زندگی ِمن


سالهاست که برای فهمیدن ِ دوست داشتن‌ات، چشمم به دهانت نیست... وقتی با شیدخت کلاغ‌پر بازی می‌کردی که صدایش بلند نشود، یا وقتی چهاردست‌وپا به اتاق‌خوابمان آمد و با لحن کودکانه‌اش صدا زد: مامـــّـا، من بیدار بودم و از زیر چشم می‌دیدم که انگشت اشاره‌ات را روی لبهای کوچکش می‌گذاری و با صدای آهسته می‌گویی "سسس! مگه نمی‌بینی مامان خوابه!" اینها یعنی دوستم داری! وقتی به اتاق خنکمان سر میزنی و پتوی دونفره‌مان را که از رویم پس زده‌ام تا شانه‌هایم بالا می‌کشی و گونه‌ام را می‌بوسی در حالیکه فکر می‌کنی واقعاً خوابم، یعنی دوستم داری! با رفتارت به من زندگی می‌بخشی مَرد! زبانت را می‌خواهم چکار؟!

ادامه نوشته

فاصلۀ بد و بدتر!

جلوی دستگاه ATM یه موتور سوار و ترکِش، کیفم رو زدن و چند متر روی زمین کشیده شدم و غلت خوردم. تمام دست و بالم، و پاهام زخم و کبود شد طوریکه هر بار برای سجده، زانوی زخمی‌ام رو روی زمین میذاشتم، بی‌اختیار یه آی گنده از دهنم  بیرون می‌پرید و من توی دلم هزار بار خدا رو شکر می‌کردم که همون لحظه در حال مکالمه بودم و در نتیجه موقع پرتاب من، گوشی هم شیرجه زد توی جوب ِ آب، و همینطور کیف پول دستم بود، که کارت عابر رو بذارم توش. تمام عکسهای آتلیه‌ام و یه عالمه عکس و فیلم توی گوشیم داشتم که اگه دزدیده می‌شد نمیدونم چند ماه باید با کابوس از خواب بیدار می‌شدم و همینطور کیف پولم که مدارک گواهینامه و کارت‌دانشجوئی و... توش بود! دلم می‌خواست به تمام شهر شیرینی بدم به خاطر این اتفاق!
هنوز نمیتونم دستم رو بالا ببرم و زخمای تنم هم خوب نشده، اما همش دارم خدارو شکر میکنم که در کنار این زخمها و دردها یه ذهن و روح ِ آروم و به دور از اضطراب دارم...

پیوست: دوستان لطفاً حواستون جمع باشه همیشه! من فکر می‌کردم اینجور اتفاق فقط برای همسایه‌ست! ولی واقعیت اینه که نیست!

مادر، خود ِ بهشت است.


می‎‌گفتن زندگی سختی داره، بالا پایین داره! اما من هیچ‌وقت باورم نمیکردم... ولی امروز فهمیدم، یکی از سختیهای زندگی، اینه که روز مادر باشه و کنار مادرت نباشی...

دوم خرداد نود...

بیست و پنج پُر شد و وارد بیست و ششمین سال زندگیم شدم.
ممنونم از تمام کسائی که بهم تبریک گفتن و هنوز نگفتن ولی قراره بگن
سپاسگزارم از دوستائی که تا مدتها ازشون خبری نبود ولی امروز یکی‌یکی پیداشون میشد و کلی خوشحالم کردن...

و این اولین گلیه که بهم کادو دادن

 

می‌ترسم از کسانی که عاشق کردن را خوب بلدند، اما خودشان هیچ‌وقت عاشق نمی‌شوند...

ادامه نوشته

برای ثبت.

بچه که بودم، شیطنت از سراپای وجودم می‌ریخت. محال بود روزی به شب برسد و دستی، زانویی، آرنجی چیزی زخمی نشده باشد. اما آن موقع‌ها دردهایم درمان داشت. اگر طوری میشد، مادرم نمیرفت مثلاً در را اَت کند تا دل من خنک شود؛ از یک طرف با خشونت میانۀ خوبی نداشت و از طرف دیگر، شاید میدانست از همان بچگی دوست نداشتم گریۀ بخاری‌ای که مرا سوزانده بود، یا دری که بسته شد ولی دستم بینش مانده بود را ببینم... اما یک راه‌حل درست و درمان داشت... جای کبودی و درد را می‌بوسید! اولش می‌گفت: «گریه نداره که مامان! بیار بوسش کنم تا خوب شه!» دستم را جلو میبردم، پلکهایش را روی هم می‌انداخت و لبهایش را روی جائی میگذاشت که با چشمهای گریان نشانش دادم. خوب میشد! واقعاً خوب میشد و هیچ اثری از آن درد وحشتناک چند لحظه قبل باقی نمی‌ماند! به دقیقه‌ای یادم میرفت کِی زمین خوردم یا کِی دستم سوخت!!
مادرم، یادم داد اگر روزی پای کودکی را به این دنیا باز کردم، چطور زخمهای تنش را التیام بخشم...
بعضی از قانونهای کوچک زندگی، باارزش‌تر از آنند که روزی فراموششان کنیم.

یک سئوال


چرا می‌گویند «عمر، دستِ خداست!» در حالیکه، عده‌ای می‌توانند به راحتی حکم ِ مرگ را برای انسانی صادر ‌کنند؟
و چرا می‌گویند «سر عمر پوشیده‌ست»؛ باوجودیکه آن عده قادرند با یک امضا، تاریخ ساعت حتی دقیقه و نوع مرگ ِ یک انسان را تأیید کنند؟!

 

خدایا، لطفاً خودت هم اعتراف کن که گاهی اوقات، اگر بعضی‌ها دلشان بخواهد، نه عمر دستِ توست و نه سرش پوشیده است!

پنج‌شنبه، هشتم اردیبهشت، ساعت 1:35 دقیقه عصر

مرا ببخش اگر دیروز، حالم خرابتر از آن بود که بتوانم گوشی ِ تلفن را از بانو بگیرم و بگویم سلام! بگویم چطوری پسر؟ و برایت تعریف کنم که وقتی روبروی خدا می‌ایستم، تک‌تک سلولهای وجودم، رنگ التماس و خواهش میگیرند برای رهایی‌ات... نتوانستم بگویم نگو "حلالم کن!" -که حتماً می‌گفتی-. نتوانستم بگویم ممنونم به خاطر تمام لحظه‌های خوبی که از درکنارت‌بودن نصیبمان شد... میدانی؟ این بغض فروخورده و همیشه‌همراه، ناغافل  می‌ترکید، هق‌هق گریه‌ام تا آسمان هفتم میرفت و رسوا میشدم... من دوست نداشتم بگوئی "گریه نکن!" انگار که میدانی این اشکها برای چیست...
روز تولدت آمد و رفت و تو غمگین بودی... چهارشنبه‌سوری آمد و رفت و تو تنها بودی... عید نوروز... سیزده‌بدر... وای از سیزده‌بدری که آمد و تو سردت بود... و تو تمام روز لعنتی‌ات را به یاد سال گذشته‌ای که در کنار ما بودی گذراندی...
با شنیدن هر آهنگی، مژه که بر هم میزنم اشک‌هایم چندتا چندتا میریزد... دستهای مشت‌شده‌ام را آنقدر فشار میدهم که چند ثانیه بعد جای زخم ناخن‌ها روی کف دستم پیداست...
آنوقت تو انتظار داری بعد از چند ماه، بتوانم گوشی تلفن را دستم بگیرم و بگویم همگی خوبیم؟ یا بپرسم چطوری و به دروغ بگوئی خوبم؟ -در حالیکه همه میدانیم خوب نیستی- ؟!
حرف رفتن را نزن مَرد! از ماندن بگو! از اینکه خدا پناهت است! از اینکه می‌بخشد... از اینکه دعا می‌کنیم، از اینکه مستجاب می‌شود... از اینکه میمانی!... مثل مَرد مُردن را نگو! برای دل ِ نگران ِ ما هم که شده، از مردانه زندگی کردن حرف بزن جوان!
حال و روزمان را ببین... در کنار لمس ِ تمام این دردها، با همسر مغموم و بیمارت چه کنیم؟... آنوقتها، روی کادوئی که بمناسبت تولدش گرفته بودی نوشتی: "تقدیم به تک‌ستارۀ قلبم." باید مراقب تک ستارۀ قلبت ‌باشیم... اما توئم هوای این تک‌ستاره را داشته باش! لانه‌اش قلب توست! مبادا روزی نتپد! نیاید روزی که از تپش بازایستد!!!!!!!.................


بریدن و رفتن، یکطرفه نبود! هم من خواستم و هم تو. هر دو به این نتیجه رسیدیم که رفتنمان بهتر از ماندنمان است! پس چرا بی‌هوا به خوابم می‌آیی و جای رژلب روی لیوان آبی را که سر کشیده‌ام می‌بوسی؟

رسم زمانه


زلال که باشی سنگهای کف رودخانه‌ات را می‌بینند، برمی‌دارند و نشانه می‌روند دُرست به سوی خودت!

مکالمه با خدا، به همین راحتی

حوصله‌م سر میره از بس حرف زدم و جواب نشنیدم... ازش می‌خوام یه چیزی بگه! چشام بی‌هدف می‌چرخه و نگاهم روی این بیت شعر ثابت می‌مونه که: «تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم!» 
لبخند میزنم... سپاسگزارم که من رو عزیز خطاب کردی...

 

پیوست: امسال رو با یه عالمه احساس خوب و مثبت شروع کردم. مطمئنم سال خوبی خواهد بود.

سرسپرده...

یادت هست؟ ما همیشه نقطۀ عطف داشتیم... گاهی اوقات نقطۀ عطف را ما پیدا میکردیم و گاهی، نقطۀ عطف ما را... وقتي لقب تو شد «آقای عشق» و لقب من «خانوم ِنفس» یکی از بزرگترین نقطه‌عطفهایمان را کشف کردیم... یا وقتی صدایت کردم "آرشام!" و تو به جای بله یا جانم، گفتی "آرشام؟"؛ يا آن روزي كه با تو دعوایم شده بود و از شدت ناراحتی مشتهای ظریف و کوچکم را به سینه‌ات مي‌كوبیدم و اشک می‌ریختم با پنجه‌ي دستِ مردانه‌ات مشتهای بی‌جانم را پس زدی و در یک چشم بهم زدن مرا بین حصار بازوان نیرومندت -که سهم من بود- حبس کردی...
حرفهای بینمان که جدی‌تر شد، با وجودِ تمام این لحظه‌های ناب، باز هم می‌ترسیدی که در زندگی مشترک چیز جدیدی برای هم نداشته باشیم... می‌ترسیدی دچار روزمرگی و عادت و تکرار شویم و از عشق و هیجان این روزها خبری نباشد... اما من نترسیدم... ايمان داشتم که روزگار با ما مهربانتر از این حرفهاست!
حالا هم آمدم چیزی بگویم و بروم... آمدم بگویم خیالم راحت شد که حتی بعد از گذشت مدتهای مدیدی از ازدواجمان، فهمیدی که هنوز نقطۀ‌عطف وجود دارد حتی اگر نشماریمش یا آن را برای هم تکرار نکنیم...  وقتی دستت را روی شکم ِ برآمده‌ام گذاشتی و یک موجود فسقلی به آن لگد زد، نقطۀ عطف را پیدا کردی...

بوسۀ آسمانی

بیشتر از هفت هشت سال است که  از آن روز می‌گذرد... نزدیک غروب، مجتمع تجاری ِ بوستان پونک ، من، عموحمید و مادربزرگ... عمو حمید بعد از مدتها به ایران آمده بود و نوبت تفریح عصرمان. یادم نیست مادربزرگم چه دید که رو به پسرش گفت ببین! اینجا همه با زن و نامزد و دوست‌دخترهایشان می‌آیند و می‌روند... اما من پیر شدم! از کنار من برو آنطرف‌تر و راه بیا!
این صحنه تا ابد در ذهنم خواهد ماند که عمویم روبروی مادربزرگ ایستاد و مانند کسی که در نماز به خدا سجده میکند، زانو زد، دستها را روی زمین گذاشت بوسۀ آرامی بر کفشهای مادر زد...

ادامه نوشته

آن‌همه عشق، این‌همه دلتنگی...

بعضی وقتها، حضورت، چنان حس زندگی را به سراپای وجودم می‌ریخت که هیچ کلامی نمی‌توانست مراتب خلوص و سپاسم را به تو نشان دهد... مرسی، ممنون، متشکرم و امثال اینها خیلی کم بودند... و برای من، لحظۀ قشنگ ِ این اتفاق آنجا بود که تو می‌دانستی هیچ تعارف یا مبالغه‎‌ای در میان نیست... آنوقت چند قدم دورتر از تو می‌ایستادم، دو سوی دامنم را به دو طرف می‌کشیدم، یک پایم را پشت دیگری میگذاشتم و با زانوهای خم، سرم را به احترامت پایین می‌آوردم... و به گفتۀ خودت، عشق را میدیدی...
اما حالا که نیستی، بگو اینهمه دلتنگی را چطور با بندبندِ وجودم نمایان کنم تا ببینی؟ گفتی آن‌همه عشق را دیدی... حالا بگو این‌همه دلتنگی را چطور نشانت دهم؟!...

...

ادامه نوشته

از نوشته‌های درفت شده.

هر قدر زمان میگذره و بزرگتر میشم، بیشتر به این نتیجه میرسم که زنها به عشق و زندگیشون پایبندتر و برای لحظه هایی که با همسرشون گذروندن حرمت بیشتری قائلند تا مردها!
خودِ من، برای شروع و ادامۀ رابطه‌ای که به نظرم ارزش  «دوست داشتن» و  «گذشت» رو داره از چیزی دریغ نمیکنم و اگر نهایتاً با شکست مواجه بشه، حداقلش اینه که افسوس نمیخورم کاش فلان کار رو نمیکردم و بیسار حرف رو نمیزدم! وقتی که تموم شد، تموم شد...
حالا، چند روزه که یه آهنگ ِ محشر و  با یه شعر ِ پنج بیتی از صبح تا شب همنشین لحظه‌هام شده و کلمه به کلمه‌ش رو میفهمم... شعر ِ این آهنگ، از احساس زنی گفته که تا جایی که قدرت و جون داشته از رابطه‌ش محافظت کرده و حالا که تمام تلاشش بی‌نتیجه موند خودش رو در مرتبه‌ای میبینه که باید بگذاره و بگذره و بخاطر قبول ِ جدائی، در آینده هیچوقت پشیمون نخواهد شد...
وقتی میگه "اگه میموندی این روزا، یه جور دیگه سر میشد، نه گریه جاتو پُر میکرد..." یه جورایی دلم میگیره... با اینکه جدا شده، هنوز عشق هست... هنوز دوست داشتن هست... و تنها چیزی که از بندش رها شده افسوسی ِ که ممکن بود بعدها به سراغش بیاد و گریبانش رو بگیره...  

لینک دانلود آهنگ طلاق- UMA
پیشنهاد میکنم، قبل از دانلود این آهنگ ِ محشر، اینجا رو ترک نکنید!

تن‌لرزه گرفتم؛ خسته شدم از شنیدنِ فریادهای  "مرگ بر"  
دلم زندگی میخواد...

تیری در تاریکی

برای اولین بار دلم میخواد توی این مسابقه (جشنواره وبلاگهای برگزیده بانوان) شرکت کنم! 
نه اینقدر خوب می‌نویسم که انتظار خاصی داشته باشم و نه اونقدر خواننده دارم که امیدوارم کنن. فقط یه هوسه که افتاده به جونم... دلم میخواد مزه‌اش رو بچشم! همین!

آرام ِ جان

تا دختر نباشی و تنها ... تا تاریک نباشد و خلوت، نمیتوانی بفهمی چه حس خوبی‌ست فردای آن روز لعنتی، سبکبال و مطمئن، در کنار مردی قدم برداری که به اتکای وجودش خبر از هیچ مزاحمی نیست... یکی مثل همان مزاحم دیشبی، که بی‌محابا لبهای کثیفش را بر روی گونۀ لطیفت گذاشت و لرزه بر تمام وجودت انداخت....
تا دختر نباشی و تنها، این نوع مرگ را هرگز نمی‌فهمی...

الایران!!!

- عربی یا ایرانی؟
- بنده ایرانی‌الاصل هستم!!!!

 

 

 

 

ادامه نوشته

بیست و نه!

inbox اش رو باز میکنه و برام میخونه:
«عجب دنیائیه...
قلب منه،
مال منه،
تو سینۀ منه،
اونوقت واسه تو میتپه!!!»
میگه: "هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم، مطمئن بودم یه پاکت‌نامۀ زرد رنگ روی صفحۀ گوشیمه با همین مضمون... خیلی وقتا، «عجب دنیاییه...» اولشو که می‌دیدم حذفش میکردم از اینباکسم..."
چشای اشک‌آلودش رو از روی گوشی بلند میکنه و بهم خیره میشه و با بغض ادامه میده: "اگه دیگه قلبش نتپه، اونموقع من چیکار کنم؟!!!..." و مثل همیشه گریۀ بیصدا..

بیشتر آدما همینطورند... قدر چیزی رو نمیدونن مگه از دستش بدن، یا احساس کنن که دارن از دست میدنش...

ببار اِی برف...

توی اتاق ِ سرد، زیر پتوی گرم شبم رو به صبح میرسونم... به اندازه ی یه شکاف از چشامو برای دیدن ساعت باز میکنم... عقربه‌ها، هشت و  پنجاه‌وپنج دقیقه رو نشون میده... یادم میاد هفت‌هشت سال از نعمت شفاف دیده شدن ساعت دیواری محروم بودم و باید تار بودن صبحم رو تا شستن صورت و گذاشتن لنزها تحمل میکردم... با خوابالودگی دنبال گوشی میگردم. کنار بالشمه... قفلش رو باز میکنم و تنها اس‌ام‌اس ِ دریافتی رو میخونم... از یه دوست قدیمیه با این مضمون: «پاشو برفا رو ببین».
 گولۀ انرژی میشم و در کسری از ثانیه میپرم جلوی پنجرۀ اتاق... زمین، سفیده سفیده... همونی که من دوست دارم...

بابت سه چیز خوشحالم... هوای سرد، برف بازی، و اینکه دوستم یادش بود که چقدر دیوونۀ برفم! :)
شب حاضر میشم و میرم دور ِ میدون ِ نزدیک خونۀ مادربزرگ... روی برفا دراز میکشم و دست و پامو باز میکنم تا روی برفا طرح یه فرشته بیفته... حالا روی زمین یه عالمه فرشته‌ست...


آدم برفی، ساختِ دستِ خودم



بوس + ه !

تا حالا دقت کردین که جملۀ "بیا، میخوام بوسِت کنم"، چقدر متفاوته با جملۀ "بیا میخوام ببوسمت!"

بعداً اضافه شد: در ادبیات ِ من، «بوسه» مخصوص زوجهایی با روابط عاشقانه است، و «بوس»، برای بقیه!!!

- بانو(مادربزرگم) با نگاه تعجب‌آمیز به قبض برق و قیافۀ حق‌به‌جانب: آخه چرا باید اینهمه پول برق بیاد؟ حالا میرم پرینتش(!) رو میگیرم، معلوم میشه مال چیه!

جایی برای تنفس...

دلم میخواست به جای این ساختمونهای همسایه که سر به فلک کشیدن، چند قدم اون‌ورتر، خونۀ ویلایی‌ه آجرچین ِ زیبایی وجود داشت که برای رسیدن به در ورودی، باید از سنگفرشی میگذشتم که دو طرفش رو باغچۀ سرسبز و زنده‌ای احاطه کرده‌بود.... در میزدم... پیرزن موقر و خوشپوشی در رو به روم باز میکرد و به داخل دعوت میشدم... می‌نشستم روی صندلی ِ میز دونفرۀ آشپزخونه‌اش و قهوۀ اسپرسو می‌خوردم... باهاش حرف میزدم و خودم رو خالی میکردم... و حرفاشو میشنیدم بدون اینکه حتی اسمم رو بدونه یا اسمش رو بدونم...

 

...

...!

اونجایی که هستی، میشه صدای اذان رو شنید؟
صدای الله اکبر میاد... دعا میکنم خدا زندگی رو بهت ببخشه... دعا میکنم... کاش تمام این روزا خواب باشم... کاش همه چی دروغ بود... کاش تو همونی بودی که می‌گفتی هستم... همونی بودی که می‌دیدم... نه این آدم...

 تنهائی... سَرده... غمگینی... تاریکه... اما، تولدت مبارک!

دیروز، برو و برنگرد!

گذشت... اما چه گذشتی؟ از عصرش، ساعت به ساعت دلم ریخت و چشمم خیس شد و دست چپم ضعف رفت... 
منی كه هميشه با دیدن تیتراژ برنامۀ رنگین‌کمونه -برنامۀ کودک شبکه پنج- با لبخند شونه‌هامو تكون‌ ميدادم و بشکن میزدم، و حتی گاهی بلند میشدم میرقصیدم امروز با دیدنش اشک از روی گونه‌هام سُر ميخورد و میریخت... و فکر میکردم که این شعر چقدر غمگینه!!!
فقط نوشتم تا ثبت بشه این لحظه‌ها... با اینکه خیلی تلخ و زشتند... با اینکه گلو رو هم میارن از درد... با اینکه هیچ حرفی باقی نمیذارن جز تقاضایی برای فرستادنِ انرژی ِ مثبت...

آهنگ برنامه رو میتونین از اینجا گوش کنین...

نامه‌ای از تو، روی کنسول، کنار آینه، جلوی شمعدان...

نقطه ضعفت را می‌شناختم! می‌دانستم از جدا کردن رختخواب تحت هر شرایطی متنفری... یادم هست می‌گفتی اگر ناراحت بودی، پشتت را بکن و بخواب؛ اما حق نداری تختمان را ترک کنی!! راستش را بخواهی آنقدر عصبانی بودم که فقط دنبال بهترین راه برای بیشتر درآوردن حرصت می‌گشتم! و در دلم عروسی بود وقتی دیشب، جلو چشمان بهت‌زده‌ات، بالشم را برداشتم، از اتاق رفتم بیرون و خودم را پرت کردم روی کاناپه...
ولی حق با تو بود... وقتی به من یادآوری می‌کردی که همیشه در آغوش کشیدن و بوسیدن و "دوستت دارم!" گفتن برای نشان دادن محبت و علاقه کافی نیست! این را امروز صبح، رأس ساعت ۶:۳۰ دقیقه فهمیدم... وقتی مثل همیشه، اتوماتیک چشمانم باز شد برای آماده شدن و رفتن سر کار... و تو را دیدم... پایین همان کاناپه‌ خوابیده بودی... نزدیک من! و موهای ابریشمی‌ات دورتادورَت را گرفته بود...  تا از خانه بیرون آمدم ده بار بالشت روی پارکت سُر خورد و از زیر سَرَت دَررفت!!
بهترین راه را برای آشتی انتخاب کردی... "دوستت دارم" ِ اینبارت آنقدر بلند بود که مطمئنم تا آخر عمر در گوش و ذهن و دلم باقی خواهد ماند...
راستی، یادم رفت سلام کنم. سلام!

تراشکار ِ یک‌چشم!

دیروز کارگاه خراطی داشتیم. باید یه چوب به شکل مکعب مستطیل رو به چیزی شبیه وردنه -باکمی تفاوت- درمیاوردیم و تحویل استاد میدادیم. از کلاه ایمنی استفاده نکردم چون پشت موهامو با این کلیپس‌ گنده‌ها می‌بندم و به همین خاطر کلاه روی سرم چِفت نمیشه... شروع کردم به تراشیدن چوب با احتیاط کامل.... وسطای کار، وقتی به قول بلدالملک داشتم اوج می‌گرفتم و دقتم باید بیشتر میشد، نفهمیدم چطور شد که سرم پایین رفت و یه مشت تراشه‌ی بی‌پدرمادر ریخت توی صورتم... بله دوستان... چنین شد که سیل اشک از چشام راه گرفت و شد یه تیکه خون! استادمون گفت سریع برو بهداری ِ دانشگاه! هوا تقریباً تاریک شده بود و تمام راه کارگاه تا بهداری رو کورمال کورمال دویدم. چند سال پیش عمل لازک انجام داده بودم و تمام ترسم از این بود که نکنه مشکلی برای چشمم پیش بیاد...
خلاصه رسیدم به بهداری و رفتم بخش اورژانس. اونجا یه خانوم و آقا نشسته بودن چائی میخوردن و میخندیدن. در باز بود. آهسته در زدم و رفتم تو. خانومه که نسبتاً تپل بود و تنها آرایشش یه خط غلیظ آبی زیر  چشم بود یه  نگاه به سرتاپام انداخت و گفت چشمت چی شده؟ روپوش کار تنم بود و از نوک سرم خاکِ چوب ریخته بود تا روی کفشام! گفتم تراشه پرید توش! و تندتند سیل ِ اشکی رو که از چشام جاری بود پاک میکردم... شما حدس بزنین چی گفت؟؟؟ توی اون یه دونه چشم سالمم زل زد و گفت: ما دیگه این کارها رو انجام نمیدیم. باید بری بیمارستان الغدیر (نزدیکترین بیمارستان به دانشگاه). گفتم: من الان توی بهداری وایسادم اونوقت نمیخواین کمکم کنین ا! با این اوضاع چطوری تا اونجا برم؟ انگار اصلاً نشیند من چی میگم و دوباره حرف خودش رو تکرار کرد. ولی مردمیانسالی که کنارش نشسته بود، وسط حرفش گفت برو توی اون اتاق منم الان میام...
چند دیقه بیشتر طول نکشید که تراشه رو دراورد و من قدر سلامتی رو بیشتر فهمیدم...
توی اون شرایط، من به کمک احتیاج داشتم و این رو هر کسی میفهمید! توی مسیر بهداری، دو تا از بچه‌های دانشگاه که همدیگه رو نمیشناختیم، گفتن اجازه بدین تا یه جایی همراهیتون کنیم! اونوقت خانومی که توی بهداری ایستاده بود، غیرمستقیم به من میگفت کور هم شدی شدی، کلاس ما بالاتر از تراشه درآوردنه!!!!

سال نو مبارک

شب بود. داشتم از محلۀ ار‌منی‌ها میگذشتم که وسط یکی از کوچه‌ها، خیره شدم به پنجرۀ طبقه چهارم... از دیدن اون منظره لذت بردم و  بعد از یک دقیقه ایستادن، راهم رو پیش گرفتم در حالیکه هنوز لبخند نقش انداخته بود روی لبهام...
نردبونی که با طناب درست شده بود از پنجرۀ اتاق طبقه چهار آویزون بود و پاپانوئل رو به دیوار داشت از اون بالا میکشید و فقط چند پله‌ی دیگه فاصله داشت تا به خونه برسه... با یه عالمه رنگ و نور رو چراغ ِ چشمک‌زن...

انگار روی اون مجسّمه، با قلم نامرئی نوشته بودن: لطفاً لبخند بزنید!