اس‌ام‌اس پرمعنا!

نوشته: اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند؛ اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست؛ اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت میخواهد...
قشنگ بود. فقط هنوز نفهمیدم تکلیفِ یکی مثل من که تا حالا، توی زندگیش، نه دشمن داشته، نه تهدید شده و نه خیانت دیده، کسی هم ترکش نکرده چیه !!!
پیوستِ مهم: پس فردا تولدمه. هورااااااااااااااااااااااا

 


دلای هفت‌ساله

آخر شب بود و همۀ مهمونا داشتن خداحافظی میکردن. یکی از عموهام من رو بغل کرد و با لبخند بوسید... همونطور که توی بغلش بودم یه نگاه عمیق! به دندوناش انداختم و گفتم: "صبر کنید صبر کنید، من یه چیزی کشف کردم!" همه گفتن"چـــــــــــی؟!"  با افتخار اعلام کردم :"دندونای عمو علی مث دندونای اسب میمونه!" مامان دستپاچه و خشمگین گفت :"دلا این چه حرفیه میزنی؟" تو اوج بچگی فکر میکردم این حرف مامان یعنی دلیل میخواد ازم! جواب دادم" آخه هیشکی مث اسب اینجوری دندوناش مرتب و یک اندازه نیست!"
همه از حرف من خجالت کشیدن ولی من چقدر خوشحال بودم که دندونای عمو رو به مرتبترین دندون جاندار دنیا (البته به زعم خودم!) تشبیه کردم...

ثانیه شمار!

شما خواننده‌های خوش‌شانسی هستین. میپرسید چرا؟ عرض میکنم.
وقتی روز تولدم میاد و میره، از فرداش ماهها رو میشمرم، وقتی دو سه ماه باقی‌ه، هفته ها رو میشمرم تا ده پونزده مونده به روز تولدم. اونوقته که معکوس شمار ِروزها و ساعتها شروع به کار میکنه و هر چی زمان میگذره هیجان من برای رسیدن روز موعود بیشتر میشه! وای به اطرافیان وقتی کمتر از یک هفته مونده باشه به تولدم!!! رسماً همشون اشک میریزن که تو را به خدا(همینجوری ادبی هم قسم میدن) دست از سرمون بردار! ای کاش تو به دنیا نمیومدی، یا اقلاً روز تولد نداشتی! مگه ما چه گناهی کردیم! تا زنگ میزنیم به جای الو میگی تولدم مبارک! صدات میکنیم به جای بله، میگی تولدم مبارک! تازه یکیشون میگفت اینجوری پشت سر هم گفتن خوب نیست! یک خط در میون بگو که بــِـینش نفسی تازه کنیم! یکی دیگه هم موهاش رو دونه دونه میکَند! اما من همچنان با عزمی راسخ راه میرم و با لبخندی به پهنای صورت به این و اون میگم تولدم مبارک! تولدم مبارک!
این روزا هر کی بهم زنگ میزنه هنوز سلام نکرده میگه: میدونم تولدته‌ها! شاکی نشی! خودش میدونه اگه نگه چه بلای آسمانی سرش میاد. البته بنده خدا فرصتی هم برای فراموش کردن نداره، چون من هر چند دقیقه یک بار یادآوری میکنم
بله. عرض میکردم. شما خیلی خوانندههای خوش‌شانسی هستین که من تا این حد خودم رو کنترل کردم و این وبلاگ رو از لحظه‌شماری‌هام در امان نگه داشتم تا مخل آسایش شما نباشم!!!
ولی دیگه واقعاً عذر میخوام. صبر اینجانب تموم شده و نمیتونم در حالیکه سه روز! فقط سه روز تا روز تولدم باقی‌مونده سکوت اختیار کنم و هیچی نگم!
خلاصه که جمعه تولدمه. گفتم که بدونید!شما که دستتون دوره و از کادو خبری نیست! بَده میخوام توی شادی ِ وصف‌ناپذیر خودم همینجوری مُفت و مجانی شریکتون کنم؟

معجزۀ نوشتن

 تازه شروع کردم به درس خوندن برای کنکور. هر روز چند ساعتی کتاب رو دستم میگیرم و ورق میزنم...
دیدین چقدر بَده که تا میخوای یه چیزی بخونی فکرت پر بکشه جایی یا پیش کسی و تمرکزت رو پاک به هم میزنه؟ تجربه‌اش رو داشتی؟
با وجود گذشت بیشتر از شش ماه زمان و همینطور نبودن سهراب توی زندگیم، یادآوری ِزمانیکه برای آشتی، به سهراب زنگ زدم کلافه‌ام کرده بود از بس میومد توی کله‌ام و دوباره میرفت! نمیدونم چرا دلم اینقدر به مرور اون خاطره اصرار داشت که هرچقدر سعی میکردم نمیتونستم از ذهنم دورش کنم...

وقتی پست "فلاش بک" رو، روی کاغذ آوردم، توی همین مخمصه گیر افتاده بودم و "نوشتن" تنها راهی بود که برای رهایی داشتم. انگار با مکتوب کردنش خیالم از هر نظر راحت میشد که اون برحه از زمان فراموش نمیشه  و یه جایی برای همیشه ثبت شده، پس دیگه جایی برای نگرانی نیست...
وقتی نوشتمش، دُرست از روزی که نوشتمش، دیگه بهش فکر نمیکنم و ذهنم کاملاً آزاد شده...
حالا وقتی کتاب رو جلو چشام میگیرم و میخونم، میفهمم چی گفته و چی میخواد و بدون کوچکترین تلاشی یادش میگیرم...  دقیقاْ اون چیزی که میخواستم.

شور + زندگی...

مکالمه تلفنی من و مهتا یکی از دوستانم.
- چیه دلا؟ چته؟ سرحالی امروز!!!
+ یعنی از صِدام معلومه هیجانزده‌ام؟
- هر کی نفهمه خیلی باید خنگ باشه. اینجوری که تو حرف میزنی انگار یه منبع انرژی خورشیدی بهت وصل کردن!
+ آخه میخوام یه کاری بکنم.
- جدی؟! چیکار؟
+ میخوام یه کفش آدیداس راندی برا خودم بخرم. خوشحالیم به همین خاطره.
- خب؟ بعدش؟
+ هیچی دیگه! همین. کم چیزیه مگه؟
- خوش به حالت دلا! من رو هیچی خوشحال نمیکنه... خیلی وقته که هیجانزده نشدم... اونوقت تو، برای خریدن یه کفش که از مُد هم افتاده! اینطوری بالا پایین میپری و ذوق میکنی!
+ کفش که حسابش جداس. تو بگو لاک ناخن! با اونم هیجانزده میشم. باور نمیکنی؟ امتحان کن!!

فلاش بک

این روزا بی‌هیچ دلیل خاصّی، زمانی از گذشته، عین فیلم کوتاه از جلو چشام رد میشن و من هربار بهت زده نگاهشون میکنم...

به سهراب گفتم بهتره دیگه ادامه ندیم و هر چی تا حالا بوده تموم بشه. با علم یقین به اینکه دلم براش تنگ میشه ولی تصمیمم رو گرفته بودم.
سه هفته از جریان گذشت و هیچ تماسی بینمون برقرار نشد. هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، در حال مرتب کردن تخت با صدای بلند میگفتم: سلام سهرابی، صبحت به خیر! یک روز دیگه هم گذاشت و من موفق شدم بهت زنگ نزنم. این یعنی یک روز کمتر از روزای قبل دوستت دارم. و بعد عین بچه ها زبونم رو درمیاوردم بیرون و میخندیدم...
.
.
.
مامان توی اتاق خودشه و مشغول کار. بابا هم رفته بیرون... فیلم "وقتی همه خواب بودند" رو میزارم و دراز میکشم جلو تلوزیون. گوشی رو هم رو تخت اتاقم جا میزارم که همش حواسم بهش پرت نشه و دم به دیقه چـِکِش نکنم ... ... ... هنوز خودمم نفهمیدم چرا وسط فیلم عین جن‌زده‌ها از جا پریدم و با بالاترین سرعتی که از خودم سراغ دارم دویدم به طرف اتاق! یادم نمیاد چطور تلفن رو از روی تخت برداشتم و شمارۀ سهراب رو گرفتم... و وقتی برداشت بدون اینکه سلام کنم با صدای لرزان از شدت بغض گفتم: کسی توی زندگیته؟ خواستم با شنیدن آره بزرگترین بهونه رو برای دوست نداشتن و فراموش کردن به دلم بدم. گفت: آره! ولی اگه خودش باور کنه...
دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و هق‌هق زدم زیر گریه و  با صدای نامفهوم میگفتم: خُب ببخشید! سهراب ببخشید!!! (به خاطر اشتباهی که مرتکبش شده بودم و تا اون لحظه ازش عذرخواهی نکردم) این یک کلمه چه معجزه‌ای کرد! و چقدر سبک شدم...

همه چی و هیچی!

نام: توت‌فرنگی
سایز: هلو
رنگ: جگر!
طعم: هندوانۀ سفید

توت فرنگی!

نتیجه: هر خوشگلی که خوشمزه نمیشه!!!

 

ماکارونی!

سفره انداخته میشه و مامان دیس ماکارونی رو میزاره وسط. دیگه حال و حوصلۀ غذا درست کردن نداره، اما با این حال وقتی قراره ماکارونی داشته باشیم من انتظار میکشم تا زمانی که موقع خوردنش برسه از بس که این یه قلم رو خوشمزه درست میکنه!
از اولین نگاهی که به غذا میندازم معلومه که مثل قبلنا نمونده... دیگه به اون شلوغ پلوغی و پرمحتوایی نیست... یک قاشق برمیدارم و میخورم... حدسم درست بود. دیگه خوشمزه نیست... حتی کمترین چاشنی‌ای هم نداره...
میخورم و میگم: مرسی مامانی، خیلی خوشمزه‌ست!
میتونم بفهمم چقدر بده که کسی، از غذایی که کلی به خاطرش زحمت کشیده دم به دیقه ایراد و اشکال بشنوه که اینش زیاده و اونش کمه! دلم نمیخواد خستگی توی تنش بمونه.
مامانم رو بیشتر از غذا دوست دارم.

بهشتِ اردیبهشت

سفر کاری دایی‌م منجر به وسوسه و نهایتاً حرکتِ من و مامان بابا به سمت گیلانغرب شد. ما هم باهاش همراه شدیم و زدیم به جاده...
حتماً میدونین که اکثر اسمها یه فلسفۀ مرتبط پشتش دارن. مثلاً همین گیلانغرب! انگار یه تیکه از جاده چالوس رو کنده بودن و چسبونده بودن توی اون بیابون برهوت!!! تمام کوهها سبزپوش بود و پُر از جنگل‌های انبوه! هوا خنک و روح‌نواز... در واقع میشه گفت گیلان ِ غرب ِکشور! قسمتی از راه رو دشت مملو از شقایق پوشونده بود. وقتی پیاده شدیم و میون اون همه گل راه میرفتم مثل این بود که پا به بهشت گذشته باشم. از تک تک گلهای تازه، انرژی ِزندگی ساطع میشد و من با تمام وجود دریافتشون میکردم... و با اینکه بی‌عینک دودی بودن برام توی آفتاب خیلی سخته اما نتونستم خودم رو از رنگ مخملی گلها محروم کنم به همین خاطر عینکم رو زدم بالا سَرم.
اینم یه عکس که به عمق زیبایی سحرانگیز گلها پی ببرین...

من و دشت شقایق

شکسته بال...

مثل همیشه، برای فرار از لحظه‌های سخت، پناه میارم به کامپیوتر که عین بچه‌ام دوسش دارم. بیحوصله میشینم پشتش و بعد از وارد شدن به ایمیلم نامه ها رو یکی یکی چک میکنم. اکثراً تبلیغاتین. توی همۀ این ایمیل ها یکیشون از طرف گروه "های‌شاپ" روزی صد دفعه برام ارسال میشه با عنوان "ســ.ـکس با ا.رگاسم طولانی"!! با دیدنش زیرلب چهارتا بد و بیراه به فرستنده‌اش میگم و پاکش میکنم.
بین همۀ ایمیل ها یکی دیگه هم هست! از طرف کسی که فرسنگها باهاش فاصله دارم، اما از لحظه به لحظۀ زندگیم با خبره. همیشه اتفاقات زندگیم رو اونطور که هست براش تعریف میکنم. بدون کوچکترین خودسانسوری یا مخفی‌کاری. قهرمان زندگیم... عموی مهربونم... اما طی هفته‌ای که مشکل برام پیش اومده ایمیلی براشون نفرستادم.
تعجب میکنم! چون تایپ فارسی براشون وقتگیره و همیشه زمان کمی دارن فقط گاهی به نامه‌های من جواب میدن؛ اینبار که من ایمیلی نداده بودم!!!
بازش میکنم. یه قسمت از ایمیل رو نوشته :

" وقتی ازت خبری نیست، نه اینکه مثل مَردم حالت خوب باشه... نه عمو جان...
حس میکنم بالِت شکسته... و وقتی بالهات دوباره جوونه زدن، پَر میزنی و به همه سلام میکنی..."

بی اختیار اشک از چشام قُل میزنه و میریزه بیرون... و من هنوز به همین چند خط چشم دوختم با همون اشکها...
چه احساس زلالی دارم از اینکه به یادمه...

مَثل

از قدیم ندیما گفتن:  "خواستن ِ دل، دادن ِ دست!"  =
خدایی که راست گفتن؛ هیچ حرفی هم توش نیست.

 

 

بعداْ نوشت: از اونجایی که کسی متوجه نشده منظور این ضرب المثل چیه باید عرض کنم که یعنی هر کی بیشتر دوستت داره بیشتر برات خرج میکنه و مایه میزاره. اوکی؟ 

!

دلم یه چیزی میخواد. یه جایی رو! نه، نه، یه کسی رو!  شایدم یه وقتی رو. درست نمیدونم؛ چقدر بهونه گیر شده...
.
.
.
.
آها! حالا فهمیدم! دلم آرامش میخواد...

یگانه معبود

یه مسجد نزدیک خونه ی مامانبزرگم هست که فاصله‌اش تا خونه بیست قدم هم نمیشه.  این بهانۀ خوبیه که گاه و بی‌گاه دعوت به نماز رو با صدای رسای اذان (بخصوص اگه با صدای استاد مرحوم رحیم مؤذن زاده باشه) لبیک بگم و برم مسجد...
بین نماز ظهر و عصر، همه داشتن تند تند ذکر می کردن و من اون یک دقیقه رو اختصاص دادم به ارسال مسیج برای یکی از بچه‌هایی که تازه باهاش آشنا شده بودم.
من : سلام دوست جون . چطوری؟ کارا خوب پیش میره؟
صبر صبر صبر... ولی جواب نیومد...
این شد که ناچار برای نماز عصر اقامه بستم. اما همین که رکعت دوم رو خوندم صفحۀ گوشی(که کنار مهرم بود!!!) به نشونۀ رسیدن یه مسیج جدید روشن شد!
هنوز از سجده بلند نشده بودم که فوضولیم درد گرفت که بفهمم اون چی نوشته. هزار تا حدس و گمان اومد توی کله‌ام که یعنی چی نوشته؟ حتی نفهمیدم چند تا سبحان الله گفتم! سه تا، چهارتا، پنج تا! الله اعلم. افتضاح کار اینجا بود که سعی میکردم در حین بلند شدن از سجد گزینۀ show رو بزنم تا هم نمازم رو بخونم هم مسیج رو!!!!!!!! (خدا منو ببخشه!)
اما رکعت چهارم
به این فکر کردم برای کی اینقدر انرژی میزارم؟؟ برای کسی که اگه یه روزی به کمکش احتیاج داشته باشم ممکنه پا پس بکشه... ولی دو رکعت نماز رو نمیتونم با خضوع برای خدایی بخونم که من رو به تک‌تک آرزوهام میرسونه و همیشه همه جوره ساپورتم میکنه؟ !!!!
بعد از نماز زیاد عذاب وجدان نداشتم که اصلاً نمی‌فهمیدم چی می‌گم. چون در این مورد به نتیجه‌ای رسیدم که یه ترمزه برای دفعه‌های بعدی که سر نماز حواسم رو به کسی ندم. تا حالا که موفق بودم اما افسوس که فکر زیاده.....

اینجا تهران است؟

زمستون 86 بود که چشام رو لازک کردم و به هرچی لنز و عینک بود بدورد گفتم. اون سه روز اول واقعاً سخت بود. حتی زمانی که به زور قرص مسکن و خواب آوری که دکتر تجویز کرده بود میخوابیدم عین ناودون از چشام اشک میومد!!! یه جورایی هم اخلاقم اون‌رویی شده بود و به همه گیر میدادم. دکتر بعد از عمل یه عینک دودی بهم داد که ازش استفاده کنم. همه ی چراغای خونه خاموش بود و پرده ها کشیده که نکنه اشعۀ نوری به خونه بیاد. اگه جلوم کبریتی زده میشد انگار انفجار نور صورت گرفته و با اینکه عینک داشتم چشامو میزد و ریزش اشک تشدید  میشد... همزمان هم باید از دو نوع قطره استفاده میکردم که یکیش برای ترمیم بود و اون یکی یه جور مسکن و بی حس کننده. زمانی که مامان میومد بالاسرم و میگفت باید قطره هاتو بریزم غم دنیا می افتاد به دلم که چه جوری چشام رو باز کنم(انگار پلکام از دو طرف به هم چسبیده بودن جز یه درز خیلی بازیک که برای ریختن قطره کافی نبود و من هم جرئت باز کردنشون رو نداشتم مگه به اجبار) حالا اونو با خودم کنار میومدم  اما برداشتن عینک توی اون شرایط  به مراتب سخت تر بود!!!! با اینکه چراغ اتاق خاموش بود و مامان بیچاره صد دفعه سکندری میخورد تا خودش رو به من برسونه اما بازم با برداشتن عینک خیلی اذیت میشدم چون مامان به یه نور احتیاج داشت که قطره دقیقاً توی چشام بریزه. خلاصه اون روزا هرچی که بود گذشت و الان هر روز صبح که از خواب بیدار میشم و دنیا رو شفاف میبینم خدا رو شکر میکنم...

حالا بشنوین از بعدش. همونطور هم که گفتم به دستور پزشک باید تا مدتها عینک میزدیم مخصوصاً خارج از خونه. البته اگر دکتر هم نمیگفت این نیاز اینقدر حس میشد که بدون عینک من یکی نتونم قدم از قدم بردارم و فقط بشینم یه جا و چشامو ببندم. الان خیلی خوب یادمه که برف هم اومده بود و وضع رو بدتر کرده بود.
هنوز یادمه که به خاطر این عینک توی عصر ها و نزدیک های غروب چه تیکه هایی از این مردمان بافرهنگ پایتخت نشین!!!!!! می شنیدم.(توی تهران خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد، ولی اون موقع توی یک روز تعدادش خیلی زیاد شده بود! و همینش تعجب برانگیز بود برام)
-  این خانومه امروز عینکش رو خریده، به خاطر همین دلش نمیاد درش بیاره! مبارک باشه عینکتون!
- خانوم بی عینک هم خوش تیپی، بی خیالش شو!
و تیکه ی معروف " آفتاب بدم خدمتتون؟" که جای خودش رو داشت.
از پسر ها اصلاً تعجب نمیکردم چون بعضی هاشون اگه چیزی نگن فکر میکنن ما میگیم حتماً لال اند! ولی برام عجیب اینجا بود که گوشه ی خیابون میخواستم تاکسی بگیرم که چند تا دختر از کنارم رد شدن و یکیشون به اون یکی گفت:" اون کمپوت آفتاب رو از کیفت در بیار که این دختره، سخت نیازمند یاری سبز ماست"(اشاره به تبلیغ کمک به کودکان تالاسمی. یادتون هست؟)

جانٍ شیرین خوش است...

وقتی مامانبزرگم از حج برمیگشت، هیچ‌کس به حال خودش نبود...با اینکه تمام برنامه‌ها از یک ماه قبل هماهنگ شده بود، دَم ِ اومدن، هرکی دستپاچه و پرهیجان یه‌طرف میدویید و یه کا‌ر انجام میداد. تا جایی که شب اومدنش تا صبح پلک نزدیم و وقتی هنوز آفتاب نزده حرکت کردیم سمت فرودگاه...
خدا قسمتتون کنه با چشم ببینید وقتی رو که آرزوی یک مادر برآورده میشه... اون لحظه اینقدر خوشحالید که حتی جثۀ لاغر شده و صورت سیاه و خسته‌اش نمیتونه اینقدر نگرانتون کنه که برق شادی و رضایت نگاهشو نبینید...
زمانی بود که دم میدون ِنزدیک ِخونه، عزیز رو (اینطور صداش میکنیم) پیاده کردیم و همۀ همسایه‌ها و دوستاش پشت‌سرش میرفتن طرف خونه و توی مسیر سه تا گوسفند دست‌وپا بسته روی زمین افتاده بودن برای سربریدن... و این تنها لحظه هایی بود که میگذشتن و دوستشون نداشتم...
مامان، خاله‌ها، و در و همسایه اشک میریختن و عزیز رو با لباسای سفید به سمت خونه بدرقه میشد. و به هر گوسفند که میرسید می‌ایستاد و جلوش حیوون رو قربونی میکردن...
در حالیکه همه حواسشون به عزیز بود تمام نگاه من به اون گوسفندای دست‌وپا بسته بود که با ترس گوسفند جلوییشون رو میدیدن که خون پرفشار از خرخره‌اش میزنه بیرون و میدونستن تا چند دیقۀ دیگه همین بلا سر خودشون میاد...
من با گلوی بغض‌دار جلوشون واستاده بودم تا نتونن جلو رو ببینن... اما مطمئنم کارم بی‌فایده بود... چون با کوچکترین حرکت سر میتونستن من رو کنار بزنن و شاهد سربریدن همنوعشون باشن...
هنوز که هنوزه قیافۀ آخرین گوسفند که جلو در ورودی آپارتمان افتاده بود یادم نرفته. روی زمین جلوش خم شدم و دستم رو به طرفش دراز کردم تا شاید با صدای بشکن زدن من حواسش پرت شه و جلو رو نبینه... چه کار مسخره ای...
خدایا... تو دیدی وقتی چاقو به گردنش کشیده شد و خون میزد بیرون، وقتی اون صداهای عجیب از خرخرۀ بریده شده‌اش حتی از فاصلۀ چند متری به گوش میرسید، و وقتی خون لباسهای دور و بری ها رو تا فاصلۀ یک متری خیس کرد، میتونستم خودم رو جای اون بزارم...

...

استعداد چندانی توی نوشتن ندارم. بعضی وقتا فکر میکنم که حتی یه ذره هم ندارم، اونوقت یه وبلاگ زدم و دارم مینویسم!
گاهی، نوشتن واقعاً برام لازمه. حکم یه قرص مُسکن رو داره که میندازی بالا و با یه عالمه آب قورتش میدی که زودتر اثر کنه.
خیلی برام پیش میاد که یه چیزی میخوام بگم ولی نمیتونم! یه عالمه حرف دارم که نمیدونم چطور میشه گفتنشون؛ نه روی زبونم جاری میشه و نه میاد نوک انگشتام که تایپشون کنم! اینجور وقتا از سه تا نقطه استفاده میکنم. سه تا نقطه جادویی که یه عالمه حرف توشون هست که فقط خودم میفهممشون ولی اگه کسی با چشم دل نگاه کنه همشون رو میبینه و میخونه و میشنوه... وقتی یه عالمه حرف توی دلم قلمبه میشه، زمانیکه میخوام کلی حرف بزنم اما جمله‌ام نصفه نیمه میمونه، سه تا نقطه میزارم آخر جملۀ نیمه‌کاره‌م... این سه تا نقطه کلی حرف داره برای گفتن... اما اگه تنها بیاد! اگه تنها نوشته بشه اونوقت یعنی حتی نتونستم استارت حرفم رو بزنم! اونوقت یعنی خیلی خسته‌ام خیلی دلتنگم و خیلی...

همدم

وقتی جمعه از راه میرسه و تو حوصلۀ هیچ کاری رو نداری، وقتی به اصرار هیچ‌کس برای آماده شدن و بیرون رفتن و گشتن اهمیت نمیدی و ترجیح میدی خونه بمونی، وقتی همه میرن و تو تنهای تنها توی خونه به امید یه سرگرمی میچرخی، هیچی نمیتونه به اندازۀ حرف زدن با یه ماهی سفید کوچولو خوشحالت کنه.
در حالیکه کنار تنگش نشستی و با هر ضربۀ نرم به دیوارۀ تنگ، با سرعت به سمتت شنا میکنه، چه حالی میده که ازش عکس یادگاری بگیری...

ماهی کوچولوی من

بوته

 بوته
ســــرش
به طاق نمی خورد!

سرخوردگی
درد ِ سرو ِ سربلندی است
که مبتلا به سقف گرديده...

نه هر رضایتی از سر ادراک است
نه هر فغانی از سر  ِ تنگ ظرفی

برگرفته از وبلاگ گوربان.
(این چند خط رو بینهایت دوست دارم)

کارت اهدا زندگی!

امروز رفتم روی سایت اهداء عضو و ثبت نام کردم.
من معتقدم وقتی اول و آخر همه میمیریم، بیمار ِمرگ مغزی، خیلی خوش‌شانسه که به عنوان آخرین فرصت تو دنیا، میتونه به همنوعش کمک کنه و چند نفر رو به زندگی عادی برگردونه و بعد برای همیشه دستش از دنیا کوتاه شه... ولی اگه خانواده شخص با این حرکت مخالفت کنن، یه شانس بزرگ رو به واسطۀ اجازه ندادن برای اهدا قلب و بقیۀ اجزا از بیمار گرفتن...
وقتی قراره تن بـِره زیر خاک، چرا قلب و کلیه و ریه بگندن و بپوسن؟ به این فکر میکنم شاید روزی که قراره بمیرم وسیله‌ای باشم برای زنده شدن چند نفر دیگه!!!
با ثبت نام توی این سایت خیالم راحت شد که خانواده‌ام بین امضاء کردن و نکردن برگۀ رضایت، توی فشار قرار نمیگیرن و اون کاری رو انجام میدن که لحظه‌های آخر زندگی آرزوی منه و شاید اونا ازش خبر نداشته باشن...
شما هم اگه مث من فکر میکنین، به این سایت برین و ثبت نام کنین. سه ماه بعد، کارت اهداءعضو شما درب منزلتون بدون پرداخت هیچ هزینه‌ای آورده میشه...