زمانی، تنها برای خودم!
دَم دمای غروب، با پوشیدن پالتو، دستکش چرمی، شال و ... تنم رو برای کنار اومدن با یه هوای سرد آماده میکنم. توی چشام یه خط مشکی میکشم و با ریمل سیاهی ِ مژه هام رو غلیظ تر میکنم. رژ گونۀ بژ رو برمیدارم و به گونه هام میکشم تا کمی برجستگیشونو بیشتر کنه. کتاب رو میگذارم توی کیفم و از خونه میزنم بیرون. توی راه آهنگ مورد علاقه م توی گوشم گوم گوم میکنه و بر خلاف لپای گل انداخته ام، دلم گرم میشه...
چقدر احتیاج داشتم به دیدن همین چند تا ماشین و درخت و آدم! میشینم روی یکی از صندلی های دور میدون. جلوم فواره های یه حوض بزرگ در حال رقصیدنه و صداشون کلی آرامش بهم میده. بعد از گذشت چند دیقه دستای همیشه گرمم سرد سرد میشه و این سرما تا عمق جونم نفوذ میکنه... خب... حالا باید چیکار کنم؟
از نزدیکترین دکّه یه پاکت سیگار مالبرو لایت میخرم و میرم توی یه کافی شاپ. پشت به تمام جماعت میشینم و به پیشخدمت سفارش یه هات چاکلت میدم... از روی میز، زیرسیگاری رو سمت خودم میکشم، سیگار رو روشن میکنم و کتاب میخونم. اینجا گرمه گرمه و یه موزیک ملایم در حال پخشه که حضور ذهنم رو موقع خوندن کتاب بیشتر میکنه... به یه دوست عزیز زنگ میزنم که چند دیقه ای توی بزم یه نفره ام شریکم شه. گوشی رو قطع میکنم و میزارم کنارم. حالا دوباره من شدم و کتاب و بوی سیگار رو شکلات داغ...
.
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.