تازه شروع کردم به درس خوندن برای کنکور. هر روز چند ساعتی کتاب رو دستم میگیرم و ورق میزنم...
دیدین چقدر بَده که تا میخوای یه چیزی بخونی فکرت پر بکشه جایی یا پیش کسی و تمرکزت رو پاک به هم میزنه؟ تجربه‌اش رو داشتی؟
با وجود گذشت بیشتر از شش ماه زمان و همینطور نبودن سهراب توی زندگیم، یادآوری ِزمانیکه برای آشتی، به سهراب زنگ زدم کلافه‌ام کرده بود از بس میومد توی کله‌ام و دوباره میرفت! نمیدونم چرا دلم اینقدر به مرور اون خاطره اصرار داشت که هرچقدر سعی میکردم نمیتونستم از ذهنم دورش کنم...

وقتی پست "فلاش بک" رو، روی کاغذ آوردم، توی همین مخمصه گیر افتاده بودم و "نوشتن" تنها راهی بود که برای رهایی داشتم. انگار با مکتوب کردنش خیالم از هر نظر راحت میشد که اون برحه از زمان فراموش نمیشه  و یه جایی برای همیشه ثبت شده، پس دیگه جایی برای نگرانی نیست...
وقتی نوشتمش، دُرست از روزی که نوشتمش، دیگه بهش فکر نمیکنم و ذهنم کاملاً آزاد شده...
حالا وقتی کتاب رو جلو چشام میگیرم و میخونم، میفهمم چی گفته و چی میخواد و بدون کوچکترین تلاشی یادش میگیرم...  دقیقاْ اون چیزی که میخواستم.