بازی

 از طرف اینمنم، به یه بازی وبلاگی دعوت شدم(مچکــــــــرم اینمنم). باید پنج نکته از شخصیت خودم بنویسم که خواننده هام ازش بی خبر هستن. کار سختیه، ولی یه جورایی هیجان انگیز به نظر میاد...

یک- روی یه قضیه ای بیش از اندازۀ طبیعی و نرمال حسّاسم. اینکه کسی (دوست یا دشمنش فرقی نمیکنه) مریض باشه و درد بکشه... بدجوری بهم میریزم و هرگز هم موفق به اخفای این حس نمیشم... اصولاً افراد بیمار رو هم بیشتر از افراد سالم میبوسم!!
زمان زیادی نگذشته از آخرین باری که چشم یکی از دوستای عزیزم دچار مشکل شده بود و اینقدر بهش گیر دادم که چرا پیگیری نمیکنی و این حرفا تا اینکه آخرش دعوامون شد و مدتی با هم قهر بودیم!

دو- گفتم قهر، یه چیز دیگه هم یادم اومد. هنوز که هنوزه، قهر کردن رو دوست دارم. چون تا قهر نباشه آشتی ای در کار نیست! وقتی با کسی قهر میکنم دلم بیشتر براش تنگ میشه! خاطراتش رو بیشتر توی ذهنم مرور میکنم و بیشتر قدرش رو میدونم!!!!!!!! (گیر ندین که: یه چیزیه تو مایه های مرده پرستی و این حرفا! این دوتا هیچ ربطی به هم ندارن. بعله.)

سه- اگر کسی در حقم، به ناحق بدی کنه، واقعاً یادم میره که باید دوستش داشته باشم! قلبم از هر گونه مِهر و توجهی بهش خالی میشه و میره توی لیست سیاه... اینقدر اونجا میمونه که یا بگه ببخشید یا من یادم بره که چیکار کرده!

چهار- مطمئناً خواننده های من نمیدونن که عاشق آدمای تحصیلکرده و به روز و عینکی و فشن! هستم. (در مورد پسرها ریش زیر لب اجباریه[لطفاً با ریش بزی اشتباه نشه]).

پنج- یه کاری که متأسفانه یا خوشبختانه، هرگز و هرگز و هرگز نتونستم انجامش بدم تظاهره... مثلاً اگه از کسی ناراحت باشم، تحت هیچ شرایطی نمیتونم وانمود کنم دلخور نیستم و مثل قبل باشم باهاش. و تا زمانی که مشکل کاملاً حل نشه همچنان توی لاک دفاعی بسر میبرم...

خب. حالا پنج نفری که به بازی دعوت میکنم :
گوریل فهیم ، ماه مون ، زیگزاگ ، آورا و شبگیر

اجازه هست من یه بخش کوچولو به این بازی اضافه کنم؟ اینکه پنج نفر از ثابت ترین و نکته سنجترین خواننده هامو که فکر میکنم شناخت قابل توجهی نسبت به من پیدا کردن رو معرفی کنم، تا هر کدوم یکی از بارزترین خصوصیاتی رو که توی من سراغ دارن بنویسن (بدون کوچکترین تعارفی)
عمو کول؛ اینمنم ؛ 71؛ عماد و پورپدر.

دو راهی

 بین دوراهی موندم. از یه طرف دلم میخواد همینجا، دقیقاً همینجا با همین یوآراِل بمونم و بنویسم، از طرف دیگه یه خرمگس هایی پیدا شدن(توی دنیای واقع) که جز آزار و اذیت کار دیگه ای بلد نیستن. درست مثل همسایه های بیکار و فوضولی که کار و زندگیشون رو ول میکنن و بیست و چهارساعته توی پله ها سرک میشکن تا بفهمن کی رفت و کی اومد! این خرمگس ها هم میخونن که به خیال خام خودشون آمار من دستشون بیاد که به موقعش برگ برنده شون رو، رو کنن...
هر چی فکر میکنم این 65 آدرس وبلاگم رو خیلی دوست دارم... کامنت هامو از اولین پست تااااااا آخرین پست... ارزشش رو داره به خاطر یه آدم بی ارزش از دنیای با ارزشم بگذرم؟!
بیشتر به موندن فکر میکنم... به اینکه بدون ترس و خودسانسوری، مثل همیشه، با شجاعت ِتمام خود واقعیمو بنویسم و هر موقع صداشونو شنیدم بی خیال از کنارشون بگذرم... ولی بعضی وقتا که جسارتشون از حد به در میشه، میبینم موندن فایده ای نداره باید وبلاگ کشی کنم و اینبار به هر کسی اعتماد نکنم....... حتی یه جا هم رزرو کردم که اگه مجبور به رفتن شدم، بنگاه به بنگاه دنبال آشیونه نگردم...
می بینین آدمای بی جنبه، چقدر دردسر سازند؟

 

دنیای بچّگی

مثل همیشه وسط اون میدون بزرگ پر از کبوتراییه که به زمین نوک میزنن و دونه میچینن... همینکه بهشون نزدیک میشیم، آریا(پسرخالۀ سه ساله ام) دستم رو به یه طرف دیگه میکشه و با صدای بلند میگه: وای وای، دلا بیا اینور، اونجا نرو!!! برداشتم اینه که بچه از دیدن کبوترایی که آروم روی زمین راه میرن و با دیدن یه دونه به زمین نوک میزنن ترسیده و میخواد ازشون فاصله بگیره! بهش میگم: آریا کبوتر که هیچ آزاری بهت نمیرسونه! چرا میترسی ازشون؟ جواب میده: نمیترسم، ولی اگه ما بریم نزدیکشون اونا میترسن و پرواز میکنن ولی هنوز غذاشونو کامل نخوردن، اونوقت دیگه گشنه میمونن..........

زمانی، تنها برای خودم!

 دَم دمای غروب، با پوشیدن پالتو، دستکش چرمی، شال و ... تنم رو برای کنار اومدن با یه هوای سرد آماده میکنم. توی چشام یه خط مشکی میکشم و با ریمل سیاهی ِ مژه هام رو غلیظ تر میکنم. رژ گونۀ بژ رو برمیدارم و به گونه هام میکشم تا کمی برجستگیشونو بیشتر کنه. کتاب رو میگذارم توی کیفم و از خونه میزنم بیرون. توی راه آهنگ مورد علاقه م توی گوشم گوم گوم میکنه و بر خلاف لپای گل انداخته ام، دلم گرم میشه...

چقدر احتیاج داشتم به دیدن همین چند تا ماشین و درخت و آدم! میشینم روی یکی از صندلی های دور میدون. جلوم فواره های یه حوض بزرگ در حال رقصیدنه و صداشون کلی آرامش بهم میده. بعد از گذشت چند دیقه دستای همیشه گرمم سرد سرد میشه و این سرما تا عمق جونم نفوذ میکنه... خب... حالا باید چیکار کنم؟
از نزدیکترین دکّه یه پاکت سیگار مالبرو لایت میخرم و میرم توی یه کافی شاپ. پشت به تمام جماعت میشینم و به پیشخدمت سفارش یه هات چاکلت میدم... از روی میز، زیرسیگاری رو سمت خودم میکشم، سیگار رو روشن میکنم و کتاب میخونم. اینجا گرمه گرمه و یه موزیک ملایم در حال پخشه که حضور ذهنم رو موقع خوندن کتاب بیشتر میکنه... به یه دوست عزیز زنگ میزنم که چند دیقه ای توی بزم یه نفره ام شریکم شه. گوشی رو قطع میکنم و میزارم کنارم. حالا دوباره من شدم و کتاب و بوی سیگار رو شکلات داغ...

.

بالاترین دست در دوستی

 توی یه جنگل(زندگی) با وجود تمام خطراتش قدم برمیدارم در حالیکه چشام بسته ست و کوچکترین دیدی نسبت به موقعیتم ندارم... توی تمام این مسیر نه نگرانم و نه آشفته! با خیال راحت و لبخند عمیقی که گوشۀ لبمه، گامهای بلندی به جلو برمیدارم، به صدای آواز پرنده هاگوش میسپارم و نسیم خنک و پاکیزه ی جنگل رو استشمام میکنم... از هر موجودی هم که باهام برخورد میکنه استقبال میکنم و فقط حاشیۀ چشم بندم رو بالا میزنم، و برنامۀ یه دوستی همیشگی رو باهاش میریزم! به همین راحتی! این سرسپردگی رو دوست دارم... این ایمان رو که جلوتر از خودم حرکت میکنه و هرچند وقت یه بار یه موج انرژی به سمتم میفرسته که از قبل مطمئن تر و مصمم تر گام بردارم خوشم میاد...
نمیتونم درک درستی نسبت به اتفاقات در حال وقوع داشته باشم پس به چشم بندم دست نمیزنم و همچنان آرام و مطمئن قدم برمیدارم... تمام این آسوده خیالی ِ من، از وجود دست بزرگ و قدرتمندی نشأت میگیره که یکی یکی موجودات شرور و خشن رو از سر راهم بر میداره و مسیرم رو پاکسازی میکنه...
حالا من میمونم و یه جنگل امن با یه عالمه موجودات دوست داشتنی که هر کدومشون یه حسن بزرگ برام دارن با یه دست که جلوتر از من حرکت میکنه، بهترین گزینه ها رو برام انتخاب میکنه و بهترین لذتها رو بهم میچشونه....

مدتیه که این جریان برای خودم عادی شده ولی برای کسایی که به تازگی ازش با خبر میشن عجیب به نظر میاد و حتی گاهی باورنکردنی!
برای خودم اسمش رو گذاشتم قانون من؛ این قانون میگه: تمام کسایی که به هر طریقی باهام آشنا میشن، آدمای خوبی هستن وگرنه کمتر از ده روز حذف میشن و کنار میرن....