زندگی ِمن
سالهاست که برای فهمیدن ِ دوست داشتنات، چشمم به دهانت نیست... وقتی با شیدخت کلاغپر بازی میکردی که صدایش بلند نشود، یا وقتی چهاردستوپا به اتاقخوابمان آمد و با لحن کودکانهاش صدا زد: مامـــّـا، من بیدار بودم و از زیر چشم میدیدم که انگشت اشارهات را روی لبهای کوچکش میگذاری و با صدای آهسته میگویی "سسس! مگه نمیبینی مامان خوابه!" اینها یعنی دوستم داری! وقتی به اتاق خنکمان سر میزنی و پتوی دونفرهمان را که از رویم پس زدهام تا شانههایم بالا میکشی و گونهام را میبوسی در حالیکه فکر میکنی واقعاً خوابم، یعنی دوستم داری! با رفتارت به من زندگی میبخشی مَرد! زبانت را میخواهم چکار؟!


دلا نام مستعارمه. متولد دوم خردادماه سال 65 هستم و در حال حاضر دانشجوی کارشناسی آیتی.