نوشتۀ دی‌ماه سال 1388 با عنوان ستارۀ دنباله‌دار:

کم کم دارم حاضر میشم برم دانشگاه. جلوی آینه ایستادم و دارم خط چشم میکشم که پدربزرگ از پشت سرم رد میشه و نگاهی بهم میندازه... همونجا می ایسته، به من ِ توی آینه خیره میشه و بلند میگه:
"چشمان تو را سُرمه کشیدن چه حاجت است؟ کوته کن این ستارۀ دنباله دار را
"
همین شعر کوتاه، کافیه که تا چند شب و روز ِ بعدش شارژ باشم!
_____________________________________________________________

حالا این ستارۀ دنباله‎دار نوری ندارد... حالا این مهربان‌دخترت*، پدربزرگ ندارد... حالا غمگین است و چشمهایش خیس از نبودنت... اما باور کن، رفتنت را باور ندارد...

 

*من رو همیشه به این نام میخوند...