نصف نصف

این روزای آخر، نگاهم به یک سالی‌ه که گذشت. دست خودم نیست، یه عادته. اولین و مهمترین چیزی که برام خیلی ارزش داشت این بود که هیچ عزیزی رو از دست ندادم و در کنار همۀ اقوام و دوستانم سال جدید رو شروع میکنم بدون داشتن حسرت برای نبودن یکی از اونها...  به تک تکشون سال نو رو تبریک میگم و به خاطر بودنشون خدا رو شکر میکنم...
نگاه میکنم و میبینم دل هیچ تنابنده‌ای رو نشکوندم و اگه خواسته یا ناخواسته کسی رو رنجوندم اون جوری که دوست داره از دلش دراوردم... چه احساس خوبی دارم بابتش!
می شینم با دل خودم حرف میزنم. چقدر غم داشت این سال برام. درست شش ماه  اول از سال رو در اوج شادی بودم و شش ماه آخر سال رو در نهایت تنهایی و غربت گذروندم... نصف نصف! الان هم تنها دلخوشیم اینه که اون غصه ها تا حدودی قابل جبرانه...
 فروردین، ماهِ تولدِ سهرابه و نزدیک شدنش باعث میشه گاهی فکرم به سمتش پر بکشه و با یادآوری آخرین تماسمون بی‌اختیار اشک توی چشام غل بزنه و بریزه بیرون با یه عالمه احساس بد و دلخوریهای عمیق...  خیلی کم پیش میاد این حالتها، اما از خودم انتظار دارم همونم پیش نیاد!
برای رسیدن لحظۀ سال تحویل برخلاف سالهای گذشته هیچ هیجانی ندارم و با روزای دیگه برام فرق چندانی نداره به جاش قشنگترین شب برام چهارشنبه سوری بود که گذشت....
اولین دعایی که لحظۀ سال تحویل میکنم سلامتی همۀ بیمارهاست. یا حداقل اینکه خدا اینقدر صبرشون رو بالا ببره که تحمل تمام این ناملایمات رو داشته باشن و بهشون سخت نگذره... و اینکه هیچ مادری داغدار نشه که خیلی بد چیزیه...

سال خوبی داشته باشین بچه‌های خوب.

سال خوب

شنیدم امسال روز ۸/۸/۱۳۸۸ روز تولد امام رضاست. به فال نیک میگیرم...

یک خاطره خوب

تا چشم کارمیکنه روی زمین تشک پهنه و آدم خوابیده. یه عالمه مهمون اینجاس. من هم که مار رفته تو چشام و نمیزاره بخوابم. نشستم روی مبل و لپ تاپ رو گذاشتم روی پام و شروع کردم به وبگردی. اما انگار حالم خوب نیست....
هوا داره روشن میشه. تمام وجودم خسته ست. نه از خستگی کار، انگار شروع یه بیماریه که اینجوری تمام بدنم رو درگیر کرده...
یواش یواش پا میشم و شروع میکنم به حاضر شدن. قبلش بهش یه پیامک زدم که ممکنه حالم خوب نباشه و نتونم بیام ببینمت اگه اینجوری شد ببخشید! اونم جواب میده که اشکال نداره ولی امیدوارم خوب باشی و بتونی بیای...
با خوندن جوابش میبینم حرف دل خودم رو زده چون دیدنش برام خیلی جالبه بخصوص اینکه دوست مشترک من و شهرزاد هم بوده و میتونم از حال و هوای شهرزاد ازش بپرسم...
به دست و روم اب میزنم و میشینم پای اینه و یه ارایش سبک میکنم. حالا بماند که توی این رفت و امدها چشمم درست نمیدید و با اینکه گامهای بلند بر میداشتم اما  چند نفر رو لگدمال کردم و آخ و اوخشون بلند شد!! منم ببخشید ببخشید گویان رد میشدم و با کلی خجالت هر لجظه یه برجستگی اعم از دست یا پا رو زیر پام حس میکردم و پشت بندش یه صدای ناله میشنیدم!
خلاصه که با تمام بیحالی رفتم سر قرار و برای اولین بار دیدمش. بعد از کلی گشت و گذار رفتم خونشون ولی دیگه واقعا چشام باز نمیشد! بعد از دو ساعتی که نشستیم و حرف زدیم بهش گفتم خوابم میاد! اونم گفت خب بگیر بخواب!!! منم نه گذاشتم نه برداشتم دراز کشیدم روی مبل تا زمانی که نمازش رو بخونه و یه بیست دیقه ای بی هوش شدم!
وقتی بهتر شدم دیدم بی سرو صدا میز نهاررو چیده و منتظره تا من بیدار شم! خلاصه که روزخیلی خوبی بود برام.
گاهی که دلم تنگ میشه میگم ساناز کجایی بیام خونتون بخــ.ــوابم؟!!
اگه این رو برای یه بزرگتر تعریف کنم اصلا توی کتش هم نمیره که میشه اینقدر راحت و بی تعارف بود!
ای وای! تو چیکار کردی؟ زشته! بده! ما یه عمره که میریم خونۀ داداش بزرگم تا حالا حتی با وجود زانو درد پام رو هم دراز نکردم! اونوقت تو برای اولین بار رفتی خونۀ دوستت خوابیدی؟! خدا به دور!

پیوست: ببخشید اگه این روزا نمیتونم براتون کامنت بزارم. میخونم اما آفلاین. میدونم که شما همیشه هستین. چه من بیام و بخونم و کامنت بزارم چه نیام... مرسی! درسته که تعداد نظرات از نظر کمی زیاد نیست اما از نظر کیفی حرف نداره

جبران میکنیم؟

 شاید چیزی که میخوام بگم یه بحث سبک باشه و اینقدر پیش پا افتاده به نظر بیاد که حتی بهش فکر هم نکرده باشیم. اما من مینوسیم برای ثبت شدن. تا مرور زمان همین مسائل به ظاهر کوچیک و بی ارزش رو از یادم نبره و هر وقت به این صفحۀ صورتی رو ورق زدم یادم بیاد که زندگی معامله نیست!
قبل از هر چیز بگم که توی این بحث هیچ فرقی نداره که جنسیت، سن و نوع رابطه چی، و با کی باشه.
بعضی آدما متصورند که اگه به خونۀ کسی دعوت شدن و مثلاً یه شام خوردن باید و باید و باید خودشون هم یه مهمونی بدن* تا دعوت اونا جبران بشه! میگن اینجوری دیگه زیر دِین کسی نمیمونیم. بیشتر هم آدم گنده ها همچین خیالاتی دارن. اما متاسفانه فقط اونها دچار این خصلت نه چندان خوب نیستن. دیدم دختری رو که از دوست پسرش هدیه گرفته و برای اینکه نکنه زبون پسره دراز باشه که من فلان چیز رو برات گرفتم روز تولد اون، با کادوی بزرگتری (از نظر قیمت) جبران کرده!
یقین دارم اشتباهه. یقین دارم که لطف رو به هیچ قیمتی نمیشه جبران کرد. نمیشه تلافی کرد! محبت کردن و از دل مایه گذاشتن برای کسی، چیزی نیست که شخص بخواد تلافی کنه و توی دلش بگه حساب بی حساب! وقتی این تفکر به وجود بیاد که هیچ محبتی قابل جبران نیست، همیشه خودمون رو در مقابل اطرافیان بدهکار میدونیم و همین حس باعث میشه که در هر زمانی تک تک محبت های کوچیک و بزرگشون جلو چشامون باشه و ناخوداگاه حس قدرشناسی برجسته ترین احساسمون نسبت به دیگران باشه.
اگه کسی به من یک شاخه گل بده، مطمئنم که هرگز نمیتونم این محبتش رو جبران کنم. حتی اگه عین اون شاخه گل رو بهش تقدیم کنم! نسبت به من لطف داشته و بهم محبت هدیه داده! من هم بهش ابراز علاقه کردم. نه اینکه بی حساب بشم باهاش! مگه مسابقه س که بخوایم سبقت بگیریم از هم؟  عشقی که اون نثار من کرده جای خودش رو داره و عشقی که من به اون دادم جای خودش.
محبت خسارت مالی نیست که بشه جبرانش کرد!!! بله، اگه آدم از یه درسی نمرۀ بد بگیره و معلمش دلخور شه ازش میتونه دفعۀ بعد جبران کنه و نمرۀ بهتری بگیره؛ اون با این زمین تا آسمون فرقشه و اصلا قابل قیاس نیستن!!!
فکر میکنم بهتره واژۀ "جبران میکنم" رو از فرهنگ لغات عاشقانمون حذف کنیم. لطف، محبت، دوست داشتن، عشق ورزیدن، گذشت، یه هدیۀ کوچولو، یه شاخه گل، حتی نگاه عاشقانه کردن هم قابل جبران نیست... بهتره ما هم سعی کنیم محبت کنیم. نه جبران!

* با نفس دید و بازدید که یه رسم پسندیده‌ست کاری ندارم. حرف از نیّت‌هاست!

ذهن آشفتۀ من

با گذاشتن قسمت آخر داستان خیلی از بچه‌ها کامنت خصوصی داده بودن که قشنگ نبود، بهتر هم میتونستی بنویسی. گرچه لحظه به لحظۀ اتفاقات بدون دخل و تصرفی از من نوشته شده بود اما انتقادشون رو کاملاً قبول دارم... البته یه چیزی هم یاد گرفتم. نوشتن با ذهن درگیر و آشفته کاری عبث و بیهودهست...
موقع تایپ دو قسمت اول در کمال آرامش خیال بودم. جمله‌هایی که میترا بهم گفته بود یکی یکی میومد توی ذهنم، خودم رو به جای اون میگذاشتم و مینوشتم؛ اما در مورد قسمت سوم خیلی عصبی و خسته بودم.
شنیدن خبر فوت "اریک" (ماجراهای یک دورگۀ عجیب). دو روز پیش هم توی وبلاگ عروسک پارچه‌ای خوندم اون هم فوت شده در حالیکه هنوز توی شوک خبر رفتن اریک بودم... از دست دادن اریک و عروسک پارچه‌ای یک طرف، یاداوری نوشته‌های "سزار" از وبلاگ امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی و همینطور "شهرزاد" از وبلاگ مامان و گلک یه طرف دیگه... من با دوستای وبلاگیم خیلی وابستگی روحی پیدا میکنم...
سزار بعد از یک عمل جراحی سخت، فوت شد و شهرزاد به علت بیماری برونشیت تازی... جمله به جملۀ نوشته‌هاشون توی مغزم میچرخید و بغض گلوم‌و چنگ مینداخت.
وقتی قسمت چهارم داستان رو مینوشتم تمام مغزم درگیر این قسمت آخرین پست سزار بود: "با خودم همین چند دقیقه پیش فکر میکردم ...منکه از بچگی سرمائی بودم و با اولین سوز و سرما پناه میبردم به پالتو و بافتنی ...در این فصل سرما و زمستانی ...اگر بعد از عمل به جای اینکه راهی خانه شوم ...سرم را کج کردند و هولم دادند به چاله قبر با این یک تکه پارچه کفنی چگونه تاب بیاورم انجماد و سرمای زمین را ؟ شاید چاره آن باشد که وصیت کنم در حین دفن آن دو پتوی سربازی را که از منطقه آورده ام به یادگاری همراه من کنند ...خنده ام گرفته ...تلخ خنده ...زهر لبخند...تا حالا نمیدانستم اینگونه عاشقانه خودم را به زندگی دوخته ام ..." روز بیست آذرماه 84 این اتفاق افتاد اما این جمله‌ها خوب یادم مونده بود... همینطور شعرهای شهرزاد که در اوج درد  مینوشتشون...
هنوزم یاد عروسک پارچه‌ای، سزار، شهرازد و اریک توی سَرم‌ه. خیلی خسته‌ام... خیلی...
امیدوارم روحشون در آرامش باشه...
پیوست: انگار وبلاگ من فیلتر شده! شمایی که از ایران اینجا میاین، با فیلتر شکن باز میکنین؟

 

پنجمین پنجم مهرماه (قسمت آخر)

شنیدن اون حرفا از امیر منزجرم میکرد. دلم میخواست بکشم توی اون دهنش تا از این ضرضرهای زیادی نکنه. از این همه نامردی امیر احساس میکردم هر لحظه است که بیارم بالا. با تندی گفتم: "خفه شو برو پی کارت. نامرد عـ.ـوضی!"
بالاخره حرف دلم رو بهش زدم. سریعاً پول خریدهامو حساب کردم، کیفم رو انداختم رو دوشم و با کیسۀ خرید زدم بیرون. دنبالم دوید. ازش فرار میکردم. یه جورایی ترسیده بودم که نکنه بلا ملایی سرم بیاره و بزنه به چاک! اما شک نداشتم که قصدش از اون حرفا، بیشتر دو به هم زنی بوده. حتماً انتظار داشته باورشون کنم و علیرضا رو از اون خونه بندازم بیرون تا دلش خنک شه. باید علیرضا رو میدیدم و ماجرا رو تعریف میکردم. پوست امیر رو میکند...
پیچیدم توی کوچه و گامهامو تند تر کردم اما دست بردار نبود. همونطور که پشت سرم میدوید گفت علیرضا لیاقت شما رو نداره. اون مـ.ـواد مصرف میکنه. هر شب توی خونه ی ما یه دختر میاورد و باهاش برنامه داشت.
اینا رو میگفت و من هنوز داشتم توی دلم فحشش میدادم. تا اینکه یه حرفش سر جام میخکوبم کرد. گفت همین الآن میتونم حرفم رو ثابت کنم. فیلمش توی گوشیم هست...
اینقدر با صلابت و اطمینان این جمله رو گفت که فشارم افتاد . پاهام سست شده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم...  وایسادم  و تکیه‌ام رو دادم به دیوار. با صدای بیحال گفتم : تو داری چی میگی؟؟؛ حال من رو که دید یه کم حول کرد اما به روی خودش نیاورد. میگفت اگه الان بدونین بهتر از دو سال دیگه ست. شما حیفین. نباید اون کثافت با شما اینجوری بازی کنه... گوشیشو از کیفش دراورد و شروع کرد به ور رفتن. دستش رو به طرفم دراز کرد و گفت نگاه کن...
با دستای مرتعش موبایلش رو گرفتم. خونه دانشجویی ِ علیرضا بود. دوتا همخونه‌ایش بودن. علیرضا مـ.ـست و پاتیل با یه زیـ.ـرشلواری نشسته بود وسط حال و چرت و پرت میگفت. دود خونه رو پر کرده بود. تا اینجا داشتم خودم رو دلداری میدادم  که مسـ.ـتِ،ترسیده بگه مشـ.ـر.وب میخورم. این دود مال سیگاره. شاید فکر کرده اگه بگه باهاش برخورد میکنم...  ولی از اون حالتی که به خودش گرفته بود منزجر شدم.
کاش غائله به همینجا ختم میشد... علیرضا بلند شد و دوربین پشت سرش حرکت کرد. هر سه تاشون شر و ور میگفتن. امیر چون میدونست من خجالت میکشم رفت و چند قدم دورتر ایستاد... علیرضا توی دوربین رو نگاه کرد و درحالی که با انگشت خودش رو نشون میداد گفت: بچه ها اول سـ.ـاقی و دستش رو سمت اون دوتا دراز کرد و ادامه داد: بعدش باقی!. در اتاق رو باز کرد. یه زن از اون زَنا، لخـ.ـت مادر.زاد نشسته بود توی اتاق. دوربین رو که دید جلو صورتش رو گرفت و با صدایی که شنیدنش هم کراهت داشت گفت: علی جون از این قرارا نداشتیما...
صدای امیر رو شناختم که گفت "بیا، خاموشش کردم" اما به دروغ. جوری گوشی رو نگه داشته بود که صورت هردوتاشون توی کادر باشه و در عین حال دختره متوجه نشه. دوباره با همون صدای رقت انگیز گفت حالا خودت رو ساختی یا نه؟؟ علیرضا جواب داد آره عزیزم ، تو غصّه نخور! من جـ.ـور ِجورم... و شروع کرد... صدای خنده ها... صدای ناله ها... داشت حالمو به هم میزد...
دیگه نتونستم ببینم. با صدایی که از چاه در میومد صدا کردم: امیر!!! اومد به سمتم اما هنوز بهم نرسیده بود که از حال رفتم و وقتی به هوش اومدم توی بیمارستان بودم با یه سِرم تو دستم.
وقتی چشامو باز کردم دیدم گوشه پرده رو زده کنار و داره بیرون رو نگاه میکنه. ناخواسته سرفه زدم. سرش رو برگردوند و اومد به سمتم و آروم گفت  چطوری؟؟ زدم زیر گریه. دلم مامانم رو میخواست. توی اون شهر غریب داشتم خفه میشدم. دستم رو گرفت اما کشیدمش بیرون...
علیرضا هنوز خونۀ هم کلاسی من بود. هزار تا سئوال توی مغزم بود که هیچ جوابی براش پیدا نمیکردم... فقط صحنۀ قم و قسم علیرضا میومد جلو چشام...
امیر با اعتراض گفت: بهش گفتم یا دست از این کثـ.ـافت کاریاش برداره یا بی خیال شما شه. تهدیدش کردم که همه چی رو بهتون میگم. سر همین جریان کارمون بالا گرفت و وقتی گستاخیش رو دیدم از خونه پرتش کردم بیرون. اما نتونستم با وجدانم کنار بیام و به شما چیزی نگم. علیرضا نامزد داره. یه دختر شمالی رو نامزد کرده که الان شهر خودشونه. اون بیچاره هم از هیچی خبر نداره. نمیدونه شوهرش هر شب تا یکی رو ... نمیتونه بخوابه.
چشای بی حالم رو به سمتش چرخوندم و زمزمه وار گفتم : پس، مامانش؟؟؟!!!! نیشخند تلخی زد و گفت همش بازی بود. شما یه اورکت براش خریدین. شک ندارم کم ِکم صد تومن قیمتشه. شام براش میاوردین. نمیزاشتین آب توی دلش تکون بخوره. براش مادری میکردین. اون با این ترفند اومد جلو که هم بهانه ی موجّهی برای دوستی داشته باشه و هم حس قوی شما رو به خودش جلب کنه. خیره سقف‌و نگاه میکردم. اشکام از گوشه ی چشم راه گرفت و میرفت پشت گوشم... گفتم : پس اون اشکا از کجا میومد؟ به قیافه ی حق به جانب نگاهم کرد و گفت حتماً نئـ.ـشه بوده!!!
از هم کلاسی ام تحقیق کردم و گفت:" دیدم بعضی وقتا یه جورایی مشکوکه اما فکر میکردم اشتباه میکنم!". به خودش همه چیز رو گفتم. اولش منکر شد اما وقتی اسم فیلم اومد حرفی برای گفتن نداشت... همکلاسی ام گفت بزار اینقدر بزنمش که خون بالا بیاره اما من مخالفت کردم و ازش خواستم وسایلش رو جمع کنه و تا یکی دو روز دیگه شرش کم شه.
قبل از فارغ التحصیلی و تا زمانی که توی اون شهر بودم جرئت نداشتم پامو از خونه بیرون بزارم. جایی نبود که باهاش نرفته باشم. از هجوم اون همه خاطره میترسیدم...
دیگه نمیگم روزها چطور میگذشت و من به چه روزی افتادم...
چند ماه پیش خبر دار شدم با همون دختر بدبخت شمالی ازدواج کرده. و اتفاقاً روز عروسیشون هم تولد حضرت علی بوده!!!
پایان.


حالا همون دختر نشسته کنارم و با چه عشقی داره برام از یه آدم جدید که توی زندگیش اومده و پسر خوبیه تعریف میکنه:
توی یه کافی شاپ کوچیک و صمیمی درست مقابل حامد نشستم.....................

پنجمین پنجم مهرماه (قسمت سوم)

کیف علیرضا رو از جلو دستش قاپیدم. بازش کردم. عکس مادرش به روم لبخند میزد. تنها چیزی که به نظر عجیب اومد این بود که هیچ شباهتی بین خودم و اون نمیدیدم!

از این ماجرا گذشت. رابطۀ من و علیرضا جدی‌تر شده بود. حرف ازدواج میزدیم. حرف کار، آینده، خونواده‌هامون... همیشه میگفت من نباید روی پدرش کوچکترین حسابی باز کنم. اما برام اصلاً مهم نبود چون علیرضا تنها کسی بود که وقتی کنارم میدیدمش، احساس آرامش می کردم و حاضر نبودم به خاطر این دلایل پیش و پا افتاده، اختلافی بینمون پیش بیاد.
یه بار باهم رفتیم قم. جلوی حرم ایستاد و گفت: به این حرم قسم که تا حالا هیچ دوست دختری نداشتم... و تا حالا دستم به تن کسی نخورده...
من ازش نخواسته بودم قسم بخوره. نیازی به این کار نبود.  اون خودش رو به من ثابت کرده بود؛ با همون وقار و متانتی که تا اون زمان توی هیچ پسر دیگه ای ندیده بودم. وقتی قسم خورد همۀ وجودم لرزید... ازش خواستم دیگه این کار رو نکنه. بهش اطمینان‌خاطر دادم که اگه قسم هم نخوره من همه حرفاش رو باور می کنم...
خلاصه که شب و روزم شده بود علیرضا... با اینکه اوضاع مالیم جور نبود اما همیشه هواشو داشتم. وقتایی که بهم میگفت شام نداریم از گلوی خودم میزدم و آژانس میگرفتم میرفتم در خونشون یه قابلمه غذا بهش میدادم و بر میگشتم (اونجور که علیرضا میگفت دو تا هم خونه ایی تنبل داشت که نمیشد روشون هیچ حسابی کردو اگه اعتراض میکرد همشون میرفتن تو سر و کلۀ هم و موقع امتحانا عصبی میشد).
تمام ماه رو صرفه جویی میکردم که هرماه بتونم هدیۀ باارزشی که نشونۀ عشقم‌ه بهش بدم. همه چی خوب بود تا اینکه علیرضا با یکی از همخونه‌ایاش اختلاف پیدا کرد. درست نمیدونم سر چی. هرچقدر هم که میپرسیدم فقط  میگفت دیگه نمیتونه توی اون خونه زندگی کنه و داره دنبال جا میگرده. قرارداد خونه به اسم امیر بود (همون که باهاش دعواش شده بود) و به همین خاطر گفت اگه زودتر نری اسبابت رو میریزم جلو در!
چون آخرای ترم بود هیچ خونه ای گیر نمیومد. شب و روز تمام خیابونهای شهر غربت رو به امید پیدا کردن یه سوئیت با اجاره ی مناسب گشتیم اما حتی یه لونه کبوتر هم پیدا نمیشد!!! روی خواهر برادر علیرضا هم هیچ حسابی نمیکردیم...
رفتم و با یکی از پسرای کلاسمون که عین یه برادر همیشه پشت‌م بود صحبت کردم. به حرمت خواهش من علیرضا رو بدون گرفتن یه پاپاسی جا داد و با تکریم و احترام اسبابش توی خونۀ جدید قرار گرفت...
تااینکه یه‌بار  امیر هم خونه ای نامردش (علیرضا همیشه همینطور ازش یاد میکرد) رو دیدم که چند دیقه بعداز من وارد فروشگاه بزرگی شد که ماها برای خرید اونجا میرفتیم، چون همه چی داشت و دیگه نیازی نبود برای خرید اقلام، کلی این مغازه اون مغازه کنیم…
راهم رو کج کردم که چشمم به چشش نیوفته. بعضی وقتا که میرفتیم گردش علیرضا میاوردش و به همین بهانه نسبتاً هم رو میشناختیم. حتی اوایل آشناییمون یکی دو بار دربارۀ علیرضا و روابطش ازش پرسیدم. میگفت شما مث خواهر من میمونین. علیرضا پسر بدی نیست و هر چی به شما گفته حقیقت داره... با اینکه قبلنا خیلی با هم اُخت بودیم اما حالا ازش متنفر شده بودم.
تا منو دید سلام کرد. از روی اجبار و با بی میلی تمام، جوابش رو دادم. و بی توجه به حضور اون چرخ فروشگاه رو هل میدادم و خریدام‌رو میریختم توش. اون هم کنارم راه میومد و همینطور حرف میزد… گفت من قبلاً بهتون گفتم شما مث خواهرم میمونین اما حق خواهریتون رو به جا نیاوردم. پریدم وسط حرفش که البته که به‌جا نیاوردین! میخواستی علیرضا رو دربدر کنی فقط تیرت به سنگ خورد... انگار نشنید حرفامو، گفت: حتی حرمت اون غذاهایی که میاوردین رو نگه نداشتم. شما حق به گردن ما دارین.
اسم غذا رو که آورد برق سه فازم پرید! ابروهامو کشیدم تو هم و گفتم من اونا رو برای علیرضا میاوردم چون یا روزایی که دانشگاه بود براش غذا نگه نمیداشتین یا اصلاً غذا درست نمیکردین که اون هم بخوره و توی دلم ادامه دادم "نه برای اینکه تو بشینی و کوفت کنی.". پوزخندی زد و گفت حق با شماست. شما که علم غیب ندارین بدونین توی خونه ی ما چی میگذشت! علیرضا همیشه شکمش پر بود. ما هم همینطور. میخواست شما رو یه جورایی بتیغه. وقتی که غذا رو میاوردین و میرفتین با کلی بشکن و بارو میومد می نشست توی اتاق و ما رو هم دور خودش جمع میکرد و شروع میکردیم به خوردن. راستش یه چیزایی هست که باید بهتون بگم. دربارۀ گذشته علیرضا. اون شما رو بازی گرفته...

ادامه دارد...

پنجمین پنجم مهرماه (قسمت دوم)

دستم رو دراز کردم و دستاش رو گرفتم... دستام سرد سرد شده بود... اما اون همیشه گرم بود. گرم ِ گرم.
به حرفاش ادامه داد...
- تنها چیزی که آرومم میکنه اینه که اقلن چهار ساعت قبل از مرگش کنارش بودم و دیدمش! وقتی رسیدم فقط مامان خونه بود. بابا رفته بود دنبال کاراش. عارفه و عماد (خواهر و برادرش) هم مهمونی بودن. داشتم توی اتاق ساکم رو باز میکردم که مامان گفت : "شام حاضره. بکشم یا حالا کار داری؟" صداش از توی آشپزخونه میومد. با صدای بلند جواب دادم :" بکش که اومدم. دلم برا دست پختت لک زده!" چند دیقه گذشت که صدای شکستن اومد. فکر کردم چیزی از دستش ول شده. جمله ای رو که اینجور وقتا برای ما بکار میبرد منم تکرار کردم. "فدای سرت! درد و بلا بود." اما مامان جوابم رو نداد. گفتم شاید دستش بریده! دویدم طرف آشپزخونه... مامان افتاده بود روی زمین. لباش کبود شده بود و رنگ به رو نداشت. شکه شده بودم. با دستای لرزون بلندش کردم و با هزار بدبختی انداختمش توی ماشین. بیمارستان تا خونه فاصلۀ زیادی نداشت. بستریش کردن. دکترا میگفتن حمله داشته اما خدارو شکر رد کرده. با گریه به بابا خبر دادم. سرم رو گذاشتم روی تخت مامان. با صدای خفه گفت: "علیرضا تو شام نخوردی! من حالم خوبه. نگران من نباش پسرم. برو یه چیزی بخور."
همیشه به اینجا که میرسید دستاش شروع میکرد به لرزیدن. با بی حالی سرش رو بالا گرفت. چشاش سرخ شده بود. اشکاش از روی گونه اش راهش رو کج میکرد و سُر میخورد روی گردنش...
- روی تخت بیمارستان هم فکر شکم کارد خوردۀ من بود! به نیم ساعت هم نکشید که یه دفه یه عالمه پرستار عین مور و ملخ ریختن تو اتاق و من رو انداختن بیرون... بعدش هم دکتر از اتاق اومد بیرون و گفت متأسفم...
رفتم براش یه لیوان آب خنک آوردم. یه کم خورد. انگار تازه به خودش اومده بود. نگاه کوتاهی به بستۀ جلوش انداخت و یه لبخند کمرنگ زد. شاید برای اینکه منو خوشحال کنه. تنها چیزی که از علیرضا نمی دونستم و تازه ازش می شنیدم این بود که بعد از فوت مادرش از هیچ کس کادویی دریافت نکرده و دیدن یه بستۀ روبانکاری شده یه جورایی داغ دلش رو تازه می کرد. بعد از پنج سال، اولین پنجم مهرماهی بود که روز تولدش مث بقیه روزها نبود. دیگه هیچ اصراری برای باز شدن هدیه ای که با اون همه وسواس خریده بودم نداشتم. ذوقم کور شده بود. حتماً علیرضا این رو فهمیده بود. شاید چشام دوباره لُو ام دادند و خودم خبر نداشتم... ببخشید رو طوری به زبون آورد که دلم میخواست بغلش کنم... عین بچه هایی شده بود که کار اشتباهی نکرده اما از ترس تنبیه میگه ببخشید!!!
گفت بازش کنم؟ بدون اینکه سرم رو تکون بدم پلکامو به نشونۀ  آره، آروم روی هم گذاشتم. با احتیاط شروع کرد به باز کردن روبان و چسبا. انگار میخواست کاغذش پاره نشه... بهش نهیب زدم که پاره اش کن! و برای اینکه جو عوض شه بدنم رو اینقدر کش دادم تا دستم به اون سر میز برسه و یه تیکه گنده از کاغذ رو جر دادم. با یه عالمه شلوغ کاری و سر و صدا راه انداختن کادو باز شد. وقتی جعبه کادو رو دید زد زیر خنده... منم همین رو میخواستم... صدای خنده اش رو...
- وقتی میگم خُلی، دیگه نگی نیستم ها! کدوم آدم عاقلی جعبه ی کادویی رو کادو میکنه؟
یه پیرهن مردونه به رنگ میشی. دقیقاً هم رنگ چشاش. با کراوات و سنجاقش.
از پشت میز بلند شدم و همونجا دست به سینه ایستادم. مثل معلمی که میخواد از شاگردش درس بپرسه، و  گفتم بلند شو ببینم! از قیافه اش معلوم بود هیچ حدسی نمیتونه بزنه که میخوام چی کار کنم. دوباره حرفم رو تکرار کردم. با قیافه متعجت بلند شد و سرجاش ایستاد. با زیر چشم دور و برم رو حسابی پاییدم و وقتی مطمئن شدم کسی روی ما دید نداره گفتم "حالا من رو ببـ.ـوس!". صورتش عین کسی شده بود که ما بهشن میگفتیم هنگ کرده. باورش نمیشد این حرف رو از زبون من بشنوه. از زبون دختری که بزرگترین خلافش زمانی بود که دست علیرضا رو به اجبار برای عبور از خیابون میگرفت. دستام و گذاشتم روی میز و خودم رو به طرفش خم کردم. بدون اینکه چیزی بگه لبـ.ـامو بوسـ.ـید و این بوسـ.ـه ی کوتاه اولین تجربۀ عاشـ.ـقانۀ من توی زندگیم بود.
...کیف علیرضا رو از جلو دستش قاپیدم. بازش کردم. عکس مادرش رو دیدم که به روم لبخند میزد.

 ادامه دارد...

پنجمین پنجم مهرماه (قسمت اول)

توی یه کافی شاپ کوچیک و صمیمی، درست مقابل علیرضا نشستم. یه آهنگ ملایم، صمیمیت فضا رو بیشتر کرده بود. از اون جَو خوشم میومد. یه جورایی هم رمانتیک بود هم پرشور.
با دست فنجون قهوه  جلوم رو کنار زدم. از کیفم کادوی تولدش رو درآوردم و  سُر دادم جلوش. با پر مهرترین صدایی که از خودم سراغ داشتم گفتم تولدت مبارک... و زل زدم توی چشاش که عکس العملش رو ببینم... میدونستم انتظار نداره چیزی واسش گرفته باشم. از چشای گرد شده و دهن نیمه باز علیرضا به خودم احسنت گفتم که بازم موفق شدم غافلگیرش کنم...
- باز تو خُل بازی درآوردی دختر؟ مگه قرار نشد چیزی نگیری؟
با هیجان روی صندلی بالا و پایین می پریدم و پشت سر هم میگفتم: بازش کن دیگه! زود باش بازش کن!!!
دیگه صورتش رو نمیدیدم... تا جایی که میتونست سرشو رو به پایین خم کرده بود... حدس اینکه برای چی این کار رو کرده خیلی سخت نبود... توی دلم میلرزید...
با صدای آهنگین گفتم: علیرضا! چیزی شده؟
- میترا، میدونی بعد از دو سال اولین کادوییه که کسی بهم میده؟
اشک توی چشای معصوم و خوش حالتش لب پر میزد. اخم کرده بود. انگار میخواست مقاومت کنه و مانع فرو ریختنش بشه . دیگه داشتم عصبی میشدم.
-  دربارش حرف نزن، نمیخوام ناراحت باشی، خُب! امشب فقط باید به چیزای خوب فکر کنیم. خرابش نکن!
-نه، دلم میخواد به تو بگم. دوست دارم همه چی رو بدونی...
بارها به من گفته بود. بازم تکرار می کرد. تکرار و بازم تکرار... انگار هر بار یادش می رفت که من از کلمه کلمۀ قصّۀ پر غصه اش خبر دارم... و هر بار حس مسئولیتم نسبت به علیرضا بیشتر میشد. احساس میکردم باید زندگی رو براش اینقدر شاد بکنم که همۀ غصه هاش یادش بره.
- تو خیلی شبیه مامان منی. میترا ببخشید که دلم نمیاد بگم قرآن میونتون...
پقی زد زیر گریه! اگه بگم میتونستم درکش کنم دروغ گفتم. مگه میشه آدم بتونه یه لحظه نداشتن مادر رو اون جوری که هست تصور کنه؟
- تا حالا دوست دختر نداشتم. خیال هم نداشتم با کسی طرح دوستی بریزم اما شباهت تو به مامان وادارم کرد/ خیلی سخته که دردونۀ مامان باشی و بدون هیچ مقدمه ای از دستش بدی. اونم درست موقعی که بعد از یک ترم درس خوندن و دوری، به شهرت برگردی و ...
حرفش رو نیمه تموم گذاشت. باید یه چیزی میگفتم که ارومش کنه... باید کمکش می کردم اما چطوری؟ احساس درماندگی میکردم... اشکای علیرضا تمرکزم رو بهم زده بود...
دستم رو دراز کردم و دستاش رو گرفتم... دستام سرد سرد شده بود... اما اون همیشه گرم بود. گرم ِ گرم.
این داستان واقعیت است. باورش کنید!

ادامه  دارد...

بر من ببار!

از سر کار میومدم که نم نم بارون شروع شد، با همون بوهای مشهورش که نفس های عمیق پیاپی رو میطلبه. هوا تاریک روشن  بود و دلچسب. حتی کمر درد و ناله های فروخورده هم نتونست وادارم کنه از لذت پیاده روی زیر بارون بگذرم و سوار تاکسی بشم. هر چی میگذشت ضربه هایی که قطره های بارون به صورتم میزدن محکم و محکمتر میشد... کمتر از بیست دیقه پیاده رو خالی از آدم شد! انگار آخر شبه و همه خونه هاشونن... اما من راه میرفتم... راه میرفتم... راه میرفتم...
این روزای بارونی خاطره های بی نظیری رو برام زنده میکنه. قسمت قشنگ ماجرا هم به اینه که چیزی به دوباره تکرار شدن اون روزا نمونده.............

خدا جونی، مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

ک مثل کودک

وقتی عرشیا (پسرخاله ام) بچه تر بود و هنوز لنگ و پاچه اش اینقدر دراز نشده بود، یه بازی مخصوص خودم و خودش داشتیم. اینکه من چهارزانو روی زمین می نشستم و اون از فاصلۀ دو متری، عقب عقبی و با سرعت میومد طرفم و خودش رو پرت میکرد توی بغلم و قهقهه میزد. و چقدر من خوشم میومد از صدای بلند خندیدنش... طبق عادت جلوی تلوزیون دراز کشیده بودم که با اشتیاق اومد کنارم و در حالیکه دستامو به طرف خودش میکشید گفت: دلا، بیا بازی کنیم لفطن!
با اینکه قیافۀ شر و شیطونش رو معصوم جلوه میداد که نه نگم اما گفتم "نمیشه عرشیا! زیاد حال ندارم." ولی میدونستم حالا حالاها دست بردار نیست و سمج تر از این حرفاس. دستامو با قدرت بیشتری کشید و گفت:" ببین دلا، وقتی کسی ازت خوایش میکنه نباید نه بگی. میدونستی اینو؟!!!" برای نشستن از نیروی دستش استفاده کردم و نشوندمش روی پام... به چشماش نگاه کردم و بهش توضیح دادم که مریضم و فعلاً نمیتونم باهاش بازی کنم. کم کم لب و لوچه اش داشت آویزون میشد. با دست آروم زدم روی قلبم و گفتم آخه این درد میکنه! از نگاه کنجکاو و پرسشگر بچه نتونستم بفهمم متوجه حرفم شده یا به خاطر خداحافظی از بازیش برای چند روز در پیش رو ناراحت و نگرانه!
دو روز گذشت. تیرهایی که قلبم میکشید نسبتاً کمتر شده بود و حالم بهتر. عرشیا متوجه نبود که زیر نظرش دارم و میبینم که چطور با بی میلی قطعه های بهم ریختۀ پازلی که هزار بار درستش کرده رو کنار هم میچینه و از اونجایی که عاشق بچه هاام دلم نیومد با همین بی حوصلگی وقتش رو بگذرونه...
مرموز و کشدار صداش کردم "عرشیــــــــــــا!!!!" نگاهش رو از پازل برداشت و به من خیره شد. تعجب کردم؛ چون با لحنی که داشتم طبیعتاً باید حس شیطنتش تحریک میشد، اما اون مث ماست نگاهم میکرد! دستام و باز کردم و بلند گفتم: بدو بیا بغلم! با خودم گفتم الانه که شارژ شه و بدوه بیاد! اما اون به آرومی بلند شد و به سمتم اومد. نیمۀ راه قطعه پازلش رو به زمین انداخت و با حرکاتی ظریف نشست روی پام. از این ساکتی بچه دلگیر شدم. گفتم: میای بازی کنیم؟ بر خلاف انتظارم ابروهاشو انداخت بالا و گفت نه! از چشام فهمید دلیل میخوام و در حالیکه لبخند ملوسی روی لب داشت با دست ضربۀ خفیفی به سینه ام زد و گفت: آخه این درد میکنه...
این جریان مربوط به گذشته س و الان حالم خوبه. لطفاْ به اصل جریان توجه کنید.

پیوست۱: پدر مادرهایی که زبون حرف زدنشون با بچه کتکه، لطفاً از سرمشق "کودک درک دارد" صد بار بنویسن...

یکی مث من!

به احتمال زیاد کارتون در جستجوی نِمو (finding Nemo) رو دیدین. یه ماهی آبی رنگ بودش که حافظۀ کوتاه مدت داشت و خیلی هم شَر و شور بود؟ یادتونه؟ تا اینجا رو داشته باشین فعلاً!
یه بار که من و دوستام دور هم جمع شده بودیم و یکیشون که خونۀ همدیگه هم میریم، برگشت گفت: هانیه(خواهر 7 سالش) این روزا یکسره آویزونه منه که بیا کارتون خاله دلا رو برام بزار!! من و بقیه بچه ها هاج و واج نگاش میکردیم و منتظر بقیه تعریفش بودیم که نه گذاشت و نه برداشت گفت: به دُری میگه دلا!!! میگه این مث دلا میمونه همه چیش!
اولش مات و متحیر همدیگرو نگاه کردیم و یهو زدیم زیر خنده. فکرش رو که میکنم میبینم همچین بیراه هم نمیگه! صدام، شیطنت هام، حافظه ام! و حتی شلوغی هام و همبازی شدنم با بچه ها، کپی این شخصیت کارتونیه!! وقتی بین خانواده مطرح کردم همه به حُسن ظن هانیه!!! باریکلا گفتن که بالاخره شخصیت کارتونی شبیه من رو شناسایی کرده(آخه بین خودمونیا، از دراگو داریم تا فیلا فیلا)!!! و از اون به بعد من شدم دُری و دُری شد دلا!
وقتی بی حوصله یه گوشه میشینم و توی inbox گوشیم دنبال یه لحظۀ شیرین میگردم، خوندن این تکست لبخند رو به گوشۀ لبم میشونه...
"دو سوم کرۀ زمین رو آب گرفته؛ اونوقت، تو ماهی کوچولوی ناز و خوشگل، توی تُنگ تَنگ دل من چیکار میکنی؟!!"


 

صامت

برای لحظه ای کوتاه کنجکاو میشم که ببینم وقتی نیستم چیکار میکنه. برخلاف همیشه خیلی آروم و بی سرو صدا از حمــ.وم بیرون میام و پاورچین پاورچین به سمت پذیرایی سرک میکشم و از پشت میبینش که روی صندلی نشسته و کتاب میخونه. با همون فیگور همیشگی... پاشو انداخته روی پا و دستاش حائل کتابند.
در اتاق رو میبندم و مشغول پوشیدن لباس میشم. درهمین لحظات صدای بی انقطاع برخورد قاشق با لیوان رو از دور میشنوم، انگار یه چیزی داره هم میخوره؛ و من میدونم چیه، مثل همیشه یک لیوان شربت یخ بعد از حمام. و بعد چند ضربۀ نرم روی در. اجازۀ ورود میخواد. در که تا نیمه باز میشه جیغ کوتاهی میکشم و خودم رو پشت در پنهان میکنم. دستش رو تا آرنج تو میاره، لبریز ازعشق میشم و قبل از اینکه لیوان شربت خنک رو ازش بگیرم  یه بوســ.ـۀ سریعی میذارم  روی دستاش.
کمد لباسهامو زیرو رو میکنم و دنبال یه لباس متفاوت تر از همیشه میگردم. ترکیب این تاپ قرمز با دامن لامبادای مشکی باید قشنگ باشه. میپوشمشون و با هالووین بدنم رو عطر آگین میکنم. یه بورس به موهام میکشم و بهشون مژده میدم که امروز در بند نیستن و آزادو رها ول میشن روی شونه هام! اما خشکشون نمیکنم. باید خیس باشن. اینطوری سنگینتر به نظر میاد، فقط با دستای آغشته به ژل، آروم نوازشــ.ش میکنم.
می ایستم جلو آینه و رژ گونه رو برمیدارم و با فرچه ای درشت، رد ملیحی از رنگ بژ روی گونه ام به جا میزارم و بعد لبـــ.هام رو دستخوش رنگ قرمز مخملی میکنم... فقط یه چیزی کمه. با مداد چرب و سیاه به چشام بُعد میدم. به من ِتوی آینده خیره میشم. مردمک چشمش برق میزنه! حالا خوبه. راضیم!!! یه چشمک ظریف بهش میزنم و از اتاق میام بیرون.
خرامان خرامان وارد پذیرایی میشم و مستقیم به طرف ضبط میرم. وانمود میکنم که توجهی بهش ندارم،در حالیکه تمام هوش و هواسم پیش اونه؛ از همون پلتیکهای زنانه برای دیدن عکس العمل مرد!... سرش رو از روی کتاب بلند میکنه و آشکار تحت تعقیب نگاهش قرار میگیرم...
همه چیز آمادس. سی دی داخل ضبطه و صدا هم تنظیم. فقط مونده یه play ؛ عقبی میام و به وسط پذیرایی میرسم. با قدم های من سر اون هم میچرخه... روی پاشنه میچرخم و روبروش می ایستم؛ و بعد از فشردن دگمه، ریموت کنترل رو بی محابا پرت میکنم سمت مبل...
آهنگ شروع شده و من با ظرافت تمام میرقصم. در حالتی که مات و متحیر نگاهم میکنه کتابش رو میبنده و میذاره کنارش... نگاهی گذرا به کتاب میندازم. عنوان طلا کوب شدۀ "از سکـ.ــس تا فراآگاهی" روی زمینۀ آبی رنگ خودنمایی میکنه. همون فایلیه که ازش پرینت گرفتیم و دادیم صحافیش کردن!
با ضرب آهنگ، هر بار که صورتم رو به چپ و راست میچرخونم موهام مثل شلاق به صورتم میخورند. از این حالت خوشم میاد. لغزش و لرزش تک به تک تارها تحت کنترل و رفتاره منه.
با حالت رقــ.ـص به سمتش میرم و دستای گرم و پرقدرتش رو با ظرافتی زنانه میگیرم. هر دو چشم به چشم هم دوختیم ... بلند میشه و به زیباترین شکل همراهیم میکنه، میچرخم، کمرم رو روی دستش میندازم و به سمت زمین خم میشم... و بدون کلامی حرف باز هم میرقــ.صم...
حالا یک دستش روی گوشم گرفته و با دست دیگه چنگ انداخته توی موهام... از من تهی میشم... حلقه دستامو میندازم دور کمــرش... ... ... ما یکی هستیم...
دلا

ساز دلنواز

از اونجایی که عشق به نواختن توی خونمه و از توارث هم بی نصیب نموندم، دارم تصمیم میگیرم برای خریدن یه ساز و آموزش دیدنش. اما هنوز نمیدونم چی بگیرم! بین گیتار و سه تار با تمام تفاوت هاش مردد موندم...
با شناختی که از خودم دارم و میدونم شنیدن موسیقی مخصوصاً به شکل زنده برام مثل یه محرک احساسات عمل میکنه، مطنئنم که بازی با تارهای ساز و دراوردن صدای اونا هم یه جور لذت رو درم بیدار میکنه. اینو از شش هفت سالگی که دور از چشم عمو کول با سازهاش ور میرفتم فهمیدم. از طرفی هم موقع غم و شادی میتونم روی همراهیش حساب کنم و مکنونیات قلبیم رو در قالب صداهای زیر و بم بریزم بیرون. اینجوری میشه یار همیشه یاور من! صدای بدی هم ندارم و میتونم ازش استفاده کنم، به همین خاطر نتیجۀ مشورتم با کسی که  توی همین کار استادیه برا خودش و سری توی سرها داره، گیتار تأیید شد (بماند که یه چیزایی هم درباره اش گفت که من اصلاً نفهمیدم!)، اما پیشنهاد سه تار هم بدجوری وسوسه برانگیزه....
خلاصه که هنرمند شدیم رفت!
اگه نظری درمورد انتخاب ساز دارین با کمال میل میشنوم. همینطور تجربیات شخصیتون رو.

 پیوست1: چون اکثر خواننده های اینجا ثابت هستن میخوام یه داستان واقعی چند قسمتی رو که با چشمای خودم نظاره گرش بودم اینجا بنویسم.
پیوست2: اونی که روزی شصت دفعه اسمم رو توی گوگل سرچ میکنه کیه؟!

 

ارتباط با دیگران!

دلم میخواد بدونم مخالفید یا موافق؟ و چرا!
من شخصاً از اینکه دیگران رو به اسم کوچیک صدا بزنم یا خودم مورد خطاب قرار بگیرم، نه تنها مشکلی ندارم بلکه استقبال هم میکنم. به نظرم جز به وجود اومدن یه احساس صمیمیتِ رقیق و همینطور اعتماد خیلی ضعیف متقابل چیز دیگه ای نیست که بخوایم بگیم باعث بروز مشکل میشه!
حتی توی محل کار فکر میکنم مشکلی نباشه که همکاران همدیگرو به اسم صدا کنن. کما اینکه معتقدم ابراز احترام، توهین کردن، و همینطور بروز خشونت توی لحن شخص نهفته ست نه عنوانی که ازش استفاده میشه! یا لااقل درصدش خیلی ناچیزه.
مثلاً دیدین بعضی رئیس ها چطور با کارمندای زیر دستشون رفتار میکنن؟ درسته که لفظ خانم یا آقا رو اول نام خانوادگی طرف میارن اما حالتِ صدا کردنشون از صدتا فحش هم بدتره. درصورتیکه میشه به اسم کوچک صدا کرد در نهایت احترام و ارزش گذاری... اظهار ادب فقط با خانوم و آقا گفتن به وجود نمیاد و من فکر میکنم از تمام حالتهای فیزیکی مثل نوع ایستادن و حالتهایی که چهره به خودش میگیره، میشه حرمت شکست و یا بالعکس!
اینجا بحث فرهنگ ه. منی که طرفدار این دیدگاهم تا حالا هیچ همکار مردی رو به اسم کوچیک صدا نزدم و حتی زمینۀ فکریم رو مطرح هم نکردم به یک دلیل! اینکه بعضی ها فکر میکنن صدا کردن اسم کوچیکشون یه جور بی حرمتی محسوب میشه، مخصوصاً اگه صاحب نام و منسب هم باشن که دیگه واویلا! بعضی دیگه هم اگه دختری مثلاً به جای آقای ستایش، علی صداش کنه متصور میشن طرف حتماً یه منظوری!!! داره، طرح آشنایی ریخته و الان هم در مرحلۀ اجراست! یهو دیدی برگشت گفت قصد ازدواج ندارم!!!
توی دنیای مجازی هیچ مرد یا پسری نیست که من به جای اسم کوچیک، از فامیلیشون برای خطاب قرار دادن استفاده کنم. اینکه توی محاوره چه کلمه هایی بکار ببرم نشون میده که برای یک شخص چقدر احترام قائلم!
هیچ سعی ای برای عوض کردن این فرهنگ ندارم. فقط میخوام نظرتون رو بدونم. همین و همین!

 

من و سهراب و پایان!

این شبا وقتی میخزم توی تختم و به ضرب و زور آهنگ میخوام خودم رو خواب کنم، همش یه صحنه میاد جلو نظرم. اولین دیدارم با سهراب، یکسال پیش، شب اربعین حسینی.
همونطور که روی نیمکت نشسته بودیم و حرف میزدیم یه دستۀ زنجیر زنی پیداش شد. ازش خواستم بریم و نگاه کنیم ... عرض پارک رو با هم طی کردیم و من برای تسلط بهتر، روی جدول جداکنندۀ پارک و خیابون ایستادم. چند قدم جلوتر از سهراب. وقتی دست راستم رو بلند کردم و بازومو  فشار دادم فکرش هم به ذهنم خطور نمیکرد که متوجه دردِ بی امان ِدستِ چپم شده باشه؛ اینقدر صدای طبل و دهل گروهشون زیاد بود که بار اول اصلاً صداش رو نشنیدم. به طرف همون صدای گنگ برگشتم و گفتم چی؟ و بدون اینکه بخوام، خیرۀ چشای جادویی و غمناکش شدم. به طرف من خم شدو  برای بار دوم و  با صدای بلند تر گفت: دستت؟! بطور غریزی دستم رو کشیدم که راحتتر بتونم انکار کنم و حالا میفهمم که با این حرکت چه مهر تأییدی زدم به انچه گفته بود. میدونستم نگران میشه، گفتم نه بابا! خوبم! و دوباره رومو به سمت دسته کردم... اما اینبار، با حلقۀ اشکی که مهمون چشام شده بود...

***
همون شب،چه حس غریبی بهم غالب شد، وقتی کیفم رو که روی شونه ام آویزون بود کشیدی و با نگاهی پر از خواهش گفتی بیا از اینجا بریم.  چقدر خوشم اومد از اینکه تمام اصول من رو رعایت میکردی... خواستی بریم چون تو تنها کسی بودی که میدونست دیدن اون دسته ها من رو درگیر چه خاطره هایی میکنه...چقدر دوستت داشتم و نمیدونستی...
موقع برگشتن خواستی برسونیم، مخالفت کردم، همون کاری که تو هیچ وقت نکردی... وقتی راهمون جدا شد، هنوز به دو دقیقه نرسید که زنگ زدی... من به طرف قرص کامل ماه میرفتم و هردو همزمان داشتیم نگاهش میکردیم... هنوز که هنوزه وقتی ماه رو میبنم یاد تو میوفتم!
هم من میدونم هم تو، که دفتر خاطره های ما برای همیشۀ همیشه بسته شد. چند روز پیش... و هم من میدونم هم تو، که تازه کلنجارهای من برای فراموش کردنت شروع شده...

پیوست۱:با باز کردن آیدی متوجه آفلاین ها شدم اما متاسفانه همشون پرید! نمیدونم مشکل از کجاست که هیچ وقت موفق به خوندنشون نمیشم. اگه کسی کاری داره لطفا از ایمیلم استفاده کنه چون به آفلاین هیچ اعتباری نیست.
پیوست۲: تا شنبه آپ نمیکنم. تصمیم گرفتم روزهای تعطیل اینجا هم تعطیل باشه...

چکش طلایی

یادتون میاد  وقتی داشتین من و هلیا رو همراه خاله میرسوندین خونۀ خاله اینا؟ ساعت از سه صبح هم گذشته بود....  راه نسبتاً کوتاه بود و همه ترجیح دادیم تا خونه پیاده بریم و از هوا لذت ببریم... شما هم باهامون اومدی که مشکلی پیش نیاد... با هم توی خیابون و کوچه های سرد و ساکت راه میرفتیم و حرف میزدیم و آهسته میخندیدیم
توی راه یادتونه رو کردین به طرف من و هلیا و بلند گفتین "شما دوتا طاووس های داییتونین..." چشای زیبا و همیشه خندونت توی تاریکی برق میزد، نگاه عمیقتون رو هنوز به خاطر دارم...
یادتونه وقتی پشت فرمون اون استیشنه آجری رنگ لعنتی نشسته بودین، من و هلیا یکی از آهنگای مایکل رو خوندیم؟؟ چقدر اشتیاق نشون دادی دایی... خواستی دوباره بخونیمش... ما هم خوندیم...
سومین سالگرد رفتنت داره میاد... تصادف با اون ماشین لعنتی همه چی رو خراب کرد...
حتماً از اون بالا می بینی و میدونی که تنها فرزندت، دیروز برای همیشه از شوهرش جدا شد و توی این لحظه های تلخ و سخت، بیشتر از هر کسی دلش تو رو میخواد... تو رو... لطفاً تنهاش نزار........  


داییم قبلنا صافکار بود و اینقدر توی کارش تبحر داشت که آوازه اش توی شهر پبچید که همین عکسش رو توی روزنامه ها چاپ کردن، با عنوان
ارسلان چکش طلایی

دلِ بی کینه

 هیچ وقت از کسی بدم نمیاد. اگه یکی دنیایی بهم بدی کنه همین که میبینمش یادم میره که این یه زمانی با من بد بوده یا بهم ضربه زده! انگار نه انگار موقعی تصمیم گرفتم دیگه باهاش حرف نزنم...
جالبیش هم اینجاست که این فراموشی دست خودمم نیست! یعنی هیچ وقت به خودم نمیگم فراموش کن، بگذر، ببخش یا اینجور حرفا... این فراموشی اتوماتیک اتفاق میوفته بدون اینکه روحم هم ازش خبر داشته باشه...
البته یه چیزی هم هست که تازگیا بهش پی بردم. اگر در آن جواب بی مهری کسی رو بدم و بهش بفهمونم منظورت رو گرفتم، اون موقعست که ناخودآگاه دلم پاک میشه از هر کینه ای! مثل دوره ای که با سهرابی دوست بودم و هر ساعت بیشتر از ساعت قبل بهش وابسته میشدم، چون چیزی نبود که توی دلم باشه و اون بی خبر باشه ازش! اما اگه سکوت کنم و توی دلم نگه دارم به یه غده تبدیل میشه که دردش همیشه توی سینه ام میپیچه.
مشکل من با بابام زیاده. دلیلش اینه که اصلاً حرف هم رو نمیفهمیم. البته بهتره بگم من حرف اون رو نمیفهمم. چون اون تاحالا چیزی از من نشنیده که بخواد بفهمتش یا نه... هرگز هم جواب بی مهریا و زورگویی هاش رو ندادم... همیشه سکوت کردم چون جایی برای جواب دادن نبود... شده بعضی وقتا علی رغم میل باطنی بابا یه چیزایی بهش گفتم و خودم رو خالی کردم اما یکی دو بار نتونست برام تخلیه روانی بشه و آرومم کنه. الان که فکرش رو میکنم میبینم خیلی وقتا هم سکوت کار خوبی نیست... وقتی آدم میبینه یه چیزی تو گلوش گیر کرده باید حرف بزنه و خودش رو سبک کنه. و اگه این کار رو نکنه، نتیجه اش میشه منی که از هیچ تنابنده ای روی زمین دلخور نیستم، الا بابام!!!

 

دورترین، اما نزدیکترین!

میدونستم وقتی صورتم آرایش نداره به نظرش قشنگتر میام، قبلاً بهم گفته بود. به همین خاطر وقتی میومد اصلاً آرایش نمیکردم یا اگه میکردم اینقدر سبک بود که به چشم نیاد. اینبار هم کرم مرطوب کننده تنها پوشانندۀ صورتم بود.
 کنارش نشستم و بازوهای سفتش رو توی آغوشم فشردم. همون دستای زیبا و پرقدرتی که بارها خودم رو پشتشون قایم کردم، دستایی که حکم یه پناه امن رو برام داره،  اما با تشویشی که از رفتنش داشتم... توی دلم یه خروار غم ریخته بود که فقط اون میتونست توی نگاهم بخونتش. از چشاش فرار میکردم یا وقتی جلوش رژه میرفتم، نیشم تا بناگوش باز بود تا شاید یه کوچولو از بیروحی صورتم رو بپوشونه.
 گوشیش رو که به صورتم نزدیک کرد و نور فلاش چشممو زد فکر نمیکردم تصویر، بار ِ اندوهِ نگاهم رو نشون بده... عکسی که در اولین نظر مبهوتی و شکستگی توش موج میزنه و گمون کنم هیچ آرایشی نمیتونه این خستگی رو ازش بگیره... دلخور شدم با دیدن اون چشمها روی زمینۀ یک دست سفید قشنگ که دیگه بشاش و خندون نیست و به جای اینکه مثل گذشته ها چشای من به سایه و ریمل و خط چشم زیبایی ببخشه، باید منتظر باشه تا اونا لطفی کنند و این همه خستگی رو پشت رنگهاشون پنهان کنن...
چقدر دلم محبت پدرانه اش رو میخواد با یه گریۀ سیر توی بغلش، شاید که این بغض لعنتی سرباز کنه و راحت شم.