زمستون 86 بود که چشام رو لازک کردم و به هرچی لنز و عینک بود بدورد گفتم. اون سه روز اول واقعاً سخت بود. حتی زمانی که به زور قرص مسکن و خواب آوری که دکتر تجویز کرده بود میخوابیدم عین ناودون از چشام اشک میومد!!! یه جورایی هم اخلاقم اونرویی شده بود و به همه گیر میدادم. دکتر بعد از عمل یه عینک دودی بهم داد که ازش استفاده کنم. همه ی چراغای خونه خاموش بود و پرده ها کشیده که نکنه اشعۀ نوری به خونه بیاد. اگه جلوم کبریتی زده میشد انگار انفجار نور صورت گرفته و با اینکه عینک داشتم چشامو میزد و ریزش اشک تشدید میشد... همزمان هم باید از دو نوع قطره استفاده میکردم که یکیش برای ترمیم بود و اون یکی یه جور مسکن و بی حس کننده. زمانی که مامان میومد بالاسرم و میگفت باید قطره هاتو بریزم غم دنیا می افتاد به دلم که چه جوری چشام رو باز کنم(انگار پلکام از دو طرف به هم چسبیده بودن جز یه درز خیلی بازیک که برای ریختن قطره کافی نبود و من هم جرئت باز کردنشون رو نداشتم مگه به اجبار) حالا اونو با خودم کنار میومدم اما برداشتن عینک توی اون شرایط به مراتب سخت تر بود!!!! با اینکه چراغ اتاق خاموش بود و مامان بیچاره صد دفعه سکندری میخورد تا خودش رو به من برسونه اما بازم با برداشتن عینک خیلی اذیت میشدم چون مامان به یه نور احتیاج داشت که قطره دقیقاً توی چشام بریزه. خلاصه اون روزا هرچی که بود گذشت و الان هر روز صبح که از خواب بیدار میشم و دنیا رو شفاف میبینم خدا رو شکر میکنم...
حالا بشنوین از بعدش. همونطور هم که گفتم به دستور پزشک باید تا مدتها عینک میزدیم مخصوصاً خارج از خونه. البته اگر دکتر هم نمیگفت این نیاز اینقدر حس میشد که بدون عینک من یکی نتونم قدم از قدم بردارم و فقط بشینم یه جا و چشامو ببندم. الان خیلی خوب یادمه که برف هم اومده بود و وضع رو بدتر کرده بود.
هنوز یادمه که به خاطر این عینک توی عصر ها و نزدیک های غروب چه تیکه هایی از این مردمان بافرهنگ پایتخت نشین!!!!!! می شنیدم.(توی تهران خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد، ولی اون موقع توی یک روز تعدادش خیلی زیاد شده بود! و همینش تعجب برانگیز بود برام)
- این خانومه امروز عینکش رو خریده، به خاطر همین دلش نمیاد درش بیاره! مبارک باشه عینکتون!
- خانوم بی عینک هم خوش تیپی، بی خیالش شو!
و تیکه ی معروف " آفتاب بدم خدمتتون؟" که جای خودش رو داشت.
از پسر ها اصلاً تعجب نمیکردم چون بعضی هاشون اگه چیزی نگن فکر میکنن ما میگیم حتماً لال اند! ولی برام عجیب اینجا بود که گوشه ی خیابون میخواستم تاکسی بگیرم که چند تا دختر از کنارم رد شدن و یکیشون به اون یکی گفت:" اون کمپوت آفتاب رو از کیفت در بیار که این دختره، سخت نیازمند یاری سبز ماست"(اشاره به تبلیغ کمک به کودکان تالاسمی. یادتون هست؟)