اعتراف

با این وجود که نزدیک امتحانهای پایان‌ترم‌ه و تقریباً تمام ساعتهای روزم به درس خوندن سپری میشه، اما دیروز رو یک کلمه هم درس نخوندم و از صبحش، -دقیقاً از صبحش- به خودم خوش گذروندم تااااا همین الان که ساعت حدود دو صبحه و مهمونا تازه رفتن...
روزم رو ساختم. وقتی امیر(پسرخاله‌م) گفت فردا شب تولد مامانمه یه جرقه  توی ذهنم شکل گرفت که به جای کادوهای خشک و خالی، امسال سوپرایزش کنیم و تولد بگیریم واسه‌ش... پیشنهاد رو با بچه‌ها مطرح کردم و اونا هم استقبال کردن...
صبح، اول رفتم کیک و شمع و بادکنک و اینجورچیزا خریدم، خونه رو پُر کردم از بادکنکهای رنگی و بعد دونه دونه سفارشهای خریدِ کادوی شوهرخاله و خواهر و اینو اون رو انجام دادم که هر کدوم به دلایلی نمیتونستن مغازه به مغازه و سرصبر بچرخن و بگردن... درنتیجه کِیف تمام این لحظه‌ها رو خودم تنهایی بردم. 
تلفن‌های پشت‌سرهم برای هماهنگ کردن کارها، قایم‌موشک‌بازی با خاله که از کارمون سردرنیاره و و و ... چقدر خوب بود امروز...
اما راستش رو بخواین، میخوام اینجا، پیش شما، یه اعتراف بکنم... امروز دروغ گفتم... اونم به چه کسی! به خدا!!
زمانی که داشتم از پله‌های آپارتمان به قصد خریدن کیک و متعلقاتش پایین میرفتم و از هیجان ِ شروع شدن ِ یه روز خوب صدام می‌لرزید، رومو کردم به خدا و بهش گفتم، امروز دارم کسی رو خوشحال میکنم که تو رو خوشحال کرده باشم!! اما واقعیت این نبود... چون میخواستم خاله رو خوشحال کنم فقط و فقط و فقط به خاطر خودِ خاله... برای خدا چاپلوسی کردم! و این تنها گناهی بود که دیروزم رو آلوده کرد...
خدایا، ببخشید!

زمستان می‌آید...

زمستان می‌آید... نه خبری از سوسک است و نه پشه... نه گرما و نه کلافگی... نه بوی عرق مردان نه تعفن فاضلابهای شهر... زمستان می‌آید... باران... برف... گرمتر شدن عاشقانه‌ها... هوای خنک و طراوت زندگی... فشرده شدن دست، در دستِ یار و تنگ‌تر نشستن‌ها کنار هم...
و تمام شکوه زمستان، به انتظار برای بوسه‌‌ی داغیست، که هُرم گرمایش، نه فقط لبها، که تمام وجودت را نوازش می‌کند...

زمستان می‎آید...

من آمده‌ام، وای وای! من آمده‌ام :)‌

  • یه مدت نبودم. اِی‌دی‎‌اِس‌ال قطع بود و من هیچ انگیزه‌ای برای وصل کردنش نداشتم... با خودم میگفتم بهتر که قطعه! دیگه از چرخیدن توی دنیای مجازی هیچ لذتی نمیبرم از بس بعضی از این آدمهای بی‌کار و فوضول که مفیدترین کار زندگیشون حرف بردن و آوردن و سرک کشیدن توی زندگیهای این و اونه نشستن پشت کامپیوتر و از پشتش جُم نمیخورن!...
    آره خلاصه... ولی روزام بد نگذشت... شب یلدا خوب بود... اتفاقا خوب بود... اما در کنار همۀ اینا، دلم گرفته... خیلی‌ام گرفته...
    این نوشته رو برام آف گذاشته بودن. تقدیم به آدمای ساده، که خودم یکیشونم...

آدمهاي ساده را دوست دارم. همان ها که بدي هيچ کس را باور ندارند. همان ها که براي همه لبخند دارند. همان ها که هميشه هستند، براي همه هستند. آدمهاي ساده را بايد مثل يک تابلوي نقاشي ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هر کسي از راه مي رسد يا ازشان سوء استفاده مي کند يا زمينشان ميزند يا درس ساده نبودن بهشان مي دهد. آدم هاي ساده را دوست دارم. بوي ناب “آدم” مي دهند

یه کشور دیگه، کلی فن و علم و ابتکار به خرج میده و کامپیوتر رو می‌سازه، و ما برای اینکه فارسی رو پاس داشته باشیم، صداش میکنیم «رایانه». اونوقت خودمون یه مدل گوشی همراه تولید میکنیم و اسمش رو میذاریم: GLX    مملکته داریم؟

عشق، از نوع واقعیش!

در پروسۀ «عاشق شدن» و تمام اتفاقاتی که بعد از شروعش میفته، چیزی به اسم شکست وجود نداره! همین که طعم و مزه‌ش رو میچشی، باید از معشوق ممنون هم باشی... پس یه آدمی که عشق رو فهمیده، میدونه که کلمۀ «شکست»، هرگز کنار کلمۀ «عشق» نمیشینه... و چیزی که بهش میگن شکستِ عشقی، از بیخ و بُن اشتباست...

این فقط یه نظر شخصی‌ه!  

چهره‌ای پُر از آرامش

روی تخت دراز کشیدم و با چشمای بسته گوش سپردم به آهنگهای مورد علاقه‌ام که از هدفن گوشی پخش میشن... وقتی با دست تکونم میده، متوجه میشم اول چند بار صدام کرده و نشنیدم! هدفون رو در میارم.
- بله؟  
- منم میخوام گوش کنم!
- برو با کامپیوتر یه آهنگ بذار و گوش کن.
- نه! دوست دارم فقط خودم بشنوم!
- خب، هدست رو روشن کن و گوش کن./ و دوباره چشامو میبندم... بازم تکونم میده؛
- میخوام اینجا گوش کنم! روی تخت، کنار تو! با چشمای بسته! مث تو!
... و این تصویریه که از اجابت خواهشش نصیبم شد...

برای بچه، حرف از زندگی بزن. نه مرگ!

پسرک، امسال میره کلاس اول. همین که پاش به خونه میرسه، طبق عادت همیشگی، شروع میکنه به شرح آنچه توی مدرسه بهش گذشته. مثلاً چطور از دست فلان سال‌بالایی ِ(!) غول‌پیکر جون سالم بدر برد و چند تا بیست گرفت و و و و ...اما اینبار، بین تمام تعریفها، یه حرف جدید هم هست! با همون لحن شیرین و بچه‌گونه‌اش میگه: امروز خانوم ناظم پشت میکروفن میگفت بگووو مَگ بَرگ آمریکا، همۀ ما هم پشت سرش داد میزدیم مَگ بَرگ آمریکا! می‌خندم؛ اما نمیگم آریا اون مرگ‌ه یا اصلاً دشمن یعنی چی... واژۀ مرگ به گوش بچه آشنا نیست! فقط کافیه یه خورده صدای بلندگوها نامفهوم باشه تا به جای مرگ، هر کلمۀ بی‌معنا و بی‌ربط دیگه‌ای رو تکرار کنه...
آفرین... همینه آریا... بگو مَگ بَرگ آمریکا...

حداقل کاش به جای "مرگ بر آمریکا!!!!" پشت میکروفن فریاد میزدن
"زنده باد ایران!"

ساده اما ضروری

معتقدم کسی که از بیرون میاد، باید احساس کنه یکی توی خونه منتظرش بوده و با چشم ِ خودش این انتظار رو ببینه! باید درک کنه نبودش توی خونه حس میشده! بخصوص همسری که از سر کار برمیگرده و یا بچه‌‌ای که از مدرسه تعطیل میشه... همشون به شنیدنِ  خسته نباشی عزیزم احتیاج دارن و بیشتر از اون، به دیدنِ انتظاری که برای بازگشتش میکِشی...
کار وحشتناکیه بی‌تفاوت باز کردنِ در آپارتمان و ورودیِ منزل، و لمیدن روی کاناپۀ جلوی تلوزیون!

ادامه نوشته

وقتی دلا فشن میشود!

هم خوشحالم و هم هیجان‌زده! برای اولین بار توی عمرم، رفتم یه آتلیۀ آنچنانی و چندتا عکس آنچنانی‌تر انداختم طوری که وقتی خانوم ِ عکاس، تصاویر رو برای انتخاب روی صفحۀ کامپیوتر انداخت، دلم نمیومد رد کنم هیچکدوم رو! کارشون محشر بود واقعاً!!!
قبل از شروع کار، به خانوم عکاسه میگفتم دو شبه از هیجان خوابم نبرده!! تعارف که نداریم دوستان! راست میگفتم... از حالا تا چند شب دیگه هم که عکسها آماده میشه فکر نکنم بتونم درست و حسابی بخوابم! تازه بعد از آتلیه هم رفتیم عروسی!
پیام نویسنده: باور بفرمائید زندگی رو همین شادی‌های کوچیک و به اصطلاح پیش‌پاافتاده می‌سازن! لطفاً در ساخت، حفظ و نگهداری ِ آن کوشا باشید!!

از در و دیوارش پیداست، که در خانۀ پدربزرگ و مادربزرگ، «زندگی» جریان دارد..

ادامه نوشته

قابل تأمل!

همیشه ذرّه‌ای جدییّت پشت هر "فقط یه شوخی بود!"، کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم!"، قدری احساسات پشت "به من چه اصلاً... " ، مقداری خِرد پشت "چه میدونم!" و اندکی درد پشت "اشکالی نداره..." وجود دارد.

پیوست: عهدنامه ترکمانچای امسال به اتمام میرسه و قانونا آذربایجان شوروی دیگه مال ایرانه چون طبق این عهدنامه آذربایجان شمالی ایران یا ایران شمالی رو به مدت 100 سال به روسیه دادن که امسال آخرین سالشه!!!

هدیه میكنن ابرای بهار دُرّ و گوهر آسمونی رو...   

دیشب بعد از مدتها بارون بارید و سیلِ اس‌ام‌اس تبریک بود که به گوشیم روانه شد... تمام خیابونهای ولیعصر و انقلاب رو راه رفتم و به تمام کسائی که توی ماشین نشسته بودن فخر فروختم... دوباره روحم تازه شد و با زمزمه زیرلبِ  آهنگ «بارون» از گروه آریان طعم زندگی تازه‌تر شد برام...
الان هم که ساعت حدود سه صبحه هنوز بارون به پشت شیشۀ پنجرۀ اتاق میکوبه....
ببار عزیزِ من... ببار که خیلی بهت احتیاج داشتم...

لینک آهنگ بارون؛ کاری از گروه آریان

برای آخرین بار...

آدمی که می‌خواد بره، میره؛ دیگه داد نمیزنه که «من دارم میرم». اونی که رفتنشو داد میزنه، نمیخواد بره... داد میزنه که یکی مانع رفتنش بشه... 
کاش می‌فهمیدی معنی ِ اس ام اس ِ یک‌کلمه‎ای ِ  !!!KHODAHAFEZ رو که به گوشیت فرستادم...

عهد نابستن از آن به / که ببندی و نپایی...

بعد از گذشت پنج‌ماه، اومدم به اشتباهاتم اعتراف کنم...
اولین اشتباهم این بود که فکر کردم میشه به همه اعتماد کرد و وقتی کسی میگه "من هستم"، یعنی واقعاً «هست»... وقتی کسی میگه "قول میدم" یعنی تا آخر دنیا میشه روی قولش حساب کرد... مثل پدرم، که از بچگی وقتی میخواستم بدونم کاری رو که ازش میخوام صددرصد انجام میده کافی بود بگه: "قول قول قول!!!" و این یعنی جای هیچ نگرانی‌ای نیست و به زودی خواسته‌ام براورده می‌شه...
اما همۀ آدما به این خوبی نیستن... به راحتی میزنن زیر تمام حرفاشون...
پنج‌ماه، گذشته و من هنوز توی شُک باقی‌موندم که چی شد؟ کجا رو اشتباه رفتم؟! چرا به بن‌بست خوردم با اینکه همه چیز در نهایت صداقت و به درستی پیش می‌رفت؟
بچه‌ها، بعد از رسیدن به چنین تجربۀ تلخی که بهای بدست آوردنش، از دست رفتن قلب ِ نازنینم بود، تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بیام اینجا و به شما بگم مواظب باشید... یا به قول عمو کول (همون موقع برام کامنت گذاشت): "دوسما،اله دوسما... یعنی آرام، آرام برو..." شما هم آهسته جلو برین که قلبتون باارزش‌تر از اینهاست...
 دلیل تمام غمی که ناخواسته توی نوشته‌های این مدتم موج میزد و بعضی از دوستان متوجه‌ش شده بودن، همین بود و بس...

زندگی ِ فانتزی

تصویر سونوگرافی ِ پنج ماهگی و هشت ماهگی ِ بچه رو گذاشتن صفحۀ اول آلبوم عکسهای خانوادگی!!!

پیوست كاملاْ بي‌ربط: از بچگی شب‌نشینی‌هامون عجین شده بود با صدای ریزش ِتاس روی تخته‌نرد و کُری‌های معمول... و از اونجایی که خودم و کل خانواده‌ام تخته‌باز هستن، خوندن این مطلب برام خالی از لطف نبود. فلسفۀ تخته‎‌‌نرد...

ادامه نوشته

کودکی‌ها...

دوران کودکی‎ام رو مثل تمام سالهایی که پشت سر گذاشتم خوب به یاد دارم... قشنگترین قسمتهاش مربوط به زمانی بود که رأس ساعت نه شب، بعد از پوشیدنِ اون پیرهن کوتاه سفیدنارنجی که مامان به عنوان لباس‎خواب برامون دوخته بود، رفتن به دستشویی و زدنِ مسواک، قبل از اینکه به بابا بوس ِ شب‌بخیر (دقیقاً اسمش همین بود!) بدیم، من و هلیا(خواهرم) روبروی بابا می‌نشستیم و بابا برامون شعر پریا رو می‌خوند...  "پریا گشنتونه؟/پریا تشنتونه؟/پریا خسته شدین؟/مرغ پر بسته شدین؟/چیه این های‌های‌تون؟/گریه‌تون وای‎وای‌تون؟/پریا هیچی نگفتن،/زار و زار گریه میکردن پریا،/مث ابرای باهار گریه میکردن پریا........." وقتی شعر به اینجا میرسد اشک توی چشام حلقه میزد و همش چشامو گشاد میکردم که جا باز شه و قِل نخوره پایین... با اینکه اشکی سرازیر نمیشد ولی حتماً بابا متوجه میشد چراکه بقیۀ شعر رو با روحیه و لبخند مضاعف، طوری ادا میکرد که یعنی همه‌چی روبراهه و یه اتفاقایی در حال وقوعه که پریا خوشحال بشن.... بعد میرسید به اونجا که میگه "امشب تو شهر چراغونه/خونۀ دیبا داغونه/مردم ده مهمون‌مان/با دامب و دومب به شهر میان/داریه و دمبک میزنن/میرقصن و میرقصونن/ غنچۀ خندون میریزن/نقل بیابون میریزن" با شنیدن این قسمتهای شعر، من بال میگرفتم...
شعر طولانی بود و به نصفه که میرسید باید بوس ِ شب‌بخیر رو میدادیم و میرفتیم توی اتاق...
مامان دنبالمون میومد و تا تخت همراهیمون میکرد... به نوبت رومون رو می‌پوشوند، خم میشد می‌بوسیدمون و چراغ‌خواب رو روشن میکرد و در رو پشت سرش می‌بست... و من و هلیا با فکر کردن به آرزوهامون به خواب می‌رفتیم...

روز کودک مبارک...

لینک مرتبط
شعر ِ کامل پریا (احمد شاملو)، در ادامۀ مطلب

ادامه نوشته

افتادگی آموز...

انگار همین دیروز بود. با یه اکیپ از این بچه‌های یونیفورم‌پوش به ساختمون ِ بانو (مادربزرگم) اومد برای رسیدگی به مشکلات برق. منصور ِ خواننده رو دیدی؟ یه مشت رنگ سبز و عسلی رو با هم قاطی کن و بریز توی چشاش میشه مهندس امیری! از همون اولش که دیدم سر ِزیردستاش داد میزنه و یه جورائی ضایعشون میکنه ازش بدم اومد. وقتی سئوالی داشت، مثلاً برای انتخاب یه مدل سیم‎کشی، و نظر ما رو می‌خواست به بانو میگفت من روم نمیشه شما رو با این سن و سال همش از جا بلند کنم و بکشونم اینجا! بعد بلند صدا میکرد :"خانوم ِجوان! چند لحظه تشریف میارین؟" واقعیتش اینه که دلم میخواست منم با همون صدای بلند جواب بدم :"نـــــــــــــــع!" که ببینه ضایع شدن چه مزه‌ایه و برای کارآموزاش اینقدر دور بر نداره. اما چه کنم که نع گفتن من همانا و چشم‌غرّه‎‌های بانو به نشونۀ دختر ِ بی‌ادب هم همانا! به همین خاطر میرفتم کنارش می‌ایستادم و به زبون میاوردم "بفرمائید" ولی با نگاه میگفتم: "هان؟ چیکار داری؟! زود باش بگو میخوام برم!"
گذشت و این جناب بعد از سه ماه زنگ زد که علاقمند شده و این حرفا!!! منم گفتم نع! و کلی دلم خنک شد!
مدتها بعد آقای امیری ازدواج کرد. به بانو میگم" آخیش فلانی زن گرفت راحت شدم ازش!" همینطوری که عینک رو چشمشه و با سر ِ پایین داره کاموا می‌بافه میگه: "پسر بدی نبود!" و به اندازۀ یک ثانیه چشمش رو به سمتم میچرخونه. معنی ِ نگاهش اینه که دلیل ِ نخواستنت یه چیز دیگه‎س!  دنبال جوابی میگردم که به ظاهر نشون بده اشتباه فکر کرده. میگم: "اگه آدم بود که من بهش نه نمیگفتم!"
سرش رو از روی کاموا بلند میکنه، از پشت عینک بهم چشم میدوزه و میگه :
"افتادگی آموز اگر طالب فیضی/ هرگز نخورد آب زمینی که بلند است!"

از خجالت سرم رو پایین می‌ندازم... هیچ‌کس چیزی نمی‎گه و فقط صدای تلوزیون توی خونه پیچیده...

داشته‌های من...

همین یکی دو روز پیش بود که اتفاق افتاد... به محض این‌که پامو از در سوپرمارکت بیرون گذاشتم، یادم رفت کی هستم، اینجا کجاست، خونه‌م کجاست، اسمم چیه، چند سالمه؟... همۀ همه چیز رو فراموش کرده بودم! یعنی فکر کنم اگه اون شال هم روی سَرم نبود توی تعیین جنیست‌ام هم می‌موندم!! ده پانزده ثانیه کنار خیابون ایستادم و مثل مَنگها، هاج و واج دور و برم رو نگاه کردم که من کی‌ام و اینجا چیکار می‌کنم؟!
تجربۀ متفاوتی بود! توی همون چند ثانیه که فکر می‎‌کردم اسمم چیه، چندین نام از خاطرم گذشت و برام جالب بود بدونم اسمم کدوم یکی از اینهاست!؟! سارا؟ الهام؟ مریم؟ شقایق؟
توی کسری از ثانیه، تمام اطلاعات هجوم آوردن به ذهنم...
اما قسمت جالب قضیه اینجا بود، که از همه چیزم راضی بودم! راضی بودم که اسمم س...  ِ، مامانم فرح‌ه، بابام آقای ص... ِِ، خودم فلان درس رو می‌خونم و بیسار جور فکر می‌کنم و بهمان جور زندگی!
افتخار کمی نیست!

قابل تأمل

«برگرفته از يک ایمیل»
فرض کنيد به شما اين امکان رو ميدن که يه رئيس واسه دنيا انتخاب کنين  که قادر باشه به بهترين نحو ممکن دنيا رو رهبري و صلح و ترقي و خوشبختي رو براي بشريت به ارمغان بياره!  سه نفر براي اين کار نامزد شدن... شما بگين بين اين سه داوطلب کدوم رو انتخاب ميکنين
ولي اولش به يه سوال جواب بدين ..بعدش ميريم سراغ انتخابمون
فکر کنين شما يه مشاور و مدد کار اجتماعي بسيار کار آمدي هستين ..يه روز تو دفتر کارتون نشستين يه خانوم حامله به شما مراجعه ميکنه  که هشت تا فرزند داره... از اين فرزندان، سه تاشون ناشنوا دوتاشون کور و يکي از اون ها عقب‌افتاده هست... ضمنا خود اين خانوم  هم به بيماري مهلکي دچاره.
از شما مشورت ميخواد که سقط جنين بکنه يا نه؟
شما با تجاربي که دارين و صرف نظر از اعتقادات مذهبي .براي اين خانوم حامله چه پيشنهادي دارين.. کورتاژ بکنه يا خير؟؟

 الان شد دو تا سوال؛ 1-  يه رهبر واسه دنيا و 2- مشکل اين خانوم حامله

***********

گفتيم که سه تا نامزد براي رياست دنيا داريم.
آقاي شماره يک:
 با سياستمدارهاي بدنام و رشوه‌خوار کار ميکنه... مشورتش با فالگير و رمال وغيب گو و منجم هست. به زنش خيانت ميکنه و روزي ده ليوان هم مشروبات الکلي صرف ميکنه!

آقاي شماره دو:
 از محلهاي کار قبليش اخراج شده تا ظهر ميخوابه... در مدرسه چند بار رفوزه شده، ترياک ميکشيده و تحصيلات آنچناني هم نداره.  روزي يه بطري مشروب ميخوره و چاق و بي تحرک هست...

و اما آقاي شماره سه:
دولت کشورش بهش مدال شجاعت داده. گياه خوار و داراي سلامت کامل هست. اهل سيگار و مشروب هم نيست. هيچگونه سابقه بدي هم تا به‌حال نداشته...

بــــــــــــــــــــه چــــــــــــــــــــــــــه کســــــــــــــــي راي ميدهـــــــــــــــــــــــيد؟؟؟؟

ادامه نوشته

گوگل‌ریدر از نگاه کودکانه!

پشت کامپیوتر نشستم و خیره شدم به مانیتور... دارم وبلاگ میخونم. کودک شش ساله بهم نزدیک میشه و به مانیتور نگاه میکنه. میگه اینجا کجاست؟ میگم: حالا بگم گوگل‌ریدر شما می‌فهمی کجاست؟
با شتاب از اتاق میره بیرون و من صداش رو می‌شنوم که به یه بچۀ هم‌سن و سال خودش میگه: بدو بیا بریم نگاه کنیم! گوگل داره یه کار ِ بد می‌کنه!!

پیوست بی‌ربط: بارون دیشب چه حالی داد!

یک خواب ِ خوشمزه!

شب به نیمه رسیده. در آستانۀ دیدن ِ خواب ِ پادشاه هفتم‌ام که گوشی، کنار بالشم گزگز می‌کند. به اندازۀ یک ترَک کوچک، چشمهایم را باز می‌کنم و اس‌ام‌اس را می‌خوانم. نوشته «توی خواب هم عزیز دلمی... باور کن!» لبخندِ بی‌اختیار، کِی میهمان لبهایم شد نمی‌دانم؛ ولی این را خوب می‌دانم که حتّی موقع به خواب رفتن هم لبخند داشتم...

به احترام ِ ورود پائیز...



آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی‌برگی
روز و شب تنهاست
با سکوتِ پاکِ غمناکش

ساز او باران ؛ سرودش بـاد
جامـه‌اش شولای عریـانی ست
ور جز اینش جامه ای باید؛
بافته بس شعلۀ زر، تار پودش باد
گو بروید یا نروید؛ هر چه در هر جا که خواهد یا نمی‌خواهد
باغبان و رهگذاری نیست؛
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست...


گر زچشمش پرتو گرمی نمی‌تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی‌روید
باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید!

باغ بی‌برگی
خنده‌اش خونی‌ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل ها؛ پاییز
                                                                مهدی اخوان ثالث (م.امید)

پیوست: *حذف شد*

از شهریور 87 تا شهریور 89

اینجا رو دوست دارم. چراکه بدون ترس از قضاوت دیگران، می‌نویسم و تا حالا خودم رو درگیر خودسانسوری به خاطر خوشامد اطرافیان نکردم... خودِ خودمم و همین‌ه که برام ارزش داره... و حتی گاهی فکر می‎‌کنم این اتاقک، به امتداد عمر و زندگیم همچنان زنده و پایدار باشه...

«دلا و زندگـی»، دو ساله شد...

لحظه رفتنی‌ست و خاطره ماندنی...

این نامه را می‌نویسم و مثل تمام نامه‌های قبلی ‌ِدیگر، به همان آدرسی پست می‌کنم که سالهاست خالی از سکنه است... نامه را می‌فرستم به خانه‌ای که مدتهاست از آنجا رخت بسته‌ای و خبرت نیست...
گفته بودم برای سفرهای چند روزه به شمال، چمدان لباس با خودم این‌ور و آن‌ور نمی‌کنم؟ گفته بودم یک سری لباس توی کمد آن کلبه دارم تا از آوردن و بردن ساک لباس راحت باشم؟ حالا هم به سفر آمده‌ام... مثل دو‌سال پیش، همین موقع‌ها که آماد‌ۀ رفتن می‌شدم و تمرین می‌کردیم برای کمتر دلتنگ شدن... به کلبه که رسیدم باران نم‌نم می‌بارید... دوسال پیش، آخرین باری که به اینجا آمدم، تو هم بودی... کنار ِ من که نه... پشت تلفن اما بودی... روحت بود... ذهنت بود... دارم به این فکر می‌کنم که "بودن ِ تو" مهم‌ترین کلمه‌هایی بود که در این نامه به رشتۀ تحریر درامد...
همه دور هم جمع بودند و من کنار همه... همه می‌خندیدند و من مثل همه...
وقتی کمد لباسهایم را باز کردم، همان تاپ و شلوارکی را پوشیدم که آخرین بار تنم بود... راستش را بخواهی اصلاً یادم نبود این لباس، همان لباس است...
فردای روز رسیدنم، عمویم هم رسید... همان عمویی که خیلی دوستش داشتم و می‌دانستی... صدای او هم قاطی بقیۀ مهمانها بود و من مشغول پذیرایی از مهمان‌ها در آن کلبۀ زیبا و صمیمی...
وحشتناک‌ترین اتفاق، گِزگِز  گوشی همراهم بود که در جیب شلوار ِ تنگ ِ خاکی‌رنگ و روی زانوی ِ خانگی‌ام گذاشته بودم... برای یک لحظه از آن فضا کنده شدم و به زمانی برگشتم که با حضور همین آدمها،همین صداها، همین گوشی را در جیب همین شلوارم میگذاشتم که مبادا زنگ بزنی و من متوجه نشوم... راستش را بخواهی، وقتی تلفن در جیبم لرزید، من هم لرزیدم... انگار نه انگار که مدتهاست از آن روزها میگذرد و انگار نه انگار که می‌گویند زمان همه چیز را حل می‌کند...
جلوی دریا، روی شن‌های ساحل نشسته‌ام و نامه را تمام می‌‌کنم...
کسی که یک روز دوستش داشتی و هنوز دوستت دارد
خ. ن.

دل‌خوانی!!

چرا همیشه در حال گِله‌‌گذاری و نق‌زدنی دختر جان؟ همیشه که نمیتواند با آن غرور مردانه‌اش در چشمهایت زُل بزند و بگوید «دوستت دارم»! همین دیروز بود که میان گفته‌هایت چندین بار اعتراف کردی این جمله را در دهانش چرخانده! با آن تعجب و دهان نیمه‌باز نگاهم نکن! گفتی! خوب فکر کنی یادت میاید... یا بگذار من یادت بیاورم:
مگر تو نبودی که گفتی از سر ِ کار با گوشی‌ات تماس گرفته و وقتی پرسیدی: "کاری داشتی؟" گفته: "نه، فقط می‌خواستم حالت را بپرسم!"؟! خب این یعنی دوستت دارم دیگر! یا وقتی بعد از یک ساعت مکالمۀ بی‌وقفه و از این در و آن در گفتن به جای اینکه قطع کند گفته: "خب، دیگه چه خبر؟"... تو به او پرخاش کردی که "اینقدر نگو دیگه چه خبر، من از این جمله متنفرم!!" اما اشتباه کردی! باید می‌فهمیدی که دلش به قطع کردن گوشی رضا نداده... باید می‌فهمیدی که «دیگه چه خبر»، دقیقاً یعنی «دوستت دارم!» نه کمی اینطرف‌تر نه آنطرف‌تر!
کجای کاری دختر جان؟! همیشه لب‌خوانی نکن. گاهی هم دل را بخوان!

زنده‌ای که زندگی می‌کند...

هنوز هم زنده‌ام... این را زمانی فهمیدم که هنوز هم با گذراندن رؤیاهایی که در سر دارم، بی‌اختیار لبخند میزنم...
داشتن ِ رؤیا یعنی زندگی!!!

ادامه نوشته

حرفِ راست...

 

واعظــی پرسـید از فرزنـد خویــــش           هیـچ میدانـی مسـلمانی به چیـست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق           هم عبـــادت، هم کلیــــد زندگـــیست
گفت زین معیــــار انـــدر شـهر مــــا           یک مسلمان هست آن هم ارمنیست

 

 

پیوست: برگرفته از یک ایمیل.

وقتی‌که خدا، به اندازه‌ی من کوچک می‌شود...

جانماز و سجّاده‌ام را پهن می‌کنم وسط اتاق... آماده‌ی عبادتم... نمازم را با دقّت میخوانم... می‌گویند این شبها وقتِ خواستن است... سر به سجده فرود می‌آورم، چشمهایم را می‌بندم و تک‌تک کسانی را که می‌شناسم به خاطر می‌آورم...
خدایا سلامتی‌اش... خدایا آرام گرفتنش از مرگ فرزند... خدایا آزاد شدنش... خدایا خوشبخت شدن ِ جفتشان... خدایا رهایی‌اش از غربت... خدایا خانه‌دار شدنش... خدایا قبول شدنش...
نگاهی از بیرون به کهکشان می‌اندازم... زمین انگشتدانه‌ای بیش نیست! نزدیکتر می‌آیم و به زمین می‌رسم... قارۀ آسیا هم کوچک است! باز هم نزدیک و نزدیکتر میشوم... ایران... این همه مَردم با ایمان... و بین تمام آنها من... مَثَل سوزن و انبار کاه هم این همه بزرگی، و کوچکی ِ من را به تصویر نمی‌کشد...
خدا صدایم را می‌شنود؟ بین اینهمه آدم، وقتش به من هم می‌رسد؟ آنقدر دوستم دارد که حتی برای لحظه‌ای نگاهش روی من ثابت بماند؟!
هنوز سر به سجده دارم و چشمهایم بسته است... خدا به اندازه‌ی من کوچک شده و روبرویم نشسته... از هوای اتاق ِ صورتی‌ام نفس می‌کشد و به من نگاه می‌کند... با لبخند... می‌دانم...

سخنان زیر متعلق به کدام دانشمند است؟

  • اتفاقاً تغییر ساعات، اثر برعکس دارد و مصرف انرژی را زیادتر می‌کند !!
  • این که می‌گویند دو تا بچه کافیه، بنده معتقد نیستم. کشور ما برای صدوبیست‌میلیون نفر جا دارد !!!
  • فرار مغزها و سرمایه‌ها نداریم، هرکس آزاد است هر کجا که خواست زندگی کند !!!
  • مردم از شنیدن اسم دموکراسی حالت تهوع می‌گیرند !!!
  • امارات اگر پیشرفت کند، انگار ما پیشرفت کرده‌ایم !!!
  • اگر مصر آمادگی داشته‌باشد، تا پایان وقت اداری امروز، روابط را (پس از سی‌سال قطع رابطه) برقرار می‌کنیم !!!
  • یک زن (اشاره به فاطمه رجبی) پیدا شده که مردانه حرف می‌زند، آن وقت شما بهش ایراد می‌گیرید !!!
  • در کشور ما طی این دو ساله معجزه‌ی اقتصادی رخ داده !!!
  • گوجه‌فرنگی ۳۵۰۰ تومان نیست ، بغل خانه‌ی ما 1۲۰۰ تومان است !!!
  • چهل‌ودو  روزنامه علیه دولت می‌نویسند !!!
  • گفته‌ی مرکز پژوهش‌های مجلس در باره نرخ تورم ۲۳ درصدی دروغ است، تورم ۱۳ درصد است !!
  • من نگفتم نفت را سر سفره‌ها می‌آورم !!!
  • در سخنرانی من در مجمع عمومی سازمان ملل، یک نفر گفت که فلانی، یک هاله‌ای از نور صورت تو را فرا گرفته‌بود !!!
  • امروز همه به این واقعیت معتقدند که در حال حاضر کشور را امام زمان مدیریت می کند !!!
  • مردم اطلاعات پرسشنامه طرح تحول اقتصادی را با دقت 99.96 % درست تکمیل کرده‌اند !!!
  • طرح تحول قیمتها را افزایش میدهد، اما این افزایش قیمت تورم نیست بلکه جهش است !!
  • میانگین سن دانشمندان هسته‌ای ما، 17 سال است !!!
  • یک دختر 15 ساله توانسته است در زیرزمین خانه شان، اورانیوم را غنی کند !!!
  • با چاقوی زنجان، دشمنان این مملکت را به دو نیم می‌کنیم !!!
  • بدرفتاری با ایرانیان در فرودگاه ها دروغ است، با من و هیئت همراهم در همه جا خوش رفتاری می‌کنند !!!
  • بر خلاف نظر بقیه، من معتقدم زنان گیلانی در کنار کار و تلاش روزانه، حریم عفاف و ناموس خود را هم حفظ می‌کنند !!!
  • در سفر عربستان، برادر عزیزم ملک عبدا..، مرا در صندلی کنار خودش نشاند !!!
  • آنقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دانتان بترکد !!!
  • با حذف قیمت زمین، بهای خانه نصف می‌شود !!!
  • آقای مشایی مظلوم واقع شدند ایشان هیچ گاه نگفتند ما با ملت اسرائیل دوست هستیم !!
  • روشنفکران، به اندازه‌ی بزغاله هم نمی‌فهمند !!!
  • سران کشورهای دنیا برای نزدیکی با کشور ما صف کشیده‌اند، مثل این پیرزن‌ها که در صف زنبیل می‌گذارند !!!
  • در دنیای ورزش، نتایج پارا المپیک از المپیک مهم‌تر است !!!
  • ایران آزاد ترین کشور دنیاست !!!
  • هرگز نمی گذارند که اوباما رئیس جمهور آمریکا شود !!!
  • در خارج از کشور بچه 4 ساله من را به مادرش نشان داد و گفت : محمود ، محمود !!!
  • در سفر ایتالیا من را می خواستند با اشعه ایکس ترور کنند !!!
  • بهای کنونی نفت ( 150 دلار در سال86 ) بسیار پایین است و من پیش‌بینی می‌کنم که نفت به 200 دلار هم برسد !!!
  • آنها از من می‌ترسند، یک سخنرانی بکنم بهای نفت گران می‌شود !!!
  • درست است که بهای نفت دارد کاهش پیدا می‌کند ، ولی بطور قاطع می گویم زیر 100 دلار نخواهد رسید !!!
  • عده‌ای می‌گویند که بازار آزاد همه چیز را حل می‌کند، ولی من به شما می‌گویم بازار آزاد برای دزدها و سارق‌هاست !!!
  • به خبرنگار خارجی: شما نماینده ملتتان هستید و باید به سوال من پاسخ دهید !!!
  • حجم سرمایه گذاری در صنعت نفت، در این چهارسال 60 میلیارد دلار است !!!

به کسانی که جواب درست را ارسال نمایند جوایز ارزنده ای اعطا خواهد شد !!!

یک نظر کاملاً شخصی!

به عقیدۀ من، آن دسته افراد که بعد از دیدن خیانت یا بی‌وفایی از سوی یار، پشت دستشان را داغ می‌کنند و دور دوستی را خط می‌کشند، به مراتب قابل‌تحمل‌تر از کسانی هستند که به بهانۀ انتقام هم‌زمان با چند نفر طرح دوستی می‌ریزند...