ستارۀ بدون دنباله...
نوشتۀ دیماه سال 1388 با عنوان ستارۀ دنبالهدار:
کم کم دارم حاضر میشم برم دانشگاه. جلوی آینه ایستادم و دارم خط چشم میکشم
که پدربزرگ از پشت سرم رد میشه و نگاهی بهم میندازه... همونجا می ایسته، به من ِ
توی آینه خیره میشه و بلند میگه:
"چشمان تو را سُرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این ستارۀ دنباله دار
را"
همین شعر کوتاه، کافیه که تا چند شب و روز ِ بعدش شارژ باشم!
_____________________________________________________________
حالا این ستارۀ دنبالهدار نوری ندارد... حالا این مهرباندخترت*، پدربزرگ ندارد... حالا غمگین است و چشمهایش خیس از نبودنت... اما باور کن، رفتنت را باور ندارد...
*من رو همیشه به این نام میخوند...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۲ ساعت ۲:۲ ب.ظ توسط دلا
|
دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.