روز موعود فرا رسید...


(احتمالاً این پست فقط و فقط و فقط برای خودم جالبه... نوشتم تا روز تولد بیست و چهارسالگیمو توی این دفترچۀ خاطرات صورتی ثبت کنم...)
10:55 صبح:
ساعت که از دوازده گذشت و وارد روز دوم خرداد شدیم، دنیا اولین اس ام اس تبریک تولدم رو فرستاد و بعد از اون آقای عشق بعد زیگزاگ بعد امیر و بعد هم 71...
"تولدت مبارک" گفتنها خیلی به دلم میشنیه، اما دلم میخواد اعتراف کنم که علیرغم تمام هیجان و انتظارم برای رسیدن دوم خرداد، این روز هم، مثل بقیۀ روزها، یه روز ِ معمولیه... حتی شاید از اون روزها هم معمولی تر...
حالا برم آرایشگاه یه خورده به خودم برسم... فعلاً. بعداً اضافه شد: نرفتم! خودم به خودم رسیدم!!
12:23 ظهر:
الان از حموم اومدم بیرون. روی گوشیم سه تا اس ام اس بود... ساناز، گوریل، و آقای مدیر ِ محل کارم!

پیوست: عکستون رو اینجا آپلود کنین و چهرۀ خودتون رو در بیست سال آینده ببینین!
پیوست2: ادامۀ مطلب مخصوص خودمه.

ادامه نوشته

من کوک نیستم!

یعنی اگه همۀ فک و فامیل بخوان با هم برن پیکنیک و من با قاطعیت بگم نمیام، واقعاً یه چیزیم هست! همونطور که امروز در مقابل همۀ خواهشهای خانواده مقاومت کردم و ازشون خواستم اجازه بــِدن خونه بمونم... یکی از دوستام هم زنگ زد گفت من نزدیکتونم، بیا ببینمت گفتم نه، رو مودش نیستم... و این شد که تنها نشستم خونه و الکی زُل زدم به دیوار...
یه چیزی یادم اومد حیفم میاد تعریف نکنم...
چند وقت پیش ها، طبق معمول توی اتاق پشت کامیپوترم بودم که شوهر ِخاله کوچیکم اومد توی اتاق کنارم نشست. ساعت حدودای دوازده و نیم شب بود... یه نگاهی به گوشیم انداختم دیدم همش low battery میزنه که یعنی من از بی شارژی دارم بیهوش میشم... بی خیال دوباره چشم دوختم به کامیپوتر و شروع کردم به ادامۀ کارهام که شوهرخاله م گفت: دلا، میای بریم.... وسط حرفش از پشت کامیپوتر پریدم اینور و شروع کردم به زیرو رو کردن پارتیشن! با نگرانی گفت: چی شد یهو دختر؟ با همون حالت ِ دستپاچگی گفتم شارژرم! شارژرم کجاس؟ گفت: حالا شارژر میخوای واسه چی؟ گوش کن ببین من چی میگم! گفتم خُب میام دیگه! فقط بذار گوشیمو بزنم به شارژ و حاضر شم!!! شوهرخاله م با خنده میگفت تو اول بذار بگم کجا میریم! مشکلی نداره ساعت نزدیک ِ یک صبحه؟ گفتم میخوایم بریم دیگه! گفتن نداره! حالا هرجا!!! هر ساعتی!!
به اصطلاح عامیانه به افرادی مثل من میگن دَدَری! یعنی توی هر شرایطی با یه دور زدن توی خیابون حالم خوب میشه... امروز همه داشتن شاخ درمیاوردن که چطور درخواستشون رو با صراحت رد میکنم و حتی اصرار پسرخاله های قد و نیم قد ام که گوشۀ بلوزم رو میکشن و ملتمسانه نگاهم میکنن و میگن بیا نادیده میگیرم و با همۀ این اوصاف روی حرفم هستم...
از شما چه پنهون که همچنان دل ِ من، بی هیچ دلیلی، یهویی میریزه...

دختر چل گیس بهار...

دیگه چیزی نمونده... از دو سه هفته پیش معکوس شمار ِ روزها آغاز به کار کرد و شمرد و شمرد و شمرد تا الآن که کمتر از چهل و هشت ساعت به رسیدن روز ِ موعود(یعنی روز تولدم!) باقی مونده و ساعت شمار تبدیل به ثانیه شمار شده... درحالیکه من هنوز نفهمیدم این هیجان ِ همیشگی و هرسالۀ من برای رسیدن ِاین روز از کجاست؟!
یادمه پارسال روز تولدم، دن کیشوت آهنگ ِ«دختربهار» با صدای گروه ژوان رو به ایمیلم فرستاد و الحق که یکی از لطیفترین هدیه هایی بود که گرفتم... تا اون موقع این موزیک رو نشنیده بودم و وقتی برای اولین بار از اسپیکرهای کامیپوترم پخش میشد، صدا تا آخرین درجۀ ممکن بالا بود و من جلوی آیینۀ تمام قد، میچرخیدم و میرقصیدم... از اون روز یکسال گذشته ولی توی ضمیرناخودآگاه من، آهنگ «دختربهار» یاداور روز تولدم شد همراه ِ یه حس خودخواهانه، که انگار واسه من خونده شده!
الآن هم که دارم این پست رو مینویسم صدای این آهنگ ول شده توی فضا و میخونه : پیرهن آسمون به تن / فرشتۀ زیبای من / غروب خستمو ببر / تا شب مهتابی شدن......

امسال بهترین، بزرگترین و زیباترین کادوی تولدم رو از خدا میخوام. اما نه به انتخاب من؛ به تصمیم و سلیقۀ خودش... هر چی که باشه...

لینک دانلود آهنگ دختربهار.

دروغگو، دشمن خداست...

من خیلی شجاعم، یا کسی اینقدر ارزش نداره که به خاطرش دروغ بگم؟!

دل هُــرّره!

من پشت نشستم و صدای آهنگ بلندِ بلندِ... صدام بهش نمیرسه... داد میزنم که "نیلوفر، میدونی چه جوریَم همش؟" صدای ضبط رو کم میکنه و میگه "معلومه که خوب نیستی. اگه خوب بودی که رو صندلی آرومت نمیگرفت!"    میگم "تا حالا سوار کِشتی سبا شدی؟ تا حالا اون نوکِ نوک نشستی؟"    میپرسه چطور مگه؟    میگم "انگار توی کِشتی سبا نشستم! اون نوک ِ نوک! همش دلم میریزه! وقتی دارم آشپزخونه مرتب میکنم، یا خونه رو گردگیری میکنم، یا کتاب میخونم بی هوا دلم میریزه! بعد همۀ وجودم ضعف میره!" میگه "چرا عزیزم؟ مگه دلهره داری؟" فکر میکنم و میگم نه! دوستش که پشت فرمونه میگه "هرّری دلت میریزه؟! یعنی دلهرّره داری!"...
برای اولین بار ِ که دلم میخواد این کشتی ِ لعنتی زودتر بایسته و من از روش بپرم پایین... از وقتی که اینطوری شدم، فکر میکنم که چقدر این حالت بد و وحشتناکه! پس چرا اینقدر دوست داشتم کشتی سبا سوار شم و چرا برای نشستن روی نوکِ کشتی تقلا میکردم؟

ساعت 5:53 عصر ِ روز  سه شنبه، 28ام اردیبهشت ماه

 

وقتی که، دل تنگ ِ، فایده ش چیه آزادی؟!

 

پیوست: این یک خط، فقط حس ِ همین لحظه ست... میخوام لحظه هام ثبت بشن.. وگرنه مطمئنم عمرش کوتاه تر از اونیه که بخواد از خوشبختیم کم کنه.... چه کنیم؟ متولد خردادم و نتیجه اینکه: هر لحظه، یک احساس...

برای ثبت...

کتاب دستمه و بدون تمرکز ورندازش میکنم. همین که بیپ گوشی به نشونۀ اس ام اس بلند میشه، نیشم باز میشه که آخ جون! یکی به یادمه! میرم طرف گوشی و می بینم اس ام اس از طرف «باربارا» همسر عموکول ِ که تاحالا از نزدیک ندیدمش و همۀ روابطمون توی چند تا ایمیل و چت و وبکم خلاصه میشه البته با یه دنیا محبت و علاقه. با ذوق و تعجب باز میکنم و میخونم...
"سلام س... جان، الآن جلوی برج ایفل هستیم... خیلی دربارۀ تو حرف زدیم. جایت واقعاً خالیست... عمو میگوید: ...ــوووو* دوستت دارم! مراقب خودت باش. به یادت هستیم..."
چندین و چند بار اس ام اس رو میخونم و مزه مزه ش میکنم! چقدر خوشمزه س!

من چقدر خوشبختم... خوشبختم چون کسایی که دوستشون دارم همیشه به یادم هستن...
بتاز ببر ِ خوشبختی ِ من... بتــــــــــــــــــــــــاز...

*عمو کول چندتا اسم ِ خاص روی من گذاشته که هر بار، از یکیش استفاده میکنه. این کار، از اون کاراییه که بهم اجازه میده بتونم میزان دوست داشتنش توی اون لحظه رو به راحتی محاسبه کنم!

نوشته هایی که دوستشان دارم...

دلا: تمام این عاشقانه ها رو از بَرم... این روزها،در سکوت، با خودم زمزمه شون میکنم و لذّت میبرم...
بقیۀ نوشته های این وبلاگ رو هم بخونین...
اینجا!

¤¤¤

- دخترک بازیگوش ِ صورتی با موهای بلندِ خیس ِ از باران،
- سایۀ پنهان درخت روی نیمکتِ خالی ِ نیمه شب ِ آن سوی رود،
این بود دو دنیایی که من دیدم.

¤¤¤

حرفی ندارم
من حاضرم حتی جانم به لبم برسد،

اگر تو

جانم باشی.

¤¤¤

راستی همین حالا که وقت خنده و شادیمان است بگویم:
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی،
حتماً برو. بی معطلی!
چون نمی بایست کار به شک می کشید، که بیاندیشی یا نیاندیشی.
همان لحظۀ شک، کار تمام است.

¤¤¤

من که خواب ندارم.

اما، خیالم تخت است
تو راحت بخواب.

¤¤¤

 این همه رنجیدن ندارد. چرا این‌قدر لگدمالت کردم؟
 تعجب می‌کنم تو چرا برایت سئوال شده.

تو که همیشه می‌دیدی تا ته سیگارم را زیرپا له نمی‌کردم، لذت سیگار به دلم نمی‌نشست.

 ¤¤¤

راستی، تو هم دیده‌ای؟ همۀ آشوبگران یک به یک اعتراف کردند.
وقتش نیست؟
تو که یک عمر دلم را آشوب کرده‌ای،
نمی‌خواهی اعتراف کنی؟

¤¤¤

 هر دو را می‌پرستم:
                             وطن من و تن ِتو

¤¤¤

من از نداری ام
هـ «هوس» را به یک بـ  ، فروختم

¤¤¤

باز هم دست چپ تو در آن سوی شیشه ماند
و دست راست من در این سو بر رویش قرار گرفت.
.
.
.
راستی گرچه دست‌های شیشه‌ای مخالفند،

لب‌ها همیشه موافقند.

¤¤¤

یادته؟
همه‌ش سر به سرت می‌ذاشتم
به امید اینکه یه روز دل به دلم بدی.


¤¤¤


اوج، هم در فرود بودن است هم در فراز بودن.
اتفاقاً در یک لحظه، در هر دو بودن !
سر به زیر باشی و سر بلند.

¤¤¤

 سلام عزیزم
خواستم بگویم اصلا به درک. بهتر شد که رفتی. از وقتی رفته‌ای به کلی فراموشت کرده‌ام. زندگی‌ام بهتر شده. هیچ وقت یادت نمی‌افتم.
یادم نمی‌آید بوی موهایت را، انحنای آرام گردنت را، انگشتان لطیف و کشیده‌ات، بستن چشم‌هایت، جادوی لبخندهای اسرارآمیزت و صدای آهنگیت را. حتی ذره‌ای هم یادم نمانده چطور در چشم‌های همدیگر خیره شدیم و سکوت کردیم و ناگفته‌هایمان را از سکوتِ هم خواندیم.

خیالم راحت است.
می‌دانم این‌ نوشته برای تو هم عجیب است. چیزی یادت نمانده.

¤¤¤

 باور کن من معنی نگاهت را نمی‌فهمم، چیزی دستگیرم نمی‌شود.
اگر حرفی هست رک و پوست کنده بهم بگو: دوستت دارم.

¤¤¤

گفتی دیگر هیچ مگو، سکوت کن و لب بدوز.

باشد سکوت می‌کنم،
لب می‌دوزم،

به لب‌هایت.

¤¤¤

ماه که همیشه پشت ابر نمی‌ماند.
گاهی هم پشت دست‌های تو می‌ماند.
وقتی گـر یـه می‌کنی.

¤¤¤

نه اینکه هوس باز باشم یا هرزه،
نه.
به آدم روبرویم برمی‌گردد. حتی به زیبایی و ظاهر و دلربایی هم ربطی ندارد.
بعضی ها را که می‌بینم، دیگر حواسم به حرف‌هایشان نیست. فقط دلم می‌خواهد بفهمم بوسه‌شان چه طعمی دارد.

¤¤¤

صادقانه اعتراف می‌کنم گاهی اوقات که چهره جذابی می‌بینم، دلم می‌خواهد بایستم بگویم:
متشکرم که این قدر زیبایید.

و بعد راهم را بگیرم و بروم.

¤¤¤

فکرش را بکن، چه کُنتراست زیبایی‌ست؛
آسمان، بالای سر سفید؛    زمین، زیر پایت سفید.
و در آن میان
یک قلب سیاه!

وه چه با شکوه کرده‌ای طبیعت را!

¤¤¤

باد که می‌آید،
هم نقطه های «هوش» مرا می‌برد،
هم تـکه های لباس ِ تو را !

¤¤¤

یادت می آید بهترین بازیمان، هفت سنگ بود؟

تو یک لحظه هم از توپ چشم برنمی داشتی تا دقیق نشانه روی
من اما
تمام مدت فقط به سنگهای کنار هم می نگریستم
به امید اینکه، این بار نشانه ات خطا رود و بمانند.
ولی،
سنگ ها به هوا می رفتند،
و هورای شادمانه ات
هم.
آن روزها گذشت،
حالا دیگر هیچ چیز کنار هم نیست؛
شادی کن.

¤¤¤

بوسه بر هر درد بی‌درمان دواست

¤¤¤

اون «ده تا دوست دارم» که آدما تو بچگی میگن،
خیلی بیشتر از «یه دنیا عاشقتم» الانه
می فهمی؟
¤¤¤

دلم میخواد مثل یک باد،
دنیا را به هم بریزم.
بدوم توی کوچه ها
در و پنجره ها را به هم بکوبم،
و قوطی را کشان کشان به مسلخ ببرم؛
شاید
تو بیایی کنار پنجره ببینی چه خبر است

¤¤¤
برگرفته از وبلاگ "خانه ای در شن و مه"

دوم ِ خرداد!

این روزا فقط به سه چیز فکر میکنم...
روز تولدم،
روز تولدم،
و روز تولدم.

دیشب، ساعت نه!

موقع برگشتن، از سینه کش پارک بالا میرم و همینکه پام میرسه به پیاده رو، خشکم میزنه... تا جایی که ریه ام اجازه میده با ولع هوا رو از راه بینی میکشم تو... بعد که ریه هام پر شد، بافشار میدمش بیرون که تا باد هوا رو جابجا نکرده بتونم بازم بو بکشم...
یاد لحظه ای میفتم که توی تختم دراز کشیده بودم و برخلاف همیشه که از پتو میخوام سِفت بغلم کنه، خودم به آغوش کشیده بودمش، چراکه بوی عطر تن ِ عمو حمیدم به تاروپود پتوی نازکم نفوذ کرده بود و از شانس خوب من، تا مدتها هم موندگار شد... زمان ِخیلی دوری نبود... همین عیدی که گذشت... عمو حمید، به عنوان اولین مَرد روی تختم دراز کشید و  از خستگی خوابش برد...
تنها چیزی که توی اون لحظه دلم میخواست، این بود که مثل دخترکوچولوهای چهارساله جلوی تک تک مردهایی که از اونجا رد شدن رو بگیرم و بگم: ببخشید آقا، شما از ادکلن عموحمید ِمن زدین؟ و اگه گفت آره(!!!)، پشت سرش راه برم و تمام ذرات خوشبوی ردّ ادکلنش رو ببلعم که حتی یک دونه ش هم هدر نره...

عمر ِگران میگذرد...

دارم فیش واریزی ِ بانک رو پُر میکنم...
بر حسب عادت هیچ نقطه چینی رو خالی نمیذارم حتی اگه بدونم پُر کردنش لازم نیست... از بالا به پایین؛ نوشته شعبه... مینویسم هفت حوض. نوشته تاریخ... دارم فکر میکنم که امروز چندم بود؟ آها! بیست و سوم چون ده روز مونده به تولدم. چه ماهی بود؟ اردیبهشت چون ماه دیگه تولدمه! چه سالی بود؟ مینویسم ۸۸!!!! یادمه وقتی سال تحویل شد، به هلیا (خواهرم) گفتم آخِی راحت شدم! دیگه روی فیشهای بانکی بدون فکر مینویسم ۸۸! خسته شدم اینقدر ۷۸ و ۸۷ رو قاطی کردم با هم! جلوی اِسلَش ها مینویسم ۲۳/۲/۸۸ . یهو یادم میاد چهارده ماه از اون حرف من گذشته و الآن توی سال ۸۹ هستیم!!
کی بود گفت چشم هم میذاری یه سال و دو سال گذشته و من باور نکردم؟! هر کی بود دَمش گرم... راست گفت...

پیوست کاملاً بیربط: اینجا رو ببینید. کامنتهاش خیلی با مزه بود.
اگه فردا روزنامه ها با تیتر درشت بنویسه: "برج میلاد دزدیده شد"؛ نه تنها تعجب نمیکنم، بلکه قهقهه هم میزنم!

ادامه ای برای پست قبل!

حس کردم لازمه یه توضیحی به پست قبلی اضافه کنم، اما به نظرم ارزش ثبت توی یه پست مستقل رو داره.
من اصلاً و ابداً مخالف دوست شدن دختر و پسر با هم نیستم! یعنی الآن دیگه دوره ای نیست که اینجور مسائل عجیب یا بد به نظر بیاد! خود ِ من هم تا حالا دوستهایی داشتم که از همشون توی همین وبلاگ نام بردم... اما یه چیزی رو نمیتونم بپذیرم، اونم اینه که در آن ِ واحد با چند نفر دوست بود و همه شون رو عشق خطاب کرد!
راه دوری نمیرم. خودم رو مثال میزنم. توی همین دنیای مجازی، یکی از وبلاگرها که آقای گوریل فهیم باشن، از بهترین دوستان من محسوب میشه! ولی خُب نوع دوستی متفاوته! من اسمش رو میذارم دوستی ِ اجتماعی! مثلاً همکلاسی، همکار، هم دانشگاهی و امثال اینها دوستان اجتماعی به حساب میان! نه دوست پسر!! مثلاً اگه من با گوریل صحبت کنم، به راحتی میتونم دربارۀ کسی که توی زندگیمه باهاش حرف بزنم یا اون دربارۀ دوست دخترش با من؛ و مطمئناً وجود شخصی مثل گوریل توی زندگیم رو از دوست پسرم پنهان نمیکنم! چون دلیلی برای پنهان کردن وجود نداره! اما اونی که همش این رو از اون یکی قایم میکنه و عصر با یکیشون میره بیرون، غروب با یکی دیگه و میترسه ناغافل اسم محسن رو پیش رضا سوتی بــِده! و از اون طرف به احسان میگه عزیزم تو تنها کسی هستی که توی زندگیمی! کارشون توجیه داره؟ بد نیست... وحشتناکه... کارشون وحشتناکه... کمترین آسیبش هم این میشه که عادت میکنه به تنوع طلبی و وقتی ازدواج کرد با یک مرد و یک آغوش اشباع نمیشه...
وگرنه تو دوست پسر داشته باش! اگه دوستش داشتی بهش بگو دوستت دارم! باهاش بیرون برو، بگرد، بچرخ! خیلی هم خوبه!
و در آخر اضافه میکنم که: همانا لذّتی که در تک پَر بودن هست، در مولتی کِیس بودن نیست!
***

دختران ِ اين روزگار!

یه خورده که پیش مهمونا میشینم، میرم توی اتاق ببینم اونجا چه خبره! همۀ دخترا توی اتاق جمعند و گهگاه از پشت ِدر بسته، صدای شلیک خنده شون تا بیرون میاد!
وسط حرفاشون رسیدم ولی راحت میشه فهمید تا حالا کی، چی گفته... یکیشون گوشیشو گرفته و خیلی عشقولانه داره صحبت میکنه. میگم: کیه؟ بلند میگه محسن. لبخند میزنم و میگم سلام برسون...
نیم ساعت بعد دوباره تلفنش زنگ میخوره و جواب میده. دارم نگاهش میکنم. میگه سلام عزیزم! خوبی عشقم؟! لبخندم پررنگتر میشه و میگم محسن ِ؟! یهو چشاش رو گِرد میکنه و در حالیکه  فاصلۀ گوشی رو از صورتش زیاد کرده با قیافۀ عصبانی آهسته میگه چرا اسم میاری؟ نه. رضاست!! تعجب میکنم!  ذهنم مشغول حساب کتابه که اگه اون محسن بود و عشقش بود پس چطوری رضا هم عشقشه!!! همین موقع، دخترای اتاق به من اعتراض میکنن که وقتی کسی داره با تلفن صحبت میکنه نباید بلند اسم بیاری و بگی فلانیه؟! ممکنه اون با یکی دیگه صحبت کنه و تو اسم یکی دیگه رو بیاری و طرف پشت خط هم بشنوه! اونوقت خر بیار رو باقالی بار کن!!!
گوشۀ لبام رو میکشم پایین و همزمان شونه هامو بالا میندازم و به قصد ریختن چایی اتاق رو ترک میکنم. حدودای یک ساعت بعد، میبینم تلفن اتاق دستشه و بازم داره فک میزنه!!! کنجکاو کنارش می ایستم و با خندۀ شیطنت آمیزی آهسته میگم این دیگه رضاست. نه؟ و با رضایت از اینکه یواش اسم آوردم و طرف پشت خط نشنید، اونم آهسته میگه سسسسسسس! نه، تو نمیشناسی!!!
از اون موقع به بعد وقتی با تلفن حرف میزنم و بچه ها یواش میپرسن کیه؟ گاهی به خودم هم شک میکنم!!!
اینجور آدما رو زیاد میشناسم که بیشتر از سه چهارتا عشق!! تو زندگیشون دارن، جوریکه نمیتونم همه رو به خاطر بسپرم و با هم قاطیشون میکنم.
ولی یه چیزی رو خوب میدونم. اینکه این مدل دخترا (یا پسرا) هیچوقت طعم واقعی محبت رو نخواهند فهمید و به هیچکس هم نمیتونن محبتشون رو نثار کنن. ولی مگه برای دوست شدن با یه جنس مخالف، هدف دیگه ای هم میشه داشت؟ توی دلتون نگید بله، تیغیدن! ممکنه در خیلی از موارد صادق باشه اما من میشناسم کسی رو که با شصت نفر دوست ِ ولی هیچکدوم هم اهل خرج کردن نیستن!!!

زنی از تبار ِ نیکان...

مادر هنرمند داشتن هم نعمتی ست... این را در سن هفت سالگی فهمیدم، یعنی شانزده سال پیش... دُرست زمانیکه قرار شد برای تحویل مقنعه ای که مادرم برای خانم معلم کلاس اول، خانوم نیکان تبار، دوخته بود ما به خانه شان برویم!!!
خبر را که از زبان مادرم شنیدم بال درآوردم! راه ِ در ورودی مدرسه را  -همانجایی که بابامدرسه کنارش مینشست و به تک تک بچه ها خوش آمد میگفت- تا سر صف پرواز میکردم! برای من، دیدن خانوم نیکان تبار حتی بدون مقنعه هم جزء آرزوها محسوب میشد چه رسد به اینکه خانه شان دعوت شوم و مادرم هم دعوت را بپذیرد!
وقتی پشت آن میز چهارگوش کوچک منزلشان نشستم، انگار دنیا مال من بود... البته "انگار" در این جمله اضافی است، چون واقعاً دنیا مال من بود... چای دوست نداشتم، اما چائی ِخانوم معلم، با شیرینی، کنار ایشان، بدون ِ حجاب، با لباس خانگی، و فقط کنار ِمن، خوردن داشت...  خانوم نیکان تبار برای مادرم تعریف میکرد که هر روز وقتی به خانه برمیگردد برای شوهرش از شیطنتهای شیرین من تعریف میکند، آنقدر که  همسرش، مشتاق دیدن ِ من شده و همیشه به خانوم نیکان تبار میگوید پس کِی میشود که من این دلای تو را ببینم؟! در عالم کودکی، اینها را که میشنیدم، پرواز میکردم... عشق میکردم... زندگی میکردم...
همان روز به مادرم گفت دلا با یکی از همکلاسی هایش دعوایش شد. به دخترکی که روبرویش ایستاده بود و گریه میکرد میگفت: اگر واقعاً حرفی داری حرف بزن! چرا گریه میکنی؟! گریه حربۀ خوبی نیست برای گرفتن ِحق!! خانوم نیکان تبار این را به مادرم میگفت و خودش ریسه میرفت... و البته من تعجب میکردم که کجای این حرف خنده دارد؟ با این حال میخندیدم چراکه خانوم معلم میخندید....
خلاصه که دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت... اما دروغ چرا؟ یادم رفته بود... مدت زیادی میشد که خانم نیکان تبار را یادم رفته بود... به خاطر همین مبهوتم که چطور بعد از سالها، زمانی خوابش را دیدم که فکرش حتی برای لحظه ای در طول روز، ذهنم را مشغول نکرد!!!
****************
خانم نیکان تبار، توی خواب هم با من مهربان بودی... مثل همیشه... با اینکه عادت کرده بودم همیشه مورد مِهر و توجه معلمانم باشم، اما محبت شما یک چیز دیگر بود... در خواب به من گفتی: "چه خوبه که منو هنوز یادته دلا! چه خوبه که بهم سر زدی!" و من با هق هق گریه میگفتم: "خانوم معلم یادتونه اومدیم خونتون؟ یادتونه یه بار تئاتر اجرا کردیم و من نقش یه بچۀ تنبل را بازی کردم و شما با چه لبخندی به من خیره میشدید؟ یادتونه... یادتونه..." و یکی یکی شیرین ترین خاطراتم از کلاس اول را برایتان تعریف میکردم ... برای شمائی که در بیمارستان با صورت باندپیچی شده و قدی که نمیدانم چرا آنهمه کوتاه شده بود، دیدم...
امروز روز معلم است... میخواهم با تک تک سلولهای وجودم به شما تبریک بگویم... دلم میخواد بدانید که چقدر دوستتان داشتم، دارم و خواهم داشت...
پیدایتان میکنم... روزی از همین روزها... هر جور که شده پیدایتان میکنم...
دخترکی که میدانستم از همه بیشتر دوستش داشتید... دخترکی که میدانید بیشتر از همۀ معلمهایم دوستش داشتم
دلا

یک حقیقت!

 

و به راستی

«خاله»

گلی است،

از گلهای بهشت...

غمزده...

دارم از خیابون رد میشم که یهویی سرم گیج میره و چشام سیاه میشه.. نتیجه ش اینه که بی اراده یه گام برمیدارم به جلو!! ماشینی که با سرعت از جلوم داره میگذره دستش رو میذاره روی بوق و من از صدای ممتد بوق ماشینش به خودم میام و همینکه میخوام یه قدم به عقب بردارم، کنترلم رو از دست میدم و دوقدم برمیگردم!! ماشین ِ پشتی: بوووووووووووووووووق!!! نفسم بند اومده و تمام وجودم سست شده! موندم چیکار کنم؟ نمیتونم قدم از قدم بردارم! با دستهای مشت شده میلرزم و تکون نمیخورم از جام... یکی ماشینش رو میزنه بغل و به سرعت میاد طرفم... میگه: حالتون خوبه؟ رنگتون خیلی پریده! کمک نمیخواین؟ آروم از خیابون ردم میکنه و اصرار اصرار که اجازه بدین تا یه جایی برسونمتون! تشکر میکنم و راه خودم رو ادامه میدم...
نه اینکه حالم بد باشه... نه اینکه روزهام بد یا سخت بگذره... نه اینکه خودم غمی داشته باشم... ولی بعضی وقتا، بعضی چیزا چنان تأثیر وحشتناکی توی روحیه م میگذارن که خودمم انتظارش رو ندارم!
خاله م زنگ زده و با گریه تعریف میکنه که مامان ِیکی از همکلاسی های آریا(پسرخالم)، دختر هشت ماهه ش رو از دست داده... با گریه میگه دلا اون زن چیکار میکنه الان؟ وقتی تو خونه راه میره و روروئکش رو میبینه... شیشه شیرش رو میبینه... وقتی سینه ش پر ِ شیر میشه... آب دهنم رو به سختی قورت میدم و بدون کوچکترین حرفی گوشی رو میذارم... بعد از اون تماس باز هم میشنوم چنین خبرایی رو...  بعد توی وبلاگ یکی از بچه ها عکسهایی از فیلم سنـ.ـگسار ثریا میبینم که دوباره حالم رو بد میکنه... همۀ این خبرا گوشۀ ذهنم جمع شده و لحظه ای مجال لبخند بهم نمیده... فکرم خسته س انگار... دلم یه خبر خوب میخواد... اینقدر خوب که بتونم برای ساعتی هم که شده به ذهن خسته م استراحت بدم و به اون خبر خوب فکر کنم...

زندگی، مال من است...

 

      آسمان مال من است

             پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است...

                    چه اهمیّت دارد

                           گاه اگر میرویند

                                   قارچ های غربت؟!

                                                              سهراب سپهری

ادامه نوشته

مثل مِری جین!

یک ساعته که این بچه پیله کرده ببرمش بیرون! بی حوصله ام ولی دلم نمیاد بیشتر از این منتظرش بذارم و شروع میکنم به حاضر شدن. یه آرایش سبُک و ملایم، شلوار جین، مانتو، عطر... شال رو روی شونه ام انداختم و طبق عادت جلوی آینه می ایستم تا موهامو با کلیپس ببندم که آریا (پسرخالم که ۵ سالشه) گوشۀ مانتوم رو میکشه که شال نپوش! همینجوری که قشنگتره!!!!
- (با چشای گشاد و متعجب نگاش میکنم که جوابشو چی بدم! خنده م هم گرفته از ابروهای توهم و قیافۀ حق به جانبش!) شالم آبیه، تو هم آبی دوست داری که!
- من تو رو با این موها بیشتر دوست دارم تا با شال آبی!!
- (جوابش قانعم کرد؛ حالا چی بگم که اون قانع شه؟ فکر و فکر و فکر...) اگه سرم نکنم که پلیس ها میان میگیرن منو! میگن باید مث بقیه خانومها باشی!
- (خیلی جدی و با عصبانیت)  نه! وقتی اینجوری قشنگه  پس باید اینجوری باشی! اصلاً خودم دیدم مِری جــِین توی منکبوتی همینطوری اومد بیرون! هیچی هم سرش نکرد!! تو هم مث مِری جین باش!!!
 هنوز دارم فکر میکنم چی بهش میگفتم که بهترین جواب باشه!

فرشتگان نیز میمیرند...

بعد از مدتها سَرَکی بهم میزنه، یه جمله میگه و میره! نمیدونم از کجا میفهمه که این روزا فقط در حال گله و شکایت از زمین و زمونم که برام کامنت میذاره: دلا، چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن!
توی دلم میگم مثل همیشه این آقای دکتر حس من رو اونطوری که هست درک کرد... با اینکه نه اشاره ای در کار بود و نه کلامی و نه توضیحی توی نوشته هام! از کجا متوجه شد پس؟ چطوری فهمید؟
شبونه نشستم پای کامپیوتر و مینویسم و مینویسم و مینویسم و وسطاش از گوگل ریدر چندتایی وبلاگ میخونم. پست جدید گذاشته... موقع خوندن مثل بچه کوچولوها چونه ام میلرزه و بغض میکنم. مستعدم برای هق هق کردن.. مقاومت چرا؟ وقتی توی اتاق تنهایی و تاریکه و غمگینی؟ ...
بعضی وقتا، انگار، خدا هم اشتباه میکنه... مثل دیشب ساعت سه...

پیوست: دقیقاً پارسال همین روز بود که رضایتنامۀ اهداء عضو رو (در صورت مرگ مغزی شدن) پُر کردم...

اعتراف شیرین...

توی ماشین خاله کوچیکه نشستم و داریم میریم پارک آب و آتش... سه تا دختر پشت و خاله و شوهر خاله جلو. صدای آهنگ توی ماشین پیچیده و من لحظه شماری میکنم برای رسیدن و دوئیدن و پریدن و بدمینتون بازی کردن توی پارک...
خاله ام داره از شوهرش میگه... مردی که چهارده سال در کنارش زندگی کرده و الآن کنارش، ماشین رو با سرعت ِتمام توی اتوبان هدایت میکنه... با هیجان میگه هیچکس، هیچکس شوهر آدم نمیشه! پدر، مادر، برادر، خواهر، همه جای خودشون رو دارن و عزیزن. اما شوهر یه چیز دیگه ست... میگه انگار یه تیکه از وجود خودته! اصلاً انگار از روح ِ خودته! و اعتراف میکنه وقتی از در خونه میاد بیرون و امید تنها میمونه دلش براش تنگ میشه... این اعتراف رو بارها و بارها کرده و در عمل هم نشون داده دوست داشتنش رو.
به شوخی میگم خاله جلوی ما دختر عزب ها این حرفارو نزن! خوبیت نداره! و همه میزنیم زیر خنده...
این حس ِخوب ِ خوشبختی رو وقتی بعد از سالها زندگی ِ مشترک از یه زن یا مرد میگیرم، تا مدتها شارژم... تا مدتها خوشوقتم از اینهمه خوشبختی! از اینکه روزی از این روزها، یک آقای عشق، تمام ِ وجود ِ من میشه و من هم میتونم چهارده سال بعد از ازدواجم، چنین اعترافی رو در حضور خواهرزاده ام بکنم...

:-؟

چی میشه؟ چطوری میشه که یه پی ام، یه اس ام اس، یه صدای نفس، یا حتی یه آیکن ِ آغوش، چنان حست رو منتقل کنه که طرف مقابل با گوشت و پوست و استخون درکش کنه! پس چرا همیشه فکر میکردم این آیکنها همشون الکی هستن؟

 

پیوست: دوستای خوب، این ادامۀ مطلب، ادامۀ همون مطلب رمزداریه که توی  پست "دلا و زندگی ِ تو" درج شد و چون اونجا هر روز مینوشتم و حجم نوشته ها کم کم خیلی زیاد شد، برای ثبت باید کلی زمان میذاشتم و منتظر میموندم به همین خاطر بقیه رو اینجا مینویسم. نوشته خیلی شخصیه و فقط خودم میتونم ببینمش. در غیر اینصورت پسورد تمام مطالب رمزدار ِمن، همونیه که قبلاً بود و شما هم دارینش.

ادامه نوشته

صدا...

 

لینک دانلود شعر ِ صدا
از فروغ فرخزاد، با صدای خودم!

 

 

متن شعر در ادامۀ مطلب.

ادامه نوشته

دلا و زندگی ِ تو!

حلقه رو آروم از دستم در میارم و میذارم توی صندوق جواهرات... از لاک های چیده شده روی دراور یکی رو برمیدارم به اضافۀ سِتِ لاکهای طراحی... لاک قبلی رو با وسواس پاک میکنم و فرچۀ آغشته به رنگ صورتی ِچرک رو با ملایمت میکشم روی ناخنم... حالا موقع طراحی ِ ناخن ِانگشت حلقه ست... با رنگهای سفید و نقره ای روش نقش میندازم... به دستم نگاه میکنم. خوبه... فقط یه چیزی کمه! میرم سراغ صندوق جواهرات و انگشترامو زیرو رو میکنم و دنبال یه گزینه مناسب میگردم... اول از همه انگشتری رو که یه سنگ درشت صورتی کمرنگ داره دستم میکنم و زود میکشمش بیرون... انگشتر مروارید رو امتحان میکنم و باز میکشمش بیرون... یکی یکی میپوشم و درمیارم... دلم هیچکدوم رو نمیخواد... بازم میرم سراغ حلقه م و میبینم چقدر به خطوط نقره ای ِطراحی ِ ناخنم میاد! آره، خودشه!
دستم رو به طرف هلیا(خواهرم) میگیرم و میگم خوبه؟ میگه چرا انگشتر صورتیت رو دستت نکردی؟!  -آخه این با طراحی ناخنم هماهنگه! پوزخندی میزنه و میگه: نه... با نقش ِ حکاکی شدۀ روی قلبت هماهنگه. هلیا از اتاق میره بیرون ولی من هنوز به جایی که ایستاده بود خیره شدم... راست میگه. حلقه بودن این انگشتر می ارزه به تمام انگشترای رنگارنگ دنیا...
+ این حلقه رو مامانم برام خریده و چند ساله دستمه.

پیوست بیربط: هزاربار گزینۀ حذف وبلاگ رو زدم ولی نتونستم پاکش کنم... دلم نیومد... فعلاً نمینویسم اما نمیدونم تا کِی.
اگر ممکنه هر کدومتون یکی دوتا از بهترین کتابهایی رو که تا حالا خوندین(هر کتابی با هر موضوعی!) توی کامنت دونی ثبت کنید. میخوام یه مدت فقط سرم رو با خوندن گرم کنم...

بعداً اضافه شد: قابل توجه بچه هایی که رمز خواستن. پسورد تمام نوشته های من، همونیه که قبلاً بود. مگر اینکه نوشته، خیلی خصوصی و مختص خودم باشه. ادامۀ مطلب فقط و فقط برای دل ِخودمه!

ادامه نوشته

او، آمد...

همه دور هم نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد و بابا گوشی رو برداشت. پشت خط، عمو حمیدم بود که جزء بهترین دوستای من به شمار میان... گفت به ایران اومده و قراره همدیگه رو ببینم... با سوپرایز عمو حمید اینقدر بالا پایین پریدم و ذوق کردم که بابا کلافه شد و گفت بشین سر جات دختر! بسه دیگه! و من با حال گرفته به اتاقم برگشتم...
اما حالا... حالا که عمو حمید پیش ماست... با همون سیگار مالبرو و پیرهن مشکی و دستای قدرتمند و مردونه ای که توی تمام زندگیم همتاش رو ندیدم ... با همون بوی خوبی که فقط و فقط مخصوص خودشه، کنار گاز می ایستیم و میگو درست میکنیم و دور از چشم مامان بابا پچ پچ میکنیم... تمام ریزه کاریهای زندگیمو براش شرح میدم و از حضورش به معنی واقعی کلمه لذت میبرم... حرفایی رو که گاهی به هیچکس نمیزنم رو با میل و رغبت تمام میذارم کف دستشون و با ذوق و شوق واسش تعریف میکنم برنامه های زندگیمو... گوش میکنه... گوش میکنه... تحسین میکنه...  لبخند میزنه... همراهی میکنه... اخم میکنه... راهنمایی میکنه... و من هم اخمش رو دوست دارم و هم لبخندش رو...
فقط موندم، از خدا چی میخواستم که تا حالا بهم نداده؟

پیوست: ممنون بابت تبریکات پُر از مِهرتون بچه ها!

انتخاب

همش توی شش و بش بودم که بنویسم یا نه! بنویسم عاشق شدم؟ بنویسم همسر ایده آلم رو پیدا کردم؟ آخرش هم دیدم سکوت معنایی نداره و تصمیم گرفتم همینجا اعلام کنم که مَرد زندگیم رو انتخاب کردم و روزای بس عاشقانه ای رو میگذرونم... یه مَرد همه چیز تموم که فقط توی رؤیاهام میشناختمش و فکر نمیکردم توی عالم واقع هم کسی با این همه حُسن وجود داشته باشه...
خوابم تعبیر شد انگار!
این سال ببر عجب شگفت انگیز شروع شد...
خدایا مرسی...

 

زنده باد عشق!

نه و دو دقیقه و سیزده ثانیه!

سالی که کمتر از یک ساعت به تموم شدنش مونده، یکی از بهترین سالهای زندگی من به حساب میاد... سالی که یهو چندین و چندتا از آرزوهام برآورده شد و زندگیم شیرین تر از گذشته، گذشت... و در کنار همۀ اینا، "من" به "ما" تبدیل شد و البته تاوان سنگینی برای این ما شدن دادیم......
من متولد سال ببر هستم و امسال هم سال ببره. حتماً خوبه. یعنی باید خوب باشه. دریا دوستم میگفت امسال سال عشقه و خیلی ها یار زندگیشون رو  پیدا میکنن... ... ... ... من هم جزء همون خیلی هاهستم.
خداجونی، میدونی که امسال هم منتظر اتفاقای قشنگی ام که تو برام  تدارک دیدی... لحظه ای که عقربه های ساعت روی نه و دو دقیقه و سیزده ثانیه قرار گرفت من آماده ام... شروع کن!

دارم این آهنگ رو گوش میدم:
من و تو دو دلداده دو بی تاب... من و تو دو دیوونه دو بیخواب... بیا تا در صبحُ ببندیـــم، که امشب شکفته گل مهتاب...

سال خوبی داشته باشید!

...

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کِی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد؟

حافظ!

 معنی ِ عنوان، و اون (!) بعد از حافظ رو، فقط ِ فقط ِ فقط خودم میدونم [و خودش]...

 

بعداً اضافه شد: یک تست IQ بسیار جالب و واقعی! پیشنهاد میکنم امتحان کنید!
 مال من ۱۱۹ شد!

دیروز ِ من

اپیزودِ اول:
خاله بهم اس ام اس میده :" تلفن خونه قطع شده، کاری داشتین اس ام اس بدین!"
جواب میدم:"چشم خاله جونی، اس ام اس میدیم بهت و همیشه عاشقت میمونیـــــــــــــم"
و جواب خاله با این مضمون:" خیلی زرنگی! پس اونی که از زمانیکه سه کیلو بودی، عاشقت بود کیه؟!!!"

اپیزود دوم:
بعد از سه روز بی اشتهایی و غذا نخوردن به خاطر مریضیم، بانو با اون پادردش رفته  واسه من گشنیز تازه و شلغم گرفته که آش شلغم درست کنه... هِی میکشم و جلوش به به چَه چَه میکنم و ذوق میکنه... میگم: مرسی بانو، معرکه س! میگه:"بخور که بشه نوش اون جانت! وقتی تو میخوری انگار از این گلوی من داره میره پایین!" نوش اون جانت رو اینقدر غلیظ میگه که میفهمم چقدر دوستم داره....

اپیزود سوم:
پستی میگذارم و توش برای شونه ای که مال من بود و خیلی وقته که بین دستام و اون شونه فاصله افتاده ابراز دلتنگی میکنم... و یکی از قشنگترین و خالصانه ترین کامنتهامو توی این پست میخونم که عموی دورم برام گذاشته که:"سلام.ما دوتا شانه ناقابل داریم..نه زیاد محکمه نه زیاد نزدیک،اما اگه قابل بدونی.. یکیش بنام تو، تا ابد."

فکر نمیکنم احتیاجی باشه که احساسم رو توی چنین روزی وصف کنم...

دلتنگ

از صبح تا حالا نشستم پای کامپیوتر و دارم آهنگ گوش میدم.
چقدر دلم گرفته... 
در حقیقت دلم هوای دوستی رو کرده که شونۀ راستش مال من بود...

روزی که مرد میشوی...

برای من همۀ مردها پسرند، تـــــــــــــا روز ِ دامادیشان...

امروز هم، روزیست که کوچکترین عموی من، ته تُقاری ِ خانه، با فرسنگها فاصله از خانه مرد میشود... خانه ای که ده سال است حسرتِ حضورش را میکشد... حسرت پیچیدنِ صدای پایش موقع بالا آمدن از پله ها و طنین انداختن صدایش که میگوید: "من آمدم"... دیوارهای بستۀ خانه، مدتهاست که در حسرت شنیدن نواختنهای اوست...
امروز، روزیست که کوچکترین عموی من، مرد میشود... در سن سی و شش سالگی. رختِ دامادی به تن میکند و دست ظریفِ دخترکِ سفیدپوش و زیبایی به بازوی قوی و نیرومندش حلقه میشود... عمویم تکیه گاه میشود!... آرام و باوقار، همگام ِهم، قدم پیش میگذارند و با پخش موزیک دلنواز پیانو، به سمت جایگاهشان حرکت میکنند... جایگاه عروس و داماد...
امروز، روزیست که کوچکترین عموی من، مرد میشود... مردِ خانۀ دختری معصوم و مهربان که دوستش دارد... حلقه ای به نشان ِعشق و پیمان در دستانشان میدرخشد و به زندگی لبخند میزنند... لبخندی از عمق وجودشان... به اندازۀ تمام ِ خوشبختی شان...
با وجود این چندصدفرسنگ فاصلۀ بــِینِمان، صدای فریادهای شادی را که سر میدهید، میشنوم... از اینجا، میبینم که چطور با بانویت میرقصی و در حالیکه تمام حضار به دورتان حلقه زده اند، آرام به این سو و آن سو میکشانی اش ... دست بانویت را بالا میبری و او زیر پل دستانت، باشکوه میچرخد، آنی که رخ به رخ میشوید و نگاهتان به هم گره میخورد لبخندش را که پررنگتر شده می بینم و باز هم، باشکوه تر میچرخد... احساس میکنم دلت میخواهد در این لحظه، زمان از حرکت بایستد و ساعتها خیره خیره به چشمان برّاق و پرشور ِ هم نگاه کنید.
××××××××
اما میدانم. میان تمام این لبخندها، گوشۀ دلِ کوچکت تنگ است... تنگِ نبودن ِ مادر ِ بیمارت با زبانی گرفته و ده سال دوری... تنگِ نبودن ِ پدر غمگینت که آروزیش دیدن روز ِمرد شدن ِ آخرین و عزیزترین فرزندنش است و تنگِ نبودن ِ برادرها...
عموی عزیزم... دل و روح همۀ همۀ همۀ ما، امروز، روزی که مرد میشوی، پیش شماست... پس پررنگتر لبخند بزن...


آقای داماد، روز مرد شدنت مبارک!