ نکرده بودم. مثل اناری که تا بحال مشت مشت میخوردم و حالا دانه دانه اش برایم معنا دارد. وقتی که نامت را در سالن فریاد زدن، به مانند اسیری بودم که وقت ملاقاتی اش تمام شده... نامردی کردی که تا روی تخت گذاشتمت گریه کردی... من دلم میخواست با خنده می رفتی نامرد...!
ساعت 9.40 – اتاق آنژیو
4) وقتی در اتاق آنژیو به روی تو و مهربان بسته شد، دیگر بغض داشت خفه ام می کرد... اما همه اش تقصیر توست. من مطمئنم اگر تو آنقدر کولی نبودی که صدای ضجه ات از درد رگ گرفتن و تزریق بیهوشی تا بیرون اتاق هم بی آید، من اینبار هم بغضم را خفه می کردم... اما نشد... شانه هایم لرزید و دلم چکید... همین
5) چند دقیقه نشده بود که در باز شد... چگونه می شود توصیف کرد احوال لحظه ای که در اتاق عمل به روی منتظران پشت در باز می شود...؟ وقتی مهربان با چشم گریان آمد بیرون، زبانم بند آمده بود. تا اینکه فهمیدم، بیرونش کردند! ظاهرا مشکل مادر در هنگام رگ گرفتن بیشتر از فرزند بوده! چند دقیقه بعد هم دکتری که برای رگ گرفتن آمده بود، پرسان پرسان به مهربان رسید و از همه می پرسید، مادر این پسر بچه کیه... تا بیاید و بگوید، «خالت راحت، بدون درد و آزار ازش رگ گرفتم، الان آروم خوابیده... دارن شروع میکنن»
ساعت 10.30 – سالن انتظار
6) خدا میداند تا آن لحظه، ده بار پیش خودم مجسم کرده بودم و می گفتم الان دکتر می آید و مثل مریض قبلی می گوید... خوب ِ خوب... برو نگران نباش! اما امد، با جلیقه خونی و ماسک...
دکتر- فقط بهت بگم، اگر این بچه الان تو اتاق عمل رفته بود... دیگه بیرون نمی اومد!
]پشت سرم، مهربان تلو تلو خوران عقب رفت و به دیوار پشت خود و اشک...[
من - یعنی استنت جواب نداد
دکتر – چرا... مشکل از اون نیست، ما PDA رو تونستیم کامل ببندیم، اما اتفاقی که پیش بینی شده نبود این بود که همیشه بعد از بستن رگ، فشار ریه میاد پایین، اما فشار ریه این پسر نیومد پایین و برخلاف تمام تصورات، فشار ریه از قلب نیست، مشکل قلب بجای خود... ریه هم دچار فشار 3 برابر حد معموله و نه میشه عملش کرد و نه انژیو...
من – خب، ما برای مشکل ریه چیکار میتونیم بکنیم؟
دکتر - سرش را انداخت پایین... گفت آقای کوچک را منتقل می کنند به MICU... شنبه هم مرخصش میکنم... میتونید ببریدش خونه...
من – یعنی حتی درمان دارویی هم؟
دکتر- اگر میتونی حدود ماهی 2.5 میلیون تومان قرص * را برایش تهیه کنی، تنها راه اینه که به مدت سه ماه با قرص سعی کنی فشار ریه رو بیاریم پایین. تعداد بیمارهایی که ریه شون به این قرص جواب میده زیاد نیست... اگر جواب داد، ما سه ماه دوباره آنژیو میکنیم تا درمان قلب را کامل کنیم... اگر جواب نداد، ریه از نظر پزشکی برگشت ناپذیره...
]نمیخوام، شرح ویرانی خود را پس از این حرفها بنویسم[
بعد از ظهر – MICU
7) ساعت 12.30 سراسیمه دکترها وارد بخش مراقبتهای ویژه می شوند، بعد هم آقای کوچک را منتقل می کنند به اتاق عمل... این اتفاق درست در ساعتی افتاد که مهربان تنها بود و من برای برداشتن وسایل به خانه امدم و همان چند خط را نوشتم... پایی که انژیو شده علائم حیاتی را از دست داده و کاملا سیاه شده، به صورتی که جریان خون و ضربان قلب در آن وجود ندارد.
8) من که رسیدم، هنوز یکساعت تا اجازه ورود به MICU مانده بود و حالا نمیدانستم با این مصیبت جدید چه کنم... ساعت 15.30 خبر دادند که پدر و مادر میتونن وارد بشن... هم دلم تنگ بود هم دل دیدنش را نداشتم... وقتی امدیم دکترش بالای سرش بود... مهربان اول پتو را کنار زد که پایش را ببیند... پا سفید شده بود و سر شصتش دستگاه وصل کرده بودند (مثل دستگاه نوار قلب) ... دکتر گفت، پا برگشت... ضربان طبیعی و گردش خون هم بدون مشکل... من چقدر امروز به شنیدن خبر خوب نیاز داشتم... حتی اگر سهمم همین باشد!
9) ساعت ملاقات تمام نشده بود که مهربان را صدا کردند... گفتند آقای کوچکت بیدار شده و از گرسنگی فقط ناله می کند بدون اینکه چشمش را باز کند... شیشه را که به دهان گرفت، انگار آب بر آتش ریخته اند... خیلی صدایت کردم که لااقل یکبار قبل از آنکه بگویند ملاقات تمام، چشم در چشم باشیم... وفا نکردی پسر...