من کوک نیستم!
یعنی اگه همۀ فک و فامیل بخوان با هم برن پیکنیک و من با قاطعیت بگم نمیام، واقعاً یه چیزیم هست! همونطور که امروز در مقابل همۀ خواهشهای خانواده مقاومت کردم و ازشون خواستم اجازه بــِدن خونه بمونم... یکی از دوستام هم زنگ زد گفت من نزدیکتونم، بیا ببینمت گفتم نه، رو مودش نیستم... و این شد که تنها نشستم خونه و الکی زُل زدم به دیوار...
یه چیزی یادم اومد حیفم میاد تعریف نکنم...
چند وقت پیش ها، طبق معمول توی اتاق پشت کامیپوترم بودم که شوهر ِخاله کوچیکم اومد توی اتاق کنارم نشست. ساعت حدودای دوازده و نیم شب بود... یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم همش low battery میزنه که یعنی من از بی شارژی دارم بیهوش میشم... بی خیال دوباره چشم دوختم به کامیپوتر و شروع کردم به ادامۀ کارهام که شوهرخاله م گفت: دلا، میای بریم.... وسط حرفش از پشت کامیپوتر پریدم اینور و شروع کردم به زیرو رو کردن پارتیشن! با نگرانی گفت: چی شد یهو دختر؟ با همون حالت ِ دستپاچگی گفتم شارژرم! شارژرم کجاس؟ گفت: حالا شارژر میخوای واسه چی؟ گوش کن ببین من چی میگم! گفتم خُب میام دیگه! فقط بذار گوشیمو بزنم به شارژ و حاضر شم!!! شوهرخاله م با خنده میگفت تو اول بذار بگم کجا میریم! مشکلی نداره ساعت نزدیک ِ یک صبحه؟ گفتم میخوایم بریم دیگه! گفتن نداره! حالا هرجا!!! هر ساعتی!!
به اصطلاح عامیانه به افرادی مثل من میگن دَدَری! یعنی توی هر شرایطی با یه دور زدن توی خیابون حالم خوب میشه... امروز همه داشتن شاخ درمیاوردن که چطور درخواستشون رو با صراحت رد میکنم و حتی اصرار پسرخاله های قد و نیم قد ام که گوشۀ بلوزم رو میکشن و ملتمسانه نگاهم میکنن و میگن بیا نادیده میگیرم و با همۀ این اوصاف روی حرفم هستم...
از شما چه پنهون که همچنان دل ِ من، بی هیچ دلیلی، یهویی میریزه...
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.