دلا: تمام این عاشقانه ها رو از بَرم... این روزها،در سکوت، با خودم زمزمه شون میکنم و لذّت میبرم...
بقیۀ نوشته های این وبلاگ رو هم بخونین... اینجا!
¤¤¤
- دخترک بازیگوش ِ صورتی با موهای بلندِ خیس ِ از باران،
- سایۀ پنهان درخت روی نیمکتِ خالی ِ نیمه شب ِ آن سوی رود،
این بود دو دنیایی که من دیدم.
¤¤¤
حرفی ندارم
من حاضرم حتی جانم به لبم برسد،
اگر تو
جانم باشی.
¤¤¤
راستی همین حالا که وقت خنده و شادیمان است بگویم:
اگر روزی بین ماندن و رفتن شک کردی،
حتماً برو. بی معطلی!
چون نمی بایست کار به شک می کشید، که بیاندیشی یا نیاندیشی.
همان لحظۀ شک، کار تمام است.
¤¤¤
من که خواب ندارم.
اما، خیالم تخت است
تو راحت بخواب.
¤¤¤
این همه رنجیدن ندارد. چرا اینقدر لگدمالت کردم؟
تعجب میکنم تو چرا برایت سئوال شده.
تو که همیشه میدیدی تا ته سیگارم را زیرپا له نمیکردم، لذت سیگار به دلم نمینشست.
¤¤¤
راستی، تو هم دیدهای؟ همۀ آشوبگران یک به یک اعتراف کردند.
وقتش نیست؟
تو که یک عمر دلم را آشوب کردهای،
نمیخواهی اعتراف کنی؟
¤¤¤
هر دو را میپرستم:
وطن من و تن ِتو
¤¤¤
من از نداری ام
هـ «هوس» را به یک بـ ، فروختم
¤¤¤
باز هم دست چپ تو در آن سوی شیشه ماند
و دست راست من در این سو بر رویش قرار گرفت.
.
.
.
راستی گرچه دستهای شیشهای مخالفند،
لبها همیشه موافقند.
¤¤¤
یادته؟
همهش سر به سرت میذاشتم
به امید اینکه یه روز دل به دلم بدی.
¤¤¤
اوج، هم در فرود بودن است هم در فراز بودن.
اتفاقاً در یک لحظه، در هر دو بودن !
سر به زیر باشی و سر بلند.
¤¤¤
سلام عزیزم
خواستم بگویم اصلا به درک. بهتر شد که رفتی. از وقتی رفتهای به کلی فراموشت کردهام. زندگیام بهتر شده. هیچ وقت یادت نمیافتم.
یادم نمیآید بوی موهایت را، انحنای آرام گردنت را، انگشتان لطیف و کشیدهات، بستن چشمهایت، جادوی لبخندهای اسرارآمیزت و صدای آهنگیت را. حتی ذرهای هم یادم نمانده چطور در چشمهای همدیگر خیره شدیم و سکوت کردیم و ناگفتههایمان را از سکوتِ هم خواندیم.
خیالم راحت است.
میدانم این نوشته برای تو هم عجیب است. چیزی یادت نمانده.
¤¤¤
باور کن من معنی نگاهت را نمیفهمم، چیزی دستگیرم نمیشود.
اگر حرفی هست رک و پوست کنده بهم بگو: دوستت دارم.
¤¤¤
گفتی دیگر هیچ مگو، سکوت کن و لب بدوز.
باشد سکوت میکنم،
لب میدوزم،
به لبهایت.
¤¤¤
ماه که همیشه پشت ابر نمیماند.
گاهی هم پشت دستهای تو میماند.
وقتی گـر یـه میکنی.
¤¤¤
نه اینکه هوس باز باشم یا هرزه،
نه.
به آدم روبرویم برمیگردد. حتی به زیبایی و ظاهر و دلربایی هم ربطی ندارد.
بعضی ها را که میبینم، دیگر حواسم به حرفهایشان نیست. فقط دلم میخواهد بفهمم بوسهشان چه طعمی دارد.
¤¤¤
صادقانه اعتراف میکنم گاهی اوقات که چهره جذابی میبینم، دلم میخواهد بایستم بگویم:
متشکرم که این قدر زیبایید.
و بعد راهم را بگیرم و بروم.
¤¤¤
فکرش را بکن، چه کُنتراست زیباییست؛
آسمان، بالای سر سفید؛ زمین، زیر پایت سفید.
و در آن میان
یک قلب سیاه!
وه چه با شکوه کردهای طبیعت را!
¤¤¤
باد که میآید،
هم نقطه های «هوش» مرا میبرد،
هم تـکه های لباس ِ تو را !
¤¤¤
یادت می آید بهترین بازیمان، هفت سنگ بود؟
تو یک لحظه هم از توپ چشم برنمی داشتی تا دقیق نشانه روی
من اما
تمام مدت فقط به سنگهای کنار هم می نگریستم
به امید اینکه، این بار نشانه ات خطا رود و بمانند.
ولی،
سنگ ها به هوا می رفتند،
و هورای شادمانه ات
هم.
آن روزها گذشت،
حالا دیگر هیچ چیز کنار هم نیست؛
شادی کن.
¤¤¤
بوسه بر هر درد بیدرمان دواست
¤¤¤
اون «ده تا دوست دارم» که آدما تو بچگی میگن،
خیلی بیشتر از «یه دنیا عاشقتم» الانه
می فهمی؟
¤¤¤
دلم میخواد مثل یک باد،
دنیا را به هم بریزم.
بدوم توی کوچه ها
در و پنجره ها را به هم بکوبم،
و قوطی را کشان کشان به مسلخ ببرم؛
شاید
تو بیایی کنار پنجره ببینی چه خبر است
¤¤¤
برگرفته از وبلاگ "خانه ای در شن و مه"